رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

منقبض و منبسط می شوم مدام٬ ازخوشحالی و دلتنگی و نگرانی و عشق.

فردا عروسی خواهرم است. عروسی  عزیزترین آدمی که همیشه بی‌قید و شرط دوستش داشته‌ام  و حالا که قرار است لباس سپید عروسی بپوشد٬ من کنارش نیستم که با همه عشقم دورش بگردم و نگذارم آب در دلش تکان بخورد. ... زندگی همین است. می دانم.

دختر کوچولوی نازنینی که شش هفته پیش به دنیا آمد و دنیایم و همه حس هایم را به طرز عجیب و غیرقابل باوری عوض کرد٬ اتاق بغلی من خوابیده است و من؟ آخ حس‌هایم اصلا گفتنی و نوشتنی است. اگر نبود حتما این روزها از زور این انقباض و انبساط‌های مدام روحم٬ منفجر می‌شدم. می‌خندد و خنده اش همه غم‌های عالم را دود می‌کند و نابود حتی. 

مادر دخترک٬ بیمارستان است. همه دردهای او و نگرانی‌های ما برای او یک طرف و اینکه نمی‌تواند دخترکش را در آغوش بگیرد یک طرف دیگر. دردش زیاد است. خیلی زیاد. الان باید فقط می‌خندید و با آن همه عشقی که همیشه در وجودش داشت و حالا با مادر شدنش هزاربرابر شده٬ دخترکش را می‌بوسید. اما نمی‌شود. طاقت درد کشیدنش را ندارم. دلم می‌خواست می‌شد دردمان را تقسیم کنیم. اصلا سهم بیشتر مال من. نمی‌شود اما. باید و نبایدهای دنیا جایی دورتر و پرزورتر از خواست‌ ما ایستاده‌اند.

با همه اینها. با همه این دلتنگی و نگرانی و درد٬ وظیفه من٬ خوشحال بودن است. باید بخندم و شاد باشم. به خاطر دوتا خواهرهایم که یکی فردا عروس می شود و یکی تازه مادر شده. 

وسط همه اینها باید نتیجه یک کار خوب چند ماهه را تا هشت مارس به ثمر برسانیم. برای پروژه‌ای که اینقدر خوب به ثمر رساندیم٬ به خاطر کار گروهی  دلچسبی که بعد از مدتها دوباره تجربه اش می کنم٬‌به خاطر هشت مارسی که دوباره دارد  برای من هشت مارس می شود٬ خوشحالم و پرانرژی. فقط باید خوب و دقیق تکه‌پاره‌هایم را جمع کنم که موقع کار٬ کارکنم. موقع شادی عروسی٬ شادی کنم. وقتی بیمارستانم٬ صبور و ارام باشم و وقتی خانه ام  و پیش دخترکوچولوی نازنین مان٬‌سریع و حواس جمع باشم.
این روزها کلی بچه داری یاد گرفته ام. چطور شیشه شیرش را بشورم و استریل کنم. چطور شیر درست کنم.  چطور جایش را عوض کنم٬. بخوابانمش٬. بغلش کنم و لباس هایش را بشورم. اخ از لباس هایش دل ادم غش می کند از خوشی. همین خوشی‌ است که نمی گذارد هیچ انقباض و انبساطی آدم را بترکاند. باید سریع و حواس جمع باشم. بقیه را خوب بلدم.



نظرات

soode61 گفت…
اميدوارم مادرك خيلي زود بهتر شود و بچه را بغل بگيرد. اما چقدر اين روزها شلوغ و زيبايند برايت. خيلي خيلي مباركت باشد تمام حس هاي خوب

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.