شهر ما


اين چند وقت نمايشنامه شهر ما، نوشته تورنتون وايلدر را خوندم كه بايد مفصل ازش بنويسم. فصل اخرش كه در مورد مرگ بود خيلي درگيرم كرد، نه لزوما درگير مرگ. درگير اون تجربه اي  شدم كه از يك جهاني جدا مي شي و پذيرفتن اين كندن و رفتن اسان نيست.اينكه تو ناظري بر اين جدا شدن و بيشتر از ادمهايي كه توي اون جهان قبلي تو هستند اين كنده شدن را مي بيني. اونا دارن زندگي شون را مي كنن، بدون تو. و تو هنوز نمي توني اين فاصله را درك كني و به عنوان بخشي از زندگيت بپذيري. نويسنده البته خيلي چيزهاي ديگه هم درباره زندگي و اينكه ادمها چقدر چشم بسته هستن در زمان زنده بودن و حتي ستايش زندگي،  گفته ولي اوني كه من را خيلي درگير كرد، اين تجربه زمانيه كه ادمها توي برزخ مي گذرونن و توانايي منطبق كردن خودشون با واقعيتي كه غيرقابل تغيير و غيرقابل بازگشته ندارن.
از همان يك ماه پيش كه تئاترش را تماشا كردم تا همين دوهفته پيش كه نمايشنامه اش را خوندم ذهنم درگير اون بخشي از پرده سومه كه اميلي بعد از مرگش، يك روز خوش زندگيش را انتخاب مي كنه و برمي گرده به دنياي زنده ها. روز تولد ١٢ سالگي اش را، اما آگاهي كه به زندگي خودش و بقيه و موقتي بودن اين خوشي داره نمي ذاره لذت ببره و اينقدر همه چي براش سخت ميشه كه مي خواد برگرده، مثل همه اونايي كه بعد از رفتن، برگشته بودن و خواسته بودن كه دوباره برن، رفتني بدون بازگشت.






نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین