رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2014
هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست، بیشتر از همه چیز خودم. خیلی چیزها تغییر کرده و نمی دونم نقابی که جلوی صورتم کشیدم چقدر می ذاره این تغییرها دیده بشن
زندگی توی این جهان کلن سخته و از منم کاری برای آسان کردنش برنمیاد. نه که تلاش نکنم برای تغییر و ساختن لحظه‌های خوش و آرام. اما همه این تلاش ها فقط ادامه راه را ممکن می کنه و در کلیتش کاری ازم برنمیاد. نه برای اینکه خودم رنج نکشم و نه برای اینکه دیگران را از رنج کشیدن محافظت کنم. تنها کاری که به عقلم رسیده اینه که یک آدم دیگه را به این دنیا نیارم که همین چرخه براش تکرار بشه و منم پا به پاش قلبم بشکنه و بلرزه و له بشه. کاش می شد همین ها را براش بنویسم تا بدونه با هر خمی که به ابروش می افته و هر بغضی که می کنه، قلب منم تکون می خوره، اما واقعا کاری از دستم برنمیاد. یک زمانی فکر کردم، بریدن و رفتنم شاید کمکی باشه، اما خیال بیهوده بود انگار.
شبیه هیچ کدام از تجربه‌های پیشینم نیست. یک جاهاییش مثل تجربه نویسنده‌های حرفه‌ایه که وقتی رمان‌شان را شروع می‌کنن٬ نمی‌دونن به کجا می‌رسن٬ صفحه به صفحه با آدمهای قصه‌شون جلو می‌رن ومدام باید نفس را توی سینه حبس کنن. اما ماجرا اینه که قصه نیست. حتی ماجرایی نیست که  تازه باشه و ندونم تهش چی می‌شه. نفس‌گیری‌اش شاید برای اینه که این روزها با کمترین فاصله ممکن با حقیقت چهره به چهره می‌شم. با حقیقتی که اگرچه زندگیش نکردم اما تصاویر ناقص و پاره پاره‌ای که از تجربه‌های مشابه قبلی‌ام  دارم هرچیزی را که می‌شنوم در همان لحظه برایم تصویر می‌کنه. همانقدر زنده که انگار خودم دیدمش. شبیه‌ترین تجربه به اینطور دیدن و لمس کردن چیزی که خودم تجربه‌اش نکردم را ۲۷ سال پیش داشتم. کلاس اول بودم٬‌ آژیر قرمز بمباران تازه قطع شده بود که مامان اومد مدرسهدنبال من و سمیه که خانواده‌اش نزدیک‌ترین دوستان ما بودند.صدای بمباران را شنیده بودیم اما نمی دونستیم کجا را زدن٬ وسط راه مامان من را گذاشت خانه همسایه٬ رفت که سمیه را ببره خونه‌شون و بعد هم با مامان سمیه برن بیمارستان٬ مامانش باردار بود و قرار بود همون روز زایمان کن…