پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2014
سال داره تموم میشه. این روزها که بگذرن خیلی چیزها را باید بدم آب ببره هرچی می گذره دست و پام بیشتر توی این شهر فرو می ره. هم خوبه که اینجوری من را گیر خودش انداخته و هم این احساس تعلق می‌ترسوندم. این چند سالی که گذشت من روز به روز٬‌ بی‌گذشته تر و بی‌تعلق‌تر شده بودم و حالا دوباره دارم برای خودم هم تاریخچه جمع می‌کنم و هم دلبسته می‌شم. نه فقط به شهر٬ به کل پکیجی که توی این شهر دارم.

شهر ما

تصویر
اين چند وقت نمايشنامه شهر ما، نوشته تورنتون وايلدر را خوندم كه بايد مفصل ازش بنويسم. فصل اخرش كه در مورد مرگ بود خيلي درگيرم كرد، نه لزوما درگير مرگ. درگير اون تجربه اي  شدم كه از يك جهاني جدا مي شي و پذيرفتن اين كندن و رفتن اسان نيست.اينكه تو ناظري بر اين جدا شدن و بيشتر از ادمهايي كه توي اون جهان قبلي تو هستند اين كنده شدن را مي بيني. اونا دارن زندگي شون را مي كنن، بدون تو. و تو هنوز نمي توني اين فاصله را درك كني و به عنوان بخشي از زندگيت بپذيري. نويسنده البته خيلي چيزهاي ديگه هم درباره زندگي و اينكه ادمها چقدر چشم بسته هستن در زمان زنده بودن و حتي ستايش زندگي،  گفته ولي اوني كه من را خيلي درگير كرد، اين تجربه زمانيه كه ادمها توي برزخ مي گذرونن و توانايي منطبق كردن خودشون با واقعيتي كه غيرقابل تغيير و غيرقابل بازگشته ندارن. از همان يك ماه پيش كه تئاترش را تماشا كردم تا همين دوهفته پيش كه نمايشنامه اش را خوندم ذهنم درگير اون بخشي از پرده سومه كه اميلي بعد از مرگش، يك روز خوش زندگيش را انتخاب مي كنه و برمي گرده به دنياي زنده ها. روز تولد ١٢ سالگي اش را، اما آگاهي كه به زندگي خودش و بقي…

وقتي از دويدن حرف مي زنيم

كتاب "وقتي از دويدن حرف مي زنيم، از چه صحبت مي كنيم" هاروكي موراكامي را تمام كردم و اولين چيزي كه درباره اش مطمئن شدم اينه كه دويدن كار من نيست و علاقه اي هم بهش ندارم
مي دوني چرا ادمها را كفن مي كنن، خيلي محكم يا توي تابوت چوبي سخت مي گذارن و بعد بعد يه خروار خاك و رويش سنگ سخت؟ همه اينها شايد براي اين باشه كه وسوسه نشن سرك بكشن به دنيايي كه ديگه بهش تعلق ندارن. مغز خيلي ها مثل من به آساني نمي تونه اين پروسه عدم تعلق را درك كنه. مرده ها هم اگر با هزار تا بند و سنگ، جلوشون را نگيرن شايد هي بخوان سرك بكشن بيرون. بخوان گذشته اي كه تمام شده را بازسازي كنن يا بدتر از اون خودشون را بچپونن وسط دنيايي كه ديگه اونجا نيستن و نمي شه باشن. الان حتي دارم به اين فكر مي كنم تصميم براي اهداي اعضا چقدر فكر خوبي بوده، نكنه كه مثلا قلبم همچنان زنده بمونه و درد بكشه و هي فحش بده بهم كه چرا جاش گذاشتم.

تو خيلي وقتي مردي، اداي زنده ها را درنيار

يك جايي يك وقتي بايد باور كني كه ديگه به اون دنيا تعلق نداري و درست مثل اميلي تئاتر  شهر ما، راهي براي برگشت نيست. نگاه كردن از لاي پنجره اي كه آدماش پشت به تو نشستن هيچ چيز را عوض نمي كنه.

دنيا جاي امني نيست

دنيا جاي امني نيست براي كسي كه چشمهاش باز باشه و صداش بلند. نه كه براي ادم هاي ديگه باشه، اما شايد اوني كه چشمهاش بازتره و صداي اعتراضش بلندتر، از اين ناامني و خشونت پيدا و پنهان بيشتر ازار مي بينه. اين ناامني فقط از طرف دولت ها و نهادهايي كه رسما دستي در قدرت و سلطه دارن، تحميل نمي شه. نهادها و ساختارهاي كوچك و غيررسمي كه در زندگي روزمره مدام باهاشون طرف هستيم و در واقع درون انها يا كنارشون زندگي مي كنيم هم اغلب اوقات در حال تحميل خشونت و و سلطه وتبعيض هستند. هرقدر هم كه تلاش كنيم سقفي كه زيرش زندگي مي كنيم و حلقه دوستي كه با دقت و وسواس انتخاب كرديم جاي امني باشه، اما نميشه هميشه توي حباب زندگي كرد و مجبوريم با دنياي واقعي هم روبرو بشيم. دنياي واقعي كه گاه از شدت خشونت و سلطه حاكم بر ان به وحشت مي افتم و دلم مي خواد به ناكجا ابادي فرار كنم كه وجود نداره. نه كه نااميد باشم از رسيدن به روياي جهاني كه برابري و عدالت و صلح ارزش هاي حاكم بر اون باشه (من همچنان همان ادم خوش خيال و اميدوار هميشگي هستم) اما هر روز بهم ياداوري ميشه كه چه راه طولاني جلوي راهمون است و چقدر درست كردن حتي يك گو…

فاصله ها

زياد بهش فكر مي كنم." فكر كردن بهش " جمله درستي نيست. شايد بايد بگم زياد باهم وقت مي گذرونيم. طوري كه فاصله هاي زماني و مكاني، معناشون را از دست مي دن. من با او زندگي مي كنم و او من را نگاه مي كنه. از يك جايي به بعد، نمي تونه همراهي ام كنه. همه چيز براش همانطوره كه بود. اينكه هيچي عوض نشده. اينكه همه اين سالها داره توي يك دايره مي چرخه، ترسناكه. اين ترس را هر وقت كه سفر مي رم يا به زير رو كردن زندگيم فكر مي كنم ، بيشتر احساس مي كنم. نمي دونم براي او هم اسمش ترسه يا با چيزي مثل ملال مي شناسدش. ترس هاي من براش فانتزي ان. ترس براي او معناي خيلي ملموس تر و واقعي تري داره.  بايد ازش بخوام برام نامه بنويسه. بايد جرات كنم و منم براش بنويسم. نامه نه. زندگي من چه به دردش مي خوره. كاش بتونم براش بنويسم كه بدون او روزها چطور مي گذره. بدون او، توي جاهايي كه مي بايد بود. شايد هم چيزي ننويسم اصلا. شايد همين كه نوشته هاش را بخونم يا حتي ازش بخوام كه حرف بزنه و من بنويسم، بهترين كار باشه. شايد يك جايي، يك روزي، اين فاصله به صفر برسه