رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2014

خب حالا باید چه کار کنم؟

اون لحظه ای که بازجو در سلول را می بنده و تو می مونی و اتاقی که درش قفل شده. اتاقی که هیچ چیز و هیچ کس نیست جزتو و دیوارها. که پنجره هم است اما بیرونش چیزی انتظار تو را نمی کشه. امیدوارم این یکی تعبیر نشه. هیچ وقت. امیدوارم هیچ وقت نشه که چشم باز کنم ببنیم توی سلول انفرادی هستم و یادم بیاد که یک شبی هزار فرسنگ دورتر خواب اینجا را دیده بودم. انفرادی نبود اون طوری که من  در بند 209 اوین دیده بودم.  تک اتاقی بود در بالاترین طبقه یک ساختمان چند طبقه. قبل از من یک زن دیگر آنجا بود. با کتاب. من که رفتم به او اجازه دادند برود، با کتاب هایش. بازجو کسی بود شبیه مهدوی. با همان تیپ و هیکل و نگاه. با همان نگاه مشمئز کننده ای که به دروغ می خواست بگوید   من طرف توام، در برابر دیگران.
کابوس بود فقط. تعبیر هم ندارد. تعبیر هم ندارد.

سوداي نوشتن

دلم براي خودم تنگ مي شه گاهي، براي خودم كه زياد مي نوشت و زياد مي خواند. بايد برنامه بگذارم و روزي يك ساعت مرتب بنويسم. از خودم از فكر و خيال هام از زندگيم. بايد مثل ادم هاي مومن كه يك زماني پاي سجاده مي شينن براي خودم وقت نوشتن بگذارم. جايزه ام مي تونه يك ايپد باشه براي بهتر نوشتن اصلا هر وقت قصه ام تمام كردم براي خودم يك آي پد مي خرم. چي بهتر از اين؟  ديگه دلم چي مي خواد؟ دلم مي خواد بدوم. تند و سبك. پرواز كردن كه خيلي وقتها خوابش را مي بينم يك رويا است و نزديكترين چيز بهش شايد همين دويدن باشه.