دستگيره قرمز

چرا اينقدر استرس دارم؟ همه اش نگرانم كه خرابكاري كنم يا خرابكاري بشه يا كارها اونطوري كه بايد پيش نره.
نگران خودمم كه سركار اشتباه نكنم. نگران او و ماجراهاي سركارش هستم. ماجرام با  م و ه مثل يك زخم باز مونده و داره همينطوري ازش خون مياد. خيلي وقتها به خودم ميام و مي بينم كه دارم مي پرسم بايد چكار كنم حالا؟  همه اش دارم توي ذهنم با م  حرف مي زنم. با ه اما حتي توي ذهنم هم حرف نمي زنم. اخرين چيزي كه ازش توي ذهنمه اون الو الو گفتنهاي بغض دار اون صبح يكشنبه است و پيام تلفني اش كه هنوز توي گوشيمه. نه جرات دارم دوباره گوش كنمش و نه پاكش مي كنم. مثل يك كابوس مي مونه، كابوسي كه يك بخشش را با خودت از خواب بيرون اوردي،هي يادت به بودنش مي افته، هي مي ترسي.
ترس نشسته به جونم. يك ترسي كه ازش حرف نمي زنم اما هست، كم رنگ اما مدوام. پشت خيلي از كارهايي كه مي كنم و چيزهايي كه مي نويسم. مي دونم كه بايد تمومش كنم اما بلدش نيستم الان. هيچي رو بلد نيستم الان. اگه به خودم بود دلم مي خواست از همه چي زندگي مرخصي مي گرفتم، حداقل موقت. به من نيست اما. مثل يك رباط دارم ادامه مي دم. اما اين رباط گونگي را قشنگ مي بينم. روشن تر از هرچيزي. انگار كه دگمه استاپي وجود نداره. يا برنامه طوري نوشته شده كه نميشه متوقفش كرد. 
چرا نميشه؟ چي مانعم ميشه كه را دگمه استاپ  را نزنم و  دستگيره قرمز را نكشم؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین