رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

سال هشتم

امروز هفتمین سالگرد ازدواج ما است.  اما این روز برای ما، سالگرد هیچ اتفاق تازه خوب یا بدی نیست. اولین دیدارمون دو سال قبلترش بود. اولین بوسه مان یک سال قبلترش وهم خانه شدن‌مون، چند روز بعدش. اون موقع هم که توی محضر کنارهم نشسته بودیم و خطبه عقد خوانده می‌شد هم هیچ حس خاصی نداشتم. «اتفاق خوب ما» خیلی قبلتر افتاده بود و ثبت کردن و نکردنش، اخرین چیزی بود که برام اهمیت داشت. دروغ که نگم، اینطور نبود که هیچ هیچ حسی هم نداشته باشم. یک کم دلخور بودم که حالا چه اصراریه به سفره عقد و مهریه و این همه امضای کذایی. گیرم که سفره عقد ما فقط یک سبد گل و دو تا حلقه و یک ظرف عسل و دفترچه کمپین یک میلیون امضا بود و مهریه هم یک دیوان حافظ و چند شاخه گل رز. ولی همینش را هم نمی‌خواستم. عصبانی هم بودم یک کم. آقای عاقدی که روز قبلش قبول کرده بود شروط عقد را بی دبه کردن بنویسه، سر حق سفر گیر داد و هرکاری کردیم ننوشت که ننوشت و چون حوصله نداشتم یک روز دیگه دوباره علاف محضرخانه بشویم، بدون حق سفر نشستم سرسفره عقد و هنوز هم که هنوزه ماجراها دارم با این بی حقی ام.
 برای من و بهتر بگم برای ما دوتا، ازدواج هیچ معنای فلان و بساری نداشت.هنوز هم نداره. فقط می‌خواستیم با هم زندگی کنیم و اون موقع بدون ازدواج نمی‌شد. نه که فکرش را نکردیم و دنبال چاره نبودیم. ولی به خاطر موقعیت خانوادگی و اجتماعی و کاری و هزار تا گیر دیگه‌ای که داشتیم سخت بود (نه که نشدنی باشه)، خیلی از این گیرها هم از طرف من بود، به خاطر موقعیتی که داشتم. آخرش فکر کردم، انرژی‌ام را برای جنگیدن در جبهه‌های دیگه نگه دارم و این یکی را بی‌خیال بشم. می ریم یک برگه‌ای را امضا می کنیم و بقیه‌اش دیگه دست خودمون دو تا است که چطور به اون امضایی که پای اون دفترچه زدیم نگاه کنیم.
چطور نگاهش کردیم؟ اصلا نگاهش هم نکردیم. باور که جای خود داره. هرچند سال یک بار که یکی این "زن و شوهری" مون را توی چشم‌مون می‌کنه، با یک قیافه خیلی متعجب نگاهش می‌کنم و می‌گم هه چه جالب تو شوهر منی؟  و بعدش هم خنده‌ام می‌گیره. ازدواج به رابطه ما چیزی اضافه نکرده. بدون ازدواج هم که شریک زندگی هم می‌شدیم و همخانه، همین بودیم که الان هستیم. اون "برای همیشه" و اینها هم که برای من کلا مصرف تزئینی داره. خود من شخصا صبح به صبح، نهایتا هفته به هفته تکلیفم را با خودم و همه چی زندگیم مشخص می‌‌کنم. چند روز پشت سرهم که با خنده و دلخوش  نخوابم و بیدار نشم، حتما یک جای زندگیم گیر اساسی داره. هزار جا هم که امضای «تا ابد در قلب منی» داده باشم، ملاک همه چیز اون لحظه‌ایه که توی چشماش نگاه می‌کنم.
نخواستن ازدواج فقط  برای این نبود که من٬ به عنوان یک زن ایرانی٬ با ازدواج تقریبا بیشتر حقوق شهروندی‌ام را از دست می‌دادم وهمه چیزم منوط به امضا و اجازه مردی بود که همسرم شده بود. وقتی با یک آدم حسابی ازدواج کنیم٬ این مشکلات نه که تمام شود اما به حداقل می‌رسد٬ ولی خب یک جاهایی مثل اجازه سفر٬‌ شوهر هم که اوکی باشد٬ آن آقا یا خانمی که در اداره گذرنامه نشسته اوکی نیست و اینقدر اذیت می‌کند که از سفر کردن بیزارت کند. با این حال بیشتراز حق و حقوق قانونی، از آن روابط پیچیده و زیرپوستی مبتنی بر کنترل و قدرت و وابستگی می‌ترسیدم که همه جای دنیا می‌تونه روی زندگی زوج‌ها سایه بیاندازه. روابطی که در هم‌خانگی بدون ازدواج هم خطر بازتولیدش است اما ازدواج و امضاهایش انگار به آن رسمیت و قدرت بیشتری می‌دن و راه گریز را سخت‌تر می‌کنن.
با همه اینها بی انصاف که نباشم، ازدواج برای ما نکات مثبت هم داشته. مهمترینش وقت‌هایی است که به موهبت اینکه همسرهم هستیم٬ او با ویزای دانشجویی من آمده کشوری که من زندگی می کردم زندگی کند یا من با ویزای کار او آمده ام جایی که او است. توی همین اروپای فلان و بسار هم  اگه ما ساعت ۱۰ صبح هفت سال پیش توی اون محضرخانه ۲۰ تا امضا پای اون برگه‌ها نمی‌زدیم، با هم بودن‌مان را به رسمیت نمی شناختند. یک قانون هایی دارند که اگه بدون ازدواج هم با هم باشید قبول است و حقوق قانونی مزدوجان را دارید ولی اینقدر سفت و سخت است که آدم را هل می‌دهد به طرف ازدواج، حالا بماند مایی که از ایران می‌آمدیم، چطور می‌خواستیم ثابت کنیم دو سال است با هم زیر یک سقف زندگی می‌کنیم٬ آدرس مشترک داریم و از فلان موقع حساب بانکی مشترک داریم و (همین الانش هم ما حساب بانکی مشترک نداریم والا) و فلان و بسار. تازه همسر رسمی و قانونی همدیگه هم که بودیم با کلی بدبختی و علافی ویزای بریتانیای کبیر را زدن توی پاسپورت من و او هم فقط تا یک مدت مشخصی  با ویزای دانشجویی من در ایرلند اجازه ماندن داشت.
مهمتر از آن حتی٬ آن روزهایی بود که به حکم همان امضاها و لقب همسری می‌توانست به ملاقاتم بیاید و می‌توانستم پشت همان دیوارهای لعنتی اوین در آغوشش بگیرم. اگر ازدواج نکرده بودیم و نمی‌شد که بیاید، بدون دیدنش همان ۴۵ روز زندان، هم برایم خیلی سخت‌تر می‌شد. جوان‌تر بودم و بی‌طاقت‌تر و دلم بند بودنش بود. مثل الان نبود که چندماه چند ماه ندیده باشمش٬ تحمل کردن دوری را یاد گرفته باشم و همیشه توی قلبم چند تا سنگ اضافه داشته باشم برای روزهایی که جدایی  و فاصله بی‌خبر و به‌اجبار از راه می‌رسد.
برای همین دو تا نکته مثبت هم که شده، من بد و بیراه گفتن به ازدواج را بی خیال شده‌ام . دفترچه عقدمان را گذاشته‌ایم ته پوشه اسناد و مدارک و کاری به کارش هم نداریم.
با همه اینها هر سال ۲۰ اردیبهشت و ۱۰ می که می‌شه یادم می‌افته که با آن تی‌شرتی که سرسفره عقد تنش کرده بود چه خواستنی‌تر از همیشه شده بود و چه سختش بود نشستن پای سفره عقد و ادای دامادها را در آوردن. روزهای خوشش برای من چند روز بعد بود که زندگی با هم را شروع کردیم. هر سال آخرای اردیبهشت که میشه می‌شمارم که هی این همه سال کنار هم هستیم و چه خوب. وسایلی که اون روزها کنار کتاب‌ها و لباس‌هایم بار وانت کردم بردم خونه‌ خیابان بهار و اون‌هایی که بعدش دوتایی با هم خریدیم٬ توی همون خانه جاموندن. خیلی چیزهای دیگه هم کوالالامپور و گالوی و دابلین جا گذاشتیم٬ خیلی چیزها از خودمون را هم حتی. خوبی‌اش به اینه که از این جاگذاشتن‌ها و دل‌کندن‌ها نترسیدیم و زندگی می‌کنیم٬ با دل خوش و حواسمون هست که حتی از گلهای سفید و زرد خودرویی که هرسال اردیبهشت توی چمن‌های جلوی پنجره‌مون دلبری می‌کنن٬ هم لذت ببریم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.