پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2014

در «آرامش و بدون خشونت» زجرکش‌شان کنید

اینکه اعدام  و مجازات مرگ غیرانسانی‌ترین مجازات است و تحت هیچ شرایطی نباید اجرا شود٬ که یک اصل بدیهی است. اما در ایران٬ حتی ابتدایی‌ترین قوانین مربوط به حقوق محکومان به اعدام هم رعایت نمی شود و  حتی مواردی که در«آيين‌نامه نحوه اجراي احكام اعدام‌،  رجم‌، صلب‌،قطع يا نقص عضو» آمده هم نقض می‌شود.
بر اساس ماده ۶ این آیین نامه اگر  محکوم به اعدام « تقاضای ملاقات اشخاصی را دارد» باید امکانش فراهم شود. اما نمونه های بسیاری داریم که زندانی‌ها بدون دیدن عزیزانشان کشته شده‌اند. از همین زندانیان عرب چند هفته پیش و مردی که همین چند روز پیش  اعدام شد و می خواست مادرش را ببیند گرفته تا خیلی  از زن ‌های محکوم به اعدامی که بدون دیدن فرزندانشان به پای دار می روند و بعضی  از آنها مثل راحله زمانی سه سال بود که بچه هایشان را یک بار هم  ندیده بودند و حتی اجازه نیافتند که شب آخر هم بندی‌هایشان را ببینند.
حتی بخش‌های متناقض و خنده دار این آیین نامه مبنی بر « کلیه عملیات اجرایی باید با کمال آرامش و بدون خشونت انجام شود» هم اجرا نمی شود دیگر. خنده دار برای اینکه من نمی فهمم یعنی چه وقتی از دار کشیدن و سنگسار کر…
من الان از وقت‌هایی که بیدارم کاملا راضی‌ام. همه چیز تحت کنترله. خشم و غم و نگرانی و هرچیزی دیگه‌ای اگه هست٬ اندازه‌اش اینقدره که بشه باهاش کنار بیام و نذارم سایه بندازه روی زندگی‌ و این سایه اش هر لحظه بزرگ و بزرگتر بشه و بخواد همه چیز را بگیره. نمی دونم دقیقا چه اتفاقی افتاده. روانکاوم هم هرچی زور زد نفهمید و نهایتا به چند تا حدس و گمان رسید. ولی هرچی که است روزها حالم خوبه و زندگی پیش می‌ره به شرطی که توی خواب٬ همه بقچه‌هایی که با دقت گره زدم و چپوندم جایی که عقل خودم و هیچ کس دیگه نمی‌رسه پیداش کنه٬ مثل سه‌شنبه بازار فومن باز نشه جلوی روم.
خواب‌هام٬ کابوس نیستن دیگه. اون دورانی که توی خواب داد می زدم و پریشان و نفس نفس زنان از خواب می‌پریدم خیلی وقته گذشته اما گاهی آدم به جایی می رسه که می گه کاش کابوس ببنیم به مثابه شکنجه فیزیکی و این مراسم بقچه بازکنی را به مثابه شکنجه نرم نداشته باشم.
همه چیز اما به خواستن من نیست. در واقع اینجایی که من ایستاده ام خیلی چیزها به خواست من نیست. شاید بدترین شکنجه این باشه که تو٬ وقتی که لازمه٬ جایی که لازمت دارند نباشی. که فرسنگها دور ایستاده باش…
هنوز كه يادم مي افته بيمارستان بود و آن همه درد داشت و من نبودم، به گريه مي افتم.
وسط هزار تا كاري كه داشتم تند و تند برايش نوشته بودم و چيزي خواسته بودم، جوابش طوري است كه جرات نمي كنم دوباره بخوانمش. احتمال خونريزي دارد. از ان خونريزي هاي مفصلي كه با بخيه هم تمام نمي شوند. از دفتر تراپيستم كه زدم بيرون خواندمش. همان موقع گيج شدم اما مغزم اينقدر هشيار بود كه بفهمد الان وقت فكر كردن بهش نيست و اين گيجي را بگذارد به هواي زير و رو كردن خودم جلوي تراپيست.  نويسنده ايميل حتما نمي داند كلمه هايش، كلمه هاي ساده و معمولي اش دست كجاي زخم من گذاشته و ان ضماير تعلقي كه هي تكرارشان كرده كدام حفره پرنشدني را اورده جلوي چشمم. 
دیشب  خیلی جدی گیر داده بودم که بعد از ۶۵ سالگی‌مان چی میشه؟ اگه نتونیم به اندازه کافی الان پول پس‌انداز کنیم اون موقع چه جوری می‌خواهیم زندگی کنیم؟ بیا بریم یک کسی که خوب قوانین اینجا را بلده پیدا کنیم و اصلا بهش پول بدیم ببنیم حقوق بازنشستگی مون چقدره دقیقا؟ اگه نتونسته باشیم خونه بخریم چی میشه؟ اگه ؟ اگه؟ اگه؟... همه اینها را خیلی خیلی جدی می‌گفتم. حتی وسط هایش کم مونده بود بغض کنم. همون موقع بود که خودم فهمیدم ماجرا چیه. گفتم ببین من حالم خوب نیست امشب. هم دارم پریود می‌شم و هم دو هفته خیلی سختی را پشت سر گذاشتم. الان همه چی خوبه دوباره اما بیمارستان بودن  او٬ دور بودن من٬ این ناتوانی‌ و دست بسته بودنم در برابر دوری و مرزهایی که تو را بدون ویزا به هیچ جا راه نمی‌دن انگار همه انرژی ام را گرفته. دیشب چند تا بهانه دیگه هم برای بدخلقی پیدا کردم و ساعت ۱۱ نشده٬ پتو را کشیدم روی سرم٬ وسط خواندن کتاب در حضر مهشید امیرشاهی از روی موبایل خوابم برد. صبح هم هیچ دلم نمی خواست بیدار شوم. هر قدر هم که مرد شیطانی کرد٬ پتو را کنار زد٬پنجره‌ها را باز کرد و  آب پاشید به من٬ فایده نداشت. آخرش مثل ب…