رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
دیشب  خیلی جدی گیر داده بودم که بعد از ۶۵ سالگی‌مان چی میشه؟ اگه نتونیم به اندازه کافی الان پول پس‌انداز کنیم اون موقع چه جوری می‌خواهیم زندگی کنیم؟ بیا بریم یک کسی که خوب قوانین اینجا را بلده پیدا کنیم و اصلا بهش پول بدیم ببنیم حقوق بازنشستگی مون چقدره دقیقا؟ اگه نتونسته باشیم خونه بخریم چی میشه؟ اگه ؟ اگه؟ اگه؟... همه اینها را خیلی خیلی جدی می‌گفتم. حتی وسط هایش کم مونده بود بغض کنم. همون موقع بود که خودم فهمیدم ماجرا چیه. گفتم ببین من حالم خوب نیست امشب. هم دارم پریود می‌شم و هم دو هفته خیلی سختی را پشت سر گذاشتم. الان همه چی خوبه دوباره اما بیمارستان بودن  او٬ دور بودن من٬ این ناتوانی‌ و دست بسته بودنم در برابر دوری و مرزهایی که تو را بدون ویزا به هیچ جا راه نمی‌دن انگار همه انرژی ام را گرفته.
دیشب چند تا بهانه دیگه هم برای بدخلقی پیدا کردم و ساعت ۱۱ نشده٬ پتو را کشیدم روی سرم٬ وسط خواندن کتاب در حضر مهشید امیرشاهی از روی موبایل خوابم برد. صبح هم هیچ دلم نمی خواست بیدار شوم. هر قدر هم که مرد شیطانی کرد٬ پتو را کنار زد٬پنجره‌ها را باز کرد و  آب پاشید به من٬ فایده نداشت. آخرش مثل بچه‌های عنق چهارزانو نشستم وسط تخت و شروع کردم به غر زدن که تو اصلا به من چی کار داری؟ می خوام برای همیشه بخوابم. خواستن من که ملاک نیست البته. بیدار شدم و الان هم سرکارم. خیلی بداخلاق طور٬  با رادیاتور و شال و گلدان لاله و بند و بساط دیگرم  از پشت میزم کوچ کرده ام به اتاق جلسه‌ و روی کاناپه نشسته ام که جایم گرم و نرم‌تر باشد شاید خوش‌اخلاق‌تر شوم و اینطور گیر ندهم به خودم و زمین و زمان.
همه چیز تقصیر پریود و بهم خوردن‌ هورمون‌ها است؟ نباید اینطور باشه. سه ماه قبل را فقط از روی درد فهمیدم که زمان پریود است و نه بداخلاق بودم. نه غمگین و نه نگران (آن هم نگران ۶۵ سالگی !!!) این دو سه سال اخیر را که فاکتور بگیرم٬ قبلتر هم پریود برایم یک درد ملایم روز اول بود و یک بدخلقی ساده که بیشتر لوس کردن خودم برای مامان بود. می‌دانم که برای خیلی ها پریود درد زیاد  و تغییر حالات روحی گاه شدید هم دارد. برای من نبود اما و حالا فکر می کنم به جای اینکه همه چیز را بندازم تقصیر هورمون ها و دل به دل بدخلقی و نگرانی و غم بدهم شاید باید ببنیم همین ماه قبل چطور بودم که همان روز اول  پریودم شنبه به اون خوبی داشتم؟
این زنی را که الان اینطوری با اخم روی کاناپه نشسته و چسبیده به رادیاتور را دوست ندارم. شاید هم باید دوستش داشته باشم که بفهمم چرا اینطوری شده؟ می دونم که اختلال هورمونی ندارم و حداقل ازمایش خون و اسکن نشون می‌ده که همه چیز اوکی است. ماجرا یه جای دیگه است. یه جای دیگه که شاید دنبال بهونه می گرده که غر بزنه؟ یا حتی شاید یه جای دیگه که نمی خواد قبول کنه ادم گاهی حق داره غر بزنه. بداخلاق باشه. حوصله هیچ کس را نداشته باشه و دلش بخواد تا خود شب بمونه توی تخت٬ کندی کرش بازی کنه٬ کتاب بخونه٬ سریال ببینه و اصلا بخوابه.


نظرات

soode61 گفت…
ما زن ها گاهي بدخلق ميشويم. عصباني گاهي گريه رو نياز داريم يكي ما را لوس كند ناز ما را بكشد. البته گاهي هم هست كه اين تلقين كه قضيه ي هورمون و اينها را خيلي خيلي جدي بگيريم باعث ميشود هي فكر كنيم آره دست خودم نيست من الان عصبي ام.
اما نميدان م اين وقت ها بايد چه كرد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.