زندگی توی این جهان کلن سخته و از منم کاری برای آسان کردنش برنمیاد. نه که تلاش نکنم برای تغییر و ساختن لحظه‌های خوش و آرام. اما همه این تلاش ها فقط ادامه راه را ممکن می کنه و در کلیتش کاری ازم برنمیاد. نه برای اینکه خودم رنج نکشم و نه برای اینکه دیگران را از رنج کشیدن محافظت کنم. تنها کاری که به عقلم رسیده اینه که یک آدم دیگه را به این دنیا نیارم که همین چرخه براش تکرار بشه و منم پا به پاش قلبم بشکنه و بلرزه و له بشه.
کاش می شد همین ها را براش بنویسم تا بدونه با هر خمی که به ابروش می افته و هر بغضی که می کنه، قلب منم تکون می خوره، اما واقعا کاری از دستم برنمیاد.
یک زمانی فکر کردم، بریدن و رفتنم شاید کمکی باشه، اما خیال بیهوده بود انگار. 

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین