رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2014
دیروز خیلی جدی فکر می‌کردم که دلم چی می‌خواد؟ یک چیزی که برام روشنه اینه که دلم برای کار تحقیقی٬ چیزی شبیه تز نوشتن تنگ شده. اینکه فرو برم وسط یک موضوع و همه دنیام بشه خوندن و مصاحبه کردن و تحلیل کردن و نوشتن. اینکه کلمه به کلمه جلو برم و فصل به فصل که پیش می رم همه چیز برام روشنتر و در عین حال پیچیده تر بشه.  احساس شخصی ام اینه که تز فوق لیسانسم نصفه کاره مونده و هی منو صدا می کنه. الان خیلی خوب می دونم چه نقص هایی داره و چه چیزهای را باید بهش اضافه کنم و از چه زاویه ای باید بهش نگاه کنم که راهش را پیدا کنه. با این همه نمی دونم چقدر فایده داره تموم کردنش. اینکه تموم کردنش به من یک مدرک دکتری بده یا حتی به عنوان یک کتاب چاپ بشه٬ چیزی نیست که راضی ام کنه. احساسم اینه که تمام کردن این تز٬ فایده چندانی در پیشبرد موضوعش در حوزه خارج از کلمه ها نداره. یا حداقل من به تاثیرش  امیدوار نیستم.  چیزی که می تونه شور زندگی را سرریز کنه توی رگ‌هام آن پروژه دومی است که هزارساله بهش فکر می کنم و حرفش را می زنم. همونی که حتی پروپازلش را هم تا نصفه نوشتم. اونی که حس می کنم فقط کار خودم است.
چي دلم مي خواد؟  فرو برم توي يك پروژه تحقيقي مفصل بلند مدت و توش غوطه ور بشم. از اون مدلها كه صبح تا غروب بخونم و بنويسم و مصاحبه كنم و دور خودم يك حصار موقتي از كلمه ها بكشم.

دستگيره قرمز

چرا اينقدر استرس دارم؟ همه اش نگرانم كه خرابكاري كنم يا خرابكاري بشه يا كارها اونطوري كه بايد پيش نره. نگران خودمم كه سركار اشتباه نكنم. نگران او و ماجراهاي سركارش هستم. ماجرام با  م و ه مثل يك زخم باز مونده و داره همينطوري ازش خون مياد. خيلي وقتها به خودم ميام و مي بينم كه دارم مي پرسم بايد چكار كنم حالا؟  همه اش دارم توي ذهنم با م  حرف مي زنم. با ه اما حتي توي ذهنم هم حرف نمي زنم. اخرين چيزي كه ازش توي ذهنمه اون الو الو گفتنهاي بغض دار اون صبح يكشنبه است و پيام تلفني اش كه هنوز توي گوشيمه. نه جرات دارم دوباره گوش كنمش و نه پاكش مي كنم. مثل يك كابوس مي مونه، كابوسي كه يك بخشش را با خودت از خواب بيرون اوردي،هي يادت به بودنش مي افته، هي مي ترسي. ترس نشسته به جونم. يك ترسي كه ازش حرف نمي زنم اما هست، كم رنگ اما مدوام. پشت خيلي از كارهايي كه مي كنم و چيزهايي كه مي نويسم. مي دونم كه بايد تمومش كنم اما بلدش نيستم الان. هيچي رو بلد نيستم الان. اگه به خودم بود دلم مي خواست از همه چي زندگي مرخصي مي گرفتم، حداقل موقت. به من نيست اما. مثل يك رباط دارم ادامه مي دم. اما اين رباط گونگي را قشنگ مي بي…

خاموشش کن

حتی نمی خوام بشمرم که چند روزه با هم حرف نزدیم. فقط می دونم که خیلی زیاده. خیلی. یک تاریخ گنگی دارم که از آن روز فلان به بعد دوبار حرف زدیم، اما از آن روز لعنتی به بعد که فقط سکوت شد حتی نمی دونم چند روز گذشته. نمی شمرم، اما هر روز، حواسم هست که خیلی زیاد شده. چرا خودم بهش تلفن نمی کنم؟ برای اینکه فلج شدم. فقط دستم نیست که فلج شده، زبانم هم هست، مغزم هم هست. دگمه آف را فشار داده ام که زندگی روزمره جلو بره.  فعلا تنها نقطه روشنم اینه که روانکاوم گفته مجبور نیستی فعلا تصمیمی بگیری. کاش به جاش می گفت مجبور نیستی فعلا زندگی کنی. مثلا مرخصی می داد بهم از همه چی. راستی چرا نمیشه هرچند وقت یکبار چراغ ها را خاموش کرد؟ انگار که خوابیده باشی. نه مثل خوابهای پر از هیاهوی من. خواب واقعی. آنطور که بعضی آدم های خوشبخت سرشان را می گذارن روی بالش و صبح بدون آنکه هزار جا رفته باشن و هزار راه را دویده باشن، بیدار می شن.

جهان ديگري

دنيا جاي امني نيست براي كسي كه چشمهاش باز باشه و صداش بلند. نه كه براي ادم هاي ديگه باشه، اما شايد اوني كه چشمهاش بازتره و صداي اعتراضش بلندتر، از اين ناامني و خشونت پيدا و پنهان بيشتر ازار مي بينه. اين ناامني فقط از طرف دولت ها و نهادهايي كه رسما دستي در قدرت و سلطه دارن، تحميل نمي شه. نهادها و ساختارهاي كوچك و غيررسمي كه در زندگي روزمره مدام باهاشون طرف هستيم و در واقع درون انها يا كنارشون زندگي مي كنيم هم اغلب اوقات در حال تحميل خشونت و و سلطه وتبعيض هستند. هرقدر هم كه تلاش كنيم سقفي كه زيرش زندگي مي كنيم و حلقه دوستي كه با دقت و وسواس انتخاب كرديم جاي امني باشه، اما نميشه هميشه توي حباب زندگي كرد و مجبوريم با دنياي واقعي هم روبرو بشيم. دنياي واقعي كه گاه از شدت خشونت و سلطه حاكم بر ان به وحشت مي افتم و دلم مي خواد به ناكجا ابادي فرار كنم كه وجود نداره. نه كه نااميد باشم از رسيدن به روياي جهاني كه برابري و عدالت و صلح ارزش هاي حاكم بر اون باشه (من همچنان همان ادم خوش خيال و اميدوار هميشگي هستم) اما هر روز بهم ياداوري ميشه كه چه راه طولاني جلوي راهمون است و چقدر درست كردن حتي يك گوشه …
واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

تماشا كردن

ديشب خاطرات  سيمون دوبوار را مي خواندم،  رفته بود اسپانيا و از شوق سفر مي گفت از اينكه چطور تماشاي جهان بيروني كه در زندگي روزمره ازت دوره، نگاه ادم را تغيير مي ده و درونش را سرشار از هيجان و شور مي كنه، در واقع از لذت تماشا كردن مي گفت. ادم گاهي اينقدر غرق زندگي روزمره ميشه كه يادش مي ره تماشا كردن با ديدن فرق مي كنه و صرف باز بودن چشمها، اون لذت تماشا را نداره.

لذت تماشا كردن

ديشب خاطرات  سيمون دوبوار را مي خواندم،  رفته بود اسپانيا و از شوق سفر مي گفت از اينكه چطور تماشاي جهان بيروني كه در زندگي روزمره ازت دوره، نگاه ادم را تغيير مي ده و درونش را سرشار از هيجان و شور مي كنه، در واقع از لذت تماشا كردن مي گفت. ادم گاهي اينقدر غرق زندگي روزمره ميشه كه يادش مي ره تماشا كردن با ديدن فرق مي كنه و صرف باز بودن چشمها، اون لذت تماشا را نداره.