فاصله ها

زياد بهش فكر مي كنم." فكر كردن بهش " جمله درستي نيست. شايد بايد بگم زياد باهم وقت مي گذرونيم. طوري كه فاصله هاي زماني و مكاني، معناشون را از دست مي دن. من با او زندگي مي كنم و او من را نگاه مي كنه. از يك جايي به بعد، نمي تونه همراهي ام كنه. همه چيز براش همانطوره كه بود. اينكه هيچي عوض نشده. اينكه همه اين سالها داره توي يك دايره مي چرخه، ترسناكه. اين ترس را هر وقت كه سفر مي رم يا به زير رو كردن زندگيم فكر مي كنم ، بيشتر احساس مي كنم. نمي دونم براي او هم اسمش ترسه يا با چيزي مثل ملال مي شناسدش. ترس هاي من براش فانتزي ان. ترس براي او معناي خيلي ملموس تر و واقعي تري داره. 
بايد ازش بخوام برام نامه بنويسه. بايد جرات كنم و منم براش بنويسم. نامه نه. زندگي من چه به دردش مي خوره. كاش بتونم براش بنويسم كه بدون او روزها چطور مي گذره. بدون او، توي جاهايي كه مي بايد بود. شايد هم چيزي ننويسم اصلا. شايد همين كه نوشته هاش را بخونم يا حتي ازش بخوام كه حرف بزنه و من بنويسم، بهترين كار باشه.
شايد يك جايي، يك روزي، اين فاصله به صفر برسه

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین