خب حالا باید چه کار کنم؟

اون لحظه ای که بازجو در سلول را می بنده و تو می مونی و اتاقی که درش قفل شده. اتاقی که هیچ چیز و هیچ کس نیست جزتو و دیوارها. که پنجره هم است اما بیرونش چیزی انتظار تو را نمی کشه.
امیدوارم این یکی تعبیر نشه. هیچ وقت. امیدوارم هیچ وقت نشه که چشم باز کنم ببنیم توی سلول انفرادی هستم و یادم بیاد که یک شبی هزار فرسنگ دورتر خواب اینجا را دیده بودم. انفرادی نبود اون طوری که من  در بند 209 اوین دیده بودم.  تک اتاقی بود در بالاترین طبقه یک ساختمان چند طبقه. قبل از من یک زن دیگر آنجا بود. با کتاب. من که رفتم به او اجازه دادند برود، با کتاب هایش. بازجو کسی بود شبیه مهدوی. با همان تیپ و هیکل و نگاه. با همان نگاه مشمئز کننده ای که به دروغ می خواست بگوید 
 من طرف توام، در برابر دیگران.

کابوس بود فقط. تعبیر هم ندارد. تعبیر هم ندارد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین