رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

اتحاد ملی زنان

 كتاب "بازبيني تجربه اتحاد ملي زنان" را كه به همت مهناز متين گردآوري و ويراستاري شده بالاخره تمام كردم، ايران كه بودم يك نسخه كپي شده كتاب را در كتابخانه صديقه دولت آبادي داشتيم، اما فقط بخش كوتاهي از آن را خوانده بودم. در اين سال‌ها هم هرچه گشتم پيدايش نكردم و گويا در بازار هم نيست،تا اينكه در كتابخانه شادي ديدمش و امانت گرفتم.
 فارغ از اينكه بازخواني چنين تجربه اي چقدر لازم و ضروري است و چقدر مقايسه شرايط آن روزها و وضعيت كنوني برايم مفيد بود، فهميدم كه درباره فعاليت هاي جنبش زنان در چند سال نخست پس از انقلاب كم مي دانم. در سال هاي اخير نوشته هاي پژوهشي و ژورناليستي زيادي درباره جنبش زنان در دوران مشروطه و پس از آن نوشته شده اما دوران انقلاب خيلي كم مورد توجه قرار گرفته است.
 يك بخشش شايد به دليل مهاجرت بسياري از فعالان زن آن دوران باشد و اينكه اسم بعضي هاشان جزو خط قرمزهاي رسانه هاي داخل ايران بود. اما در رسانه هاي انلاين هم كه اين محدوديت ها را نداشتيم چيز زيادي در اين رابطه منتشر نشده است. مجموعه مقالات بنياد پژوهش هاي زنان و مجله نيمه ديگر كه هردو در خارج از ايران منتشر مي شدند از معدود منابع قابل مراجعه است كه البته نسخه هاي ان لاين شان در دسترس نيست و بايد دنبال نسخه هاي چاپي باشم. يك نسخه كامل از  ارشيو هردو نشريه را در يكي از قفسه هاي اتاق كوچك كتابخانه صديقه دولت آبادي كه كامپيوترها و كتاب هاي انگليسي هم همانجا بود، داشتيم. ارشيو نيمه ديگر اهدايي پروين پايدار بود و مجموعه مقالات بنياد هم حاصل رفت و امدهاي دوستان. كتابخانه اما پلمپ است و تهران هم كه بودم دستم به اين آرشيو نمي رسيد. حالا بايد ببينم اينجا چطور مي توانم بخرم يا امانت بگيرمشان.



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.