یک اتفاق‌های خوبی داره می افته. اتفاق‌هایی که دلم و پاهایم را محکمتر و پر جنبش و جوش تر از همیشه (همیشه این چند سال قبل) حس می‌کنم.  حس غریبه‌ای نیست. روزهایی که اینطور در قلبم آتش داشتم و پاهایم محکم روی زمین بودند٬ انقدر دور نشدند که فراموش‌شان کرده باشم. به خودم. به پاها و قلبم. به این حال خوش این روزها اما هنوز اعتماد ندارم. آدم مار گزیده‌ای هستم که  جای نیش هنوز روی تنم است و از ریسمان سیاه و سفید  وحشت که چه عرض کنم٬ فرار می‌کنم.
با همه بی‌اعتمادی و ترسان بودنم٬ خوشم این روزها و حواسم هست که خوشی چقدر بی‌قیمت و کمیاب است.

نظرات

soode61 گفت…
چقدر عالي كه حواست هست!

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین