دیروز خیلی جدی فکر می‌کردم که دلم چی می‌خواد؟ یک چیزی که برام روشنه اینه که دلم برای کار تحقیقی٬ چیزی شبیه تز نوشتن تنگ شده. اینکه فرو برم وسط یک موضوع و همه دنیام بشه خوندن و مصاحبه کردن و تحلیل کردن و نوشتن. اینکه کلمه به کلمه جلو برم و فصل به فصل که پیش می رم همه چیز برام روشنتر و در عین حال پیچیده تر بشه. 
احساس شخصی ام اینه که تز فوق لیسانسم نصفه کاره مونده و هی منو صدا می کنه. الان خیلی خوب می دونم چه نقص هایی داره و چه چیزهای را باید بهش اضافه کنم و از چه زاویه ای باید بهش نگاه کنم که راهش را پیدا کنه. با این همه نمی دونم چقدر فایده داره تموم کردنش. اینکه تموم کردنش به من یک مدرک دکتری بده یا حتی به عنوان یک کتاب چاپ بشه٬ چیزی نیست که راضی ام کنه. احساسم اینه که تمام کردن این تز٬ فایده چندانی در پیشبرد موضوعش در حوزه خارج از کلمه ها نداره. یا حداقل من به تاثیرش  امیدوار نیستم. 
چیزی که می تونه شور زندگی را سرریز کنه توی رگ‌هام آن پروژه دومی است که هزارساله بهش فکر می کنم و حرفش را می زنم. همونی که حتی پروپازلش را هم تا نصفه نوشتم. اونی که حس می کنم فقط کار خودم است. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین