اينكه كم كم اينجا ريشه مي كنم و به اين شهر، به اين محله، به كارم و حتي به خونه ام احساس تعلق مي كنم، هم خوبه و هم مي ترسوندم. اين چند سالي كه به عمد از هر احساس تعلقي رها بودم و به هيچي دل نمي بستم، طوري سبك شدم كه نمي خوام با هيچ چيز عوضش كنم. اون سبكي با همه خوبي هاش، اما دلتنگي هم داشت. اما اين احساس تعلق الانم دلتنگي ها را هر روز كمتر مي كنه. كاش بتونم به جايي برسم كه هم سبك باشم و بي ريشه و هم اينكه دلتنگ نباشم. دلتنگ هيچ جا. من اسم اون دلبستگي كه ادم به خانواده، دوستاش و وطنش داره را دلتنگي نمي گذارم. دلتنگي براي من اون غم سهمگيني است كه دوري بهم تحميل مي كنه و نمي ذاره از الانم لذت ببرم. دلتنگي اون بغض كه هميشه بيخ گلوت نشسته. نمي دونم از كي اما خيلي وقته كه بغض  ندارم و مي تونم از ايران، از پدر و مادرم و از خونه خيابان بهارم بدون بغض حرف بزنم. 



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین