پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2014
شايد اولين باره كه دارم اينطوري ازش حرف مي زنم. زياد درباره اش نوشته ام، اما حرف زدن؟ اصلا اسون نيست و ديشب هم اگه اون همه وحشت زده نبودم و كار ديگه اي براي ارام كردن خودم از دستم برميامد حتما اين كار را نمي كردم.مي ذارمش كه يادم بمونه اين جور زخمها با فراموش كردن و ناديده گرفتن خوب نمي شن، نه براي من كه فقط نوك خنجرش  پوستم را لمس كرده و نه براي جامعه اي كه هر روز داره زخم مي خوره و خنجر تا ته قلبش فرو مي ره
خيلي وحشتناكه كه اين همه وقته كه نديدمشون. چطور طاقت مي ارم؟ نمي دونم . واقعا نمي دونم. مثل اون بندبازي هستم كه با مهارت روي بند راه مي ره و هر لحظه ممكنه بيافته

سال هشتم

امروز هفتمین سالگرد ازدواج ما است.  اما این روز برای ما، سالگرد هیچ اتفاق تازه خوب یا بدی نیست. اولین دیدارمون دو سال قبلترش بود. اولین بوسه مان یک سال قبلترش وهم خانه شدن‌مون، چند روز بعدش. اون موقع هم که توی محضر کنارهم نشسته بودیم و خطبه عقد خوانده می‌شد هم هیچ حس خاصی نداشتم. «اتفاق خوب ما» خیلی قبلتر افتاده بود و ثبت کردن و نکردنش، اخرین چیزی بود که برام اهمیت داشت. دروغ که نگم، اینطور نبود که هیچ هیچ حسی هم نداشته باشم. یک کم دلخور بودم که حالا چه اصراریه به سفره عقد و مهریه و این همه امضای کذایی. گیرم که سفره عقد ما فقط یک سبد گل و دو تا حلقه و یک ظرف عسل و دفترچه کمپین یک میلیون امضا بود و مهریه هم یک دیوان حافظ و چند شاخه گل رز. ولی همینش را هم نمی‌خواستم. عصبانی هم بودم یک کم. آقای عاقدی که روز قبلش قبول کرده بود شروط عقد را بی دبه کردن بنویسه، سر حق سفر گیر داد و هرکاری کردیم ننوشت که ننوشت و چون حوصله نداشتم یک روز دیگه دوباره علاف محضرخانه بشویم، بدون حق سفر نشستم سرسفره عقد و هنوز هم که هنوزه ماجراها دارم با این بی حقی ام.  برای من و بهتر بگم برای ما دوتا، ازدواج هیچ معنا…