رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2015

هر روز اندازه یک مورچه جلو برو

تا چند ساعت دیگه سال تمام می شود. سال پری بود. پر از تصمیم های مهم، قدم های محکم و کارهای به سرانجام رسیده. فردا که روز اول سال جدید است شاید بهانه خوبی باشه برای شروع کردن رویایی که چند ساله خوابش را می بینم. اگر هر روز یک قدم مورچه ای هم بهش نزدیک بشوم، خوشحال خواهم بود.

"خاله جان دوره"

دوباره خاله شده ام و حالا مي دانم كه چه جشن بي پاياني انتظارم را مي كشد. اولي كه به دنيا امد فقط اينقدر كه مادرش را دوست داشتم، از شوق او و براي او خوشحال بودم. از همان نگاه اول اما دخترك من را زير و رو كرد و تمام اين دوسالي كه گذشت، هربار كه نگاهم كرد و صدايم زد و در اغوش كشيدمش در بهشت بودم. از آن عشق هاي ناب و بي مثالي كه بلد نيستم توضيحش بدم و بگويم كه چطور اين عشق بي حساب و كتاب و بي انتظاري كه به من داد و اين پروسه آشنايي ما و خاله بودنش، هربار دلم را جلا داده است.   حالا دومي هم توي شكم مادرش است و تا چندماه ديگر مي ايد و خب من هم با تجربه ترم و مي دانم كه هر صدا و نگاهش چطور تكانم خواهد داد. تازه خاله اسكايپي بودن را هم بلدم ديگر و نمي ترسم كه اينطوري نشود خاله اش باشم.  حالا گيرم يك خاله نصفه و نيمه كه هردوشان مي توانند خاله جان دوره" صدايش كنند.  "خاله جان دوره" اي كه توي كامپيوتر زندگي مي كند و گاهي از اسكايپ بيرون مي ايد. اولها كه با دخترك اسكايپ مي كردم، نگران اين بودم كه من را چطور مي بيند و چه ذهنيتي از زني كه توي كامپيوتر قربان صدقه اش مي رود، دارد، حالا كه…
براي تعطيلات نقشه ريخته ام كه اون نوشته ناتمام را شروع كنم، شايد دوباره از صفر. يك بخش هايي را مي شود شبها، روي همين ميز گردوي قديمي نوشت. بايد كاغذهاي مچاله شده را باز كنم و نيرويم را براي خواندن كلمه هايش جمع كنم. يك بخش هايي را بايد بروم وسط كافه به نوشتنش. مي خواهم يك تبلت بخرم و هرجا كه پايم سست شد بنشينم به نوشتن. روياي چند ساله است اين.  روياي اينكه كلمه هاي پريشان رسط زمين و اسمان و قلب و مغزم را جمع كنم و بريزم توي جمله هايي كه بگويد آنجا چه خبر بود، كه ان داستاني كه حالا فكر مي كنم نصفش توي خواب بود، نصفش توي بيداري و نصفش اشوب هاي ذهن پريشان من را تعريف كند قبل از اينكه سال نو شود.... قبل از اينكه سال نو شود
اين يك هفته كه تمام بشه، ١١ روز تمام تعطيلم و هيچ برنامه اي هم براش ندارم.مدتهاي طولانيه كه هروقت تعطيل بودم يا سفر بودم يا مهمان داشتم يا از قبل اينقدر با هزارجور برنامه پر كرده بودمش كه جاي نفس كشيدن نبود. اين بار هم قرار بود بروم سفر و مثل هميشه به ويزا دير رسيدم ولي در عوض، براي ١١ روز ميشه كه بدون برنامه بيدار بشم و تا خود شب خوش بگذرونم. واقعيتش اينه كه دلم براي وقت گذراني با خودم و اينكه مثل آدم نامرئي ها توي شهر پرسه بزنم، تنگ شده. شهر از هميشه قشنگتره اين روزها و حيفه كه اينقدر وقت كم دارم كه حتي نمي رسم تماشاش كنم.
كابوس ها، حالا ديگه. بيشتر از اينكه بترسانندم، متعجبم مي كنن. ترس ها و ناامني هاي قديم، با رنگ و لعاب بيشتر و اگزجره شده مي ايند وسط كابوس و خيلي روشن مي بيني كه هنوز پاشنه آشيلت كجاست و از كجا ضربه مي خوري تنها خوبي اين كابوس هاي جديد اين است كه ديگر منفعل و ترس زده نيستم و اخر قصه وسط همه وحشت و فرياد و ترس، راهي براي فرار پيدا مي كنم توي خواب احتمالا خيلي مهم نيست ولي وقتي موقع بيداري يادم مي افتد كه حتي وسط كابوس هم راهي پيدا كردم، خوشحال مي شوم


خواب خودم را مي بينم

تازگي ها خواب خودم را مي بينم. توي خواب دو تا هستيم، يكي كه وسط ماجراست و يكي كه با فاصله خودش را و بقيه ماجرا نگاه مي كند. گاهي هم در يك لحظه هايي اين دوتا يكي مي شوند، اما آن نظاره كردن خودم، همچنان است. فقط اين نيست، از آن فاصله اي كه خودم و ديگران را مي بينم، اينده را هم مي دانم. چند شب پيش وسط يك خواب پر از گريز و فرار، مي خواستم توي اتاق كوچكي بالاي پشت بام يك آرامگاه پنهان شوم، مسعود باستاني و سيامك قادري آنجا بودند و مي دانستم كه مي گيرندشان و هركدام چند سال زندان مي مانند، با سرعت از آنجا دور شدم كه من را هم نگيرند، مي دانستم آن زنهايي كه براي راه گم كردن چادر مشكي سرشان كرده اند و زده اند وسط جمعيت، به سلامت فرار مي كنند و حرصم درآمد كه نشد وسط آنها فرار كنم.




دو مردی که چهره شان را نمی دیدم، دوطرفش بودند و می بردندش. جایی میانه راه، ایستادند، دستهایش را بستند. چوبه دار را نمی دیدم، اما می دانستم که نزدیک است. همه مان، نزدیک در بزرگی بودیم که خوب می شناختمش. چشمانش راکه بستند، همه چیز مغشوش شد. نمی دانستم که من ناظری هستم که رفتنش به پای چوبه دار را می بینم یا آنکه قدم به قدم به مرگ نزدیک می شود،خودم هستم. خودم را می دیدم،مثل خیلی وقتها که می بینمش، با آن شلوار گرم کن راه راه و کاپشن سبز. چسبیده به لوله های داغ راهرو تلفن.  بیدار که شدم، فقط وحشت بود. کابوس ها عوض شده اند. به جای داد و فریادهای شبانه، عرق سردی آمده که در بیداری هم ترسناک است.

دلم برایش زیاد تنگ می شود و هربار تعجب می کنم ازاین حجم دلتنگی‌ام برای آدمی که فقط دو سال و نیم است که به زندگی‌ام اضافه شده

امید

حتی آدم همیشه امیدواری مثل من هم یک وقت‌هایی هم لازم داره که یک نفر خیلی محکم و مصمم برایش از «امید» بگه. نه از آن امیدهای الکی و دل‌خوش کنی. از آن امیدهایی که می‌گه می‌دونم راه سخت و طولانی و پرسنگلاخ است، می‌دونم که چراغ روشنی که دنبالش هستیم، دور است و کم نور، اما هرقدمی که برداریم که از اینجایی که الان هستیم جلوتریم.
يك طرف مردها نشسته بودند، يك طرف زنها، من فقط زنها را مي ديدم، با روسري هايي كه زير گلو محكم گره زده بودند و چادرهاي مشكي كه سرشون كشيده بودند. وارد كه شدم، جمعيت هنوز داشت مي امد، رديف و پشت سر هم، انگار كه صف مدرسه باشد، تا وقتي صداي مردي كه پشت تريبون بود، همه را ميخكوب نكرد، نفهميدم كجاست. مرد كه شروع به حرف زدن كرد، جمعيت انگار مسخ شده بود، نگاه كردن به صورت زنها وحشت زده ام مي كرد ، برايم آشنا بود و نمي دانستم كجاست. پسرك ٢٢-٣ ساله كه شروع به مداحي كرد و زنها همه وحشت زده، چادرهاشان را كشيدن جلو، تازه فهميدم كجايم و آوار همه چيزهايي كه درباره حسينه اوين خونده بودم و شنيده بودم هوار شد سرم. به اندازه ادم هايي كه اون طور رديف نشسته بودند، هراسان بودم و هي بهشون مي گفتم كه همه تون را مي خوان بكشن. كاري از دستشون برنمي امد، حتي نمي دونم اصلا صداي منو مي شنيدن يا نه، مثل يك روح سرگردان بودم كه پرت شده بود به حسينه اوين و مي دونست تا چند ماه ديگه خون به پا ميشه.  چهره هاشون سنگ شده بود، مثل ادمهاي كتاب ميرا. يك لبخندي توي صورتشون كاشته بودند كه مي دونستم خنده نيست. نقابي بود كه كسي نبي…
بايد يك راديو بخرم و چندتا گلدون، چهار پنج تا كاكتوس براي قفسه هاي خالي كتابخانه چوبي، چند تا گل برگ دار شبيه حسن يوسف براي جلوي پنجره راديو، مي تونه به درد شبهاي طولاني زمستان بخوره كه انتظارم را مي كشه. شبهايي كه نشستم به نوشتن و اتاقم صدا كم داره. اين دو هفته نشسته ام به خواندن كتابي كه ١٥سال پيش خريده بودم، چهار جلد بودند و ان موقع يك سوم حقوق يك ماهم را برايش دادم. پارسال بود كه وقتي گفتند چه مي خواهي، كتابم را  خواستم، حتمن يك چيزي توي ناخوداگاهم مي دانست كه خيلي زود لازم شان خواهم داشت. 
خونه آشفته است. خودم آشفته تر. لازم دارم که برم همه چیز را مرتب کنم. از صبح سه بار خواستم  کسی را بگیرم و بیاد کمکم و دیدم نمیشه. همه چیز بهم ریخته تر از اونه که جز خودم کسی از پسش بربیاد. همه وسایلم همه جای خونه پخش شده. هر گوشه که نگاه می کنم یا گوشواره و انگشتر و گردنبندم افتاده یا شالگردنم و کتابم و رژلبم و عطرم. درست مثل اون هفت تا پرنده ای که تکه تکه شان کردن و تکه هایشان را با هم درآمیختند و روی قله های هفت کوه پخش کردند (همین بود دیگه؟ اگه نبود هم مهم نیست، مهم اینه که اوضاع من الان اینطوره) جمع کردن گوشواره ها و کتاب ها و خودکار و عطر و گل سرم چند ساعتی بیشتر طول نمی کشه، خودم را کی می خواد جمع کنه از این آشفته بازار؟
خونه نامرتبه، خودم آشفته. الان بهش اقرار میکنم اما ماجرا از خیلی وقت پیش شروع شده. ماجرای اینکه تعلق خاطر نداشته باشم

ايران خانوم

ديشب دوباره بعد از مدتها خوابش را ديدم، توي خواب همه چي معمولي بود، مي دونستم كه چقدر دور بودم ازش، حواسم بود كه دلتنگ چه چيزهايي شدم و نمي دونم چرا وقت براي هيچي نبود و عجله داشتم، برخلاف دفعه هاي قبل احساس ناامني نمي كردم، اين بار غريبگي مي كردم باهاش يا شايد هم اون با من، نمي دونم. خوابم يه جاي معمولي و آرام تمام شد، بدون هيچ گم شدگي و گريزي، اما صبح كه بيدار شدم به روال همه ديدارهايي كه توي خواب داريم، تپش قلب داشتم و ناآرام بودم #ايران خانوم
تا همین چند هفته پیش برایش « مَر مَر » بودم. این دفعه اما «می می» صدایم می کرد و یکی دوبار هم بهم خاله گفت. طبیعتا تا وسط آسمان می روم هربار که نگاهم می کند و می خندد، صدا کردن-به هر اسمی که عشقش بکشد- که جای خود دارد. فقط  18 ماه دارد اما طوری آدم را سرشار از عشق می کند که هیچ جای خالی توی قلب باقی نمی ماند. وسط بازی یک دفعه بلند می شود می امد بغلم می کرد و می بوسیدم یا بدون آنکه چیزی بگوید و بخواهد می نشست توی بغلم. مثل آدم بزرگ ها صورتم را می گرفت بین دو دستش، خوب و با مهربانی نگاهم می کرد، موهایم را از صورتم کنار می زد و می بوسیدم. بعد یک دفعه چشمهایش دوباره پر از شیطنت می شد، می شد همان دختربچه فسقلی 18 ماهه و بالا پایین می پرید. شب برای اینکه نخوابد بلند بلند حرف می زد، دستش را توی گوش و دماغم می کرد که منی که کنارش دراز کشیده و چشمانم را بسته بودم، دیگر ادای خواب درنیاورم و بازی کنیم با هم. خوابش که می برد دستم را می گرفت توی دستش  و آرام می خزید توی بغلم و صبح از همان لحظه ای که چشمهایش را باز می کرد بساط خنده و شیطنتش به راه بود. موقع جیش کردن باید برایش کتاب و شعر می خواندی…
یک خواب‌هایی هستن که برام مثل سریال هستند و هرچند وقت یک ورژن جدیدش را می بینم. الان بعد از چند سال که دنبال خیابان بهار و کوچه عمرانی و پلاک 29 (فک کنم) و حتی کلید آپارتمان و حتی کلید در خونه گشتم. به اینجا رسیدم که رفتم تو و دارم دنبال وسائلم می گردم. یعنی همچین مرحله به مرحله پیش می ره که دفعه قبل که رفتم تو خونه فقط نگاه می کردم و بدون اینکه به چیزی دست بزنم بیدار شدم. این دفعه اخری اما تونستم درکشوها را باز کنم... و البته هربار یک داستان مستقل داره برای خودش در حد یک اپیزود سریال. کلا خشنودم از این زنی که درون من هست و شبها برای خودش زندگی می کنه و هیچ کاری هم به من نداره و حالیش نیست که من قراره یک گوزن بی وطن باشم
وقتی که امید به دیدار دوباره نداری یا  نمی دونی دوباره کی فرصت دیدار محیا می شه٬‌ دلتنگی را طوری به دورترین نقطه از خودت می فرستی که از فشارش به قلبت در امان باشی. گیرم که یک زخم کهنه کم‌رنگ  و پردرد همیشگی بشه اون دورها٬ ولی قدرتش برای مچاله کنندگی قلب نه که از دست بره٬‌اما کمتر میشه. فاصله‌ای که می‌تونه به دیدار ختم بشه اما جنسش فرق می‌کنه. دلتنگی میاد توی زندگی روزمره‌ات و گاه تنها چیزی که دلت می ‌خواد فقط اینه که بلیط بخری برای یک فنجان چای و یک عصر برای پرحرفی‌هاتون.

آينده اي كه مي گريزد

اين احساس ناامني، احساس اسيب پذيري، احساس كسي كه انگار زيرپايش خالي شده، اين احساس ترس در برابر انچه مي خواهي اما نمي شناسي، آيا بهاي رسيدن به آن آينده اي است كه همچنان از ما مي گريزد؟
*كمونيسم رفت، ما مانديم و حتي خنديديم اسلاونكا دراكوليچ
دلم دفترچه‌های یادداشت روزانه‌ام را می‌خواد. همان‌هایی که از ۱۵ سالگی با جدیت سیاه‌شان می‌کردم. کی فکرش را می‌کرد یک روزی بیافتن گوشه یک زیرزمین و دستم بهشون نرسه و  نتونم روزهای سرگشتگی بهشون پناه ببرم و ببینم آخرین باری که اینطوری دلم رفتن می‌خواست٬ چی کار کردم؟
یک دردهایی هم هست که تمام نمیشه، حتی کم رنگ هم نمیشه. فقط ته نشین میشه. ته نشین که می شه معنی اش این نیست که هربار قلبت را فشار نده و اشکت را روان نکنه. ته نشین شدن فقط کمک می کنه که متوقف نشی.  که حتی وسط اشک هم جلو بری٬ حتی با امید.

اسپانيا

يك مرخصي دو هفته اي براي اين ذهن شلوغ و آشفته من، كار آساني نيست. يكي از زن هاي درونم، محكم چسبيده بود به لپ تاپ و جدا كردنش از كاري كه قرار بود تمام بشه و نشد، سخت بود.
الان هم كه آمده، توي فرودگاه چندتا مقاله دانلود كرد براي هواپيما و بقيه سفر... بقيه زن ها اميدوارم حريفش بشوند و اين دو هفته را فقط صرف تماشا و لذت و خوشگذراني كنند. شايد هم آن زني كه دلش مانده پيش كار نيمه تمامش را با همين هواپيما پس بفرستم لندن.
به رسم هميشگي سفرهايمان براي خودمان اسم هاي محلي انتخاب كرديم و اين بار، من كارمن هستم و همسفرم خورخه. قرار است كه از مادريد شروع كنيم و شهر به شهر جنوب اسپانيا را بگرديم
براي كسي كه دوست داره زياد سفر بره و درآمد متوسطي داره، مهمترين مسئله پيدا كردن راه هاي كم كردن مخارج سفر است.
براي من اولين قدم، سفر كردن با هواپيماهاي ارزان قيمتي مثل ايزي جت، رايان اير، جرمن وينگز و ... است. هواپيماهايي كه يك سري امكانات مثل غذاي داخل هواپيما و اجازه داشتن چمدان بزرگ را ندارند و صندلي هايشان هم ساده تر و كوچك تر است و فرودگاه هايشان گاه دورتر، اما در عوض قيمتشون به طرز قابل توجهي ارزان تر اس…

اسپانيا: سفر ارزان

يك مرخصي دو هفته اي براي اين ذهن شلوغ و آشفته من، كار آساني نيست. يكي از زن هاي درونم، محكم چسبيده بود به لپ تاپ و جدا كردنش از كاري كه قرار بود تمام بشه و نشد، سخت بود.  الان هم كه آمده، توي فرودگاه چندتا مقاله دانلود كرد براي هواپيما و بقيه سفر... بقيه زن ها اميدوارم حريفش بشوند و اين دو هفته  را فقط صرف تماشا و لذت و خوشگذراني كنند.
شايد هم آن زني كه دلش مانده پيش كار نيمه تمامش را با همين هواپيما پس بفرستم لندن. توي اين سفر من كارمن هستم و همسفرم خورخه. قرار كه از مادريد شروع كنيم و شهر به شهر جنوب اسپانيا را بگرديم.
سفر ارزان براي كسي كه دوست داره زياد سفر بره و درآمد متوسطي داره، مهمترين چيز پيدا كردن راه هاي كم كردن مخارج سفر است. براي من اولين قدم، سفر كردن با هواپيماهاي ارزان قيمتي مثل ايزي جت، رايان اير، جرمن وينگز و ... است. هواپيماهايي كه يك سري امكانات مثل غذاي داخل هواپيما و اجازه داشتن چمدان بزرگ را ندارند و صندلي هايشان هم ساده تر و كوچك تر است اما در عوض قيمتشون به طرز قابل توجهي ارزان تر است. با همين خطهاي ارزان كه شايد بعدن بتونم ليستي از اونها را اينجا بگذارم، با ٤٠ پوند…

یک نقطه روشن

یک لحظه‌ای است که بارها و بارها تجربه‌اش کردم: می‌رسم به جایی که احساس می‌کنم دیگه نمی‌تونم. هیچ چیز اونطوری که من انتظار دارم پیش نمی‌ره و کلمه‌ها و دانش و توانایی که دارم٬ کفایت کاری که می‌خوام به سرانجام برسونم را نمی‌کنند. درست همون وقتی که از فرط ناامیدی حتی انرژی تکون دادن انگشتهام را هم ندارم٬ وسط سرچ‌هایی که می‌دونم من را به هیچ جا نمی‌رسونن٬ یک نقطه روشن پیدا می‌کنم و انگشتهام دوباره جون می‌گیرن٬‌بدون اینکه یادم بیاد همین چند دقیقه پیش فقط دلم می‌خواست سر به کوه و بیابان بگذارم.

تمومش کن تو را به روحت

کابوس ها خیلی وقته تمام شدند. هنوز یادمه که با چه سختی هرهفته روبروی روانکاوم نشستم و حرف زدم و وسط همه ناامیدی‌هام از تمام شدن کابوس‌ها٬ یک روزی اومد که تونستم بگم چند ماهه کابوس نداشتم. برای منی که بیشتراز ۵ سال هر هفته و گاه هفته ای چندبار درگیر کابوس بودم این یعنی یک موفقیت.
خواب‌هایم اما دست از سرم برنمی‌دارند. برای منی که توی بیداری تمرین فراموشی می‌کنم٬ این خواب‌ها یعنی آینه‌ای که فکر می‌کردم شکستمش یا لااقل پنهانش کردم یک جای دور.
روحم تاخیر داره. تاخیرش فقط صبح‌ها نیست که طول می‌کشه به جسمم برگرده. واکنش‌هایش هم تاخیر داره. این اضطراب تمام نشدنی و رخوتی که حتی تکان دادن انگشت‌ها را هم گاهی سخت می‌کنه٬ وقتش الان نیست.
هی بهش می‌گم که عزیزجان: روزهای سخت را گذروندم. نه که تمام بشن. اما گریه هام را کردم و تو هم تمومش کن. تموم نمی‌کنه طبعا

داره قصه می‌نویسه

داره قصه می‌نویسه و هربار به یکی از کارکتراش دل می‌بازه. همراه‌شون می‌خنده، گریه می‌کنه، دلش مچاله می‌شه و بهشون افتخار می‌کنه. داره قصه می‌نویسه و گاهی دلش می‌خواد یک ذره فقط یک ذره قصه را طوری تغییر بده که یکی از آدم‌های قصه یک لحظه خنده به لبش بیاد و غصه از دلش بره.... داره قصه می‌نویسه و هی عاشق اون آدم‌هایی میشه که آدم‌های قصه‌اش عاشقشون بودن.




بعد از يك ماه كار فشرده با استرس و احساسات قاتي پاتي كه گاه تا ديروقت و آخر هفته طول كشيد، بالاخره مرحله اول كار را تحويل دادم و نفسم اومد بالا. شنبه افتاديم جون خونه و زير و بمش را از بالكن گرفته تا انباري، تميز كرديم. شبش با دلي خجسته رفتيم دوستامون را ديديم و غذاي هندي خورديم. امروز هم بعد از اينكه تا ساعت ٢ توي تخت بودم، دارم توي شهر مي چرخم براي خودم. مثل پوستي كه خشك شده و هرچي كرم مي زني، باز مي خواد، هنوز عطش آرامش و ول گردي دارم. خوبيش به اينه كه دوشنبه هم تعطيله، بديش به اينه كه از سه شنبه تا ١٥ روز بعد همچنان بايد سخت كار كنم تا خورده كاري ها هم تموم بشن.  اين چند وقت اينقدر فقط بين دفتر و خونه رفت و امد كردم، همه چيز شهر برام تازگي داره. خوبي گشت و گذار تنهايي و بي برنامه اينه كه تا دلم بخواد مي تونم توي بازارچه خياباني بگردم و بعد سه دور حياطش رازچرخيدن بالاخره يكي از غذاهاش را انتخاب كنم، كه توي ٢٠ تا مغازه سرك بكشم و هيچي نخرم و هي وسط دالان هاي تو در توش گم شم و اخرش هم خودم را برسونم كتابفروشي محبوبم و دوباره بعد از سه بار طبقه هاش را بالا پايين كردن دو تا كتاب بخرم.اخر …
کنترلم روی احساساتم و خودم به شدت بالا رفته. هم خوبه و منِ احساساتی که غم و شادی و دلتنگی و عصبانیت و همه چی‌ام شدید است و گاه ممکنه چند روز درگیرم کنه را به  آدمی که می دونم باهاش چی‌کار کنم تبدیل می‌کنه و هم یک کمی ترسناکه. اینکه تصمیم می گیرم دلتنگ نشم و دلتنگی که تا همین چند ساعت پیش بیچاره ام کرده بود را هلش می ده به اعماق یک جایی دور٬ خیلی کاربردی و مفیده اما این آدم جدیده را که بلد افسار همه چی را محکم نگه داره هنوز خوب نمی شناسم.
چی می‌شه که یک دفعه دلتنگی بهت هجوم میاره؟ که اینهمه زنده و واقعی دوره‌ات می کنه و خودت را به در و دیوار می‌زنی  و راهی نیست.  راهی اگه بود که اینهمه دلتنگی نبود.

جغدی که باز بیدار شده

هرچی از ظهر می گذره موتورم فعال تر میشه و بهتر کار می کنم. فکر کنم جغد درونم بیدار شده دوباره. کاش میشد تا نصفه شب با همین صدای بلند داریوش و دفتر خالی بکوبم روی کیبرد  و خط و به خط جلو برم.

لذت ناب نوشتن

چی را توی این دنیا خیلی دوست دارم و مرور زمان چیزی از لذتش کم نکرده؟ نوشتن را. نوشتن یک تحقیق مفصل را وقتی که چندین ماه قبلش خوندی و مصاحبه کردی و توی سر و کله خودت و حتی دیگران زدی که بفهمی ماجرا از چه قراره و حالا می خواهی آجر روی آجر بگذاری و جلو بری. این مرحله همیشه کند و سخت و حتی جانکاه پیش می ره. اما همیشه هم لذت داره. یک لذت غریب که توی هیچ چیز دیگه‌ای مثالش را ندیدم. وقتی که توی این مرحله هستم٬ سخت ترین کار دنیا برایم جدا شدن از کیبرد و مانیتوره و مثل صبح‌هایی که هی می خوام ۵ دقیقه بیشتر بخوابم٬‌ خاموش کردن کامپیوتر را به تعویق می‌اندازم.

معدن عشق

اينقدر حالم خوبه و قلبم پر از شادي و عشق و ارامش٬ كه حتي نمي تونم توضيحش بدم، چندبار خواستم بنويسمش يا مثلا يك عكسي بگذارم كه نشون بده چه سرخوش بودم (و هستم هنوز) ، ولي ديدم حق مطلب ادا نميشه. بعضی لحظه‌های ناب را فقط باید فهمید و حظش را برد. نوشتنش٬‌نه که ممکن نباشه٬‌اما سخته و وقت می‌بره و الان که اینهمه خوشم٬ باید این انرژی را صرف کار کنم که بتونم زودتر برگردم به معدن عشق

کتابهای سال 1393

سال پیش خیلی کتاب کم خوندم. این را درفت می کنم که یادم باشه چه آبروریزی بود تا ببنیم سال پیش رو چطور خواهد بود
کتابهایی که تمام شد
1. وقتی از دویدن  صحبت می کنم در چه موردی صحبت می کنم؟ / هاروکی موراکامی 2. من دختر نیستم/ شیوار ارسطویی 3.سگ سال/ بلقیس سلیمانی 4. گودی/ جومپا لاهیری 5. خاک غریب/جومپا لاهیری 6.هم نام/جومپا لاهیری 7.خولی خدا/ مجموعه داستان کوتاه 8. خروس/ ابراهیم گلستان 9. فرصت دوباره/ گلی ترقی 10.   /فریبا وفی

کتابهای نیمه کاره
1. دفاع از دیوانگی/ وودی آلن 2. خانم دالووی/ ویرجینیا وولف 3. فصل دوم خاطرات سیمیون دوبواری 4.تربیت احساسات/ گوستاو فلوبر 5. خاطرات مهرانگیز دولتشاهی 6. پس از زلزله/ هاروکی موراکامی

بچه‌دار شدن یا نشدن مساله این است

عفو بین الملل گزارش خوبی درباره سیاست های جمعیتی در ایران داده و انتقاد کرده که این سیاست ها به دنبال تبدیل زنان به ماشین تولید بچه هستند.
درسته که سیاست‌های جدید جمعیتی در ایران که خیلی شدید و هدفمند٬‌خانه نشین کردن زنان از طریق کنترل بر بدنشان و افزایش زاد و ولد را نشانه رفته٬‌اما این نوع نگاه که زنان را «ماشین تولید بچه» می دونه و بچه دار شدن را وظیفه بدیهی و طبیعی هرزنی، فقط محدود به سیاستگزاران حکومتی نیست و هنوز برای خیلی ها باور اینکه یک زن نخواد بچه دار بشه، دشوار و در مواردی غیرقابل فهمه. من تقزیبا از ۲۳ سالگی می‌دونستم که بچه‌ نمی‌خواهم و وقتی در ۲۶ سالگی تصمیم برای ازدواج  قطعی شد٬‌یکی از اولین چیزهایی که درباره‌اش صحبت کردم تصمیم برای مادر نشدن بود. قبل از اینکه خیلی رسمی درباره این موضوع حرف بزنیم٬ براساس شناختی که از نظرات همدیگه داشتیم٬ می‌دونستیم که هیچ کداممان تصمیمی برای بچه‌دار شدن نداریم و اون صحبت رسمی و قطعی هم بیشتر جنبه فرمالیته داشت. با همه اینها٬‌ من در همه این سال‌ها بیشتر از همسرم٬ زیر فشار و سوال درباره بچه دار شدن بودم و حتی بوده مواردی که از همسرم پرسید…

کلمه

کلمه کاش فقط کلمه باشه، چندتا حرف بهم چسبیده که چند ثانیه زنده است و تمام می‌شه. کاش عمرش همان چند ثانیه‌ای باشه که گفته می‌شه، نوشته می‌شه، خونده می‌شه. کاش تکرار نشن کلمه‌ها و بدتر از تکرار، تصویر نداشته باشن

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی

کوندرا٬‌کلمه‌ها را طوری کنار هم می‌چینه که در اوج ویرانی می‌شه بهشون پناه برد. هیچ کدام از کتاب‌هایش را در روزهای معمولی زندگی نخوانده ام. هربار سراغش رفته ام، کوندرا خوانی تنها چیزی بوده که ازم برمی‌آمده. نه که خوندنشون حالم را بهتر کنه، برعکس، همیشه خیلی بی رحم و صریح حالی‌ام کرده که زندگی همینی است که می‌بینی و  حتی خیلی هم تلخ‌تر. به جای هرچیز دیگری باید یک بار دیگر به «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» اش پناه ببرم

كابوس شبهاي اعدام

يك روز خوب بايد بياد كه كابوس شبهاي اعدام از زندگي ما بره بيرون، كه همه اين شبهايي كه جرات نداريم چشمهامون را ببنديم و صبح هايي كه مي ترسيم بيدار شيم، يك گذشته تلخ و دور شده باشند. مي دونم كه ارزوي بزرگيه اما من واقعا اميدوارم تا وقتي زنده ام، "ايران بدون اعدام" ديگه يك آرزو نباشه. خيلي ارزوها و اميدها هستند كه ديگه قبول كردم به عمر من نمي رسه و همين كه براشون تلاش كنم، دلخوشم. اما اين يكي را، تجربه روزي را كه خاطرم جمع باشه هيچ كس در ايران اعدام نميشه را از اين زندگي طلب دارم. تلخي هاي زندگي كم نيست، اما تلخ ترين و ماندگارترين هاشون در زندگي من و بسياري از كساني كه مي شناسم، تلخي تجربه اعدام كسي بوده كه از دور يا نزديك مي شناختنش و با داستان زندگيش آشنا بودن. كاش يك روزي شنيدن خبر لغو اعدام در ايران اين رنج ها و زخمهايي كه بعيد مي دونم ترميم بشن را عقب برونه و بتونيم بدون هراس يك اعدام ديگه، از ته دل بخنديم.




دیشب برای اولین بار بعد از سه سال و نیمی که توی این خانه هستم٬‌خواب «خانه‌مان» را دیدم. خواب دیدم که همین خانه کوچک‌مان که بیشتر از هرجایی در جهان به من امنیت داده است٬ خانه‌ام بود و مهمان خیلی عزیزی از راه خیلی دوری آمده بود خانه‌مان.من مثل همان اولین باری که به خانه‌مان آمد شوق زده بودم و دست و پایم را از خوشی گم کرده بودم.  رابطه من و جایی که اسمش را خانه می‌گذارم همیشه پیچیده بوده . اینقدر که اصلا در وبلاگم یک کتگوری به نام «خانه» دارم. از بچگی«خانه» در همه خوابهایم٬‌خانه مادرجون و آقاجون در فومن بود. تازه همین چهار- پنج سال پیش بود که یک در میان خانه مامان بابا توی خوابهایم شد "خانه". خانه جدیدشان که ۸ سالی است آنجایند اما هنوز پایش به خوابهایم نرسیده و خانه خیابان بهار هم جایی بود که در خوابها همیشه یا درش به رویم بسته بود  و یا راهش را گم می کردم. چندباری هم که جلوی درش ایستادم همه چیز آنقدر  از آن خانه قشنگی که با عشق ساخته بودیم دور بود که حتی یادآوری‌شان دلم را آشوب می کند و خوشحالم که دیگر خوابش را نمی‌بینم و می‌دانم که خانه‌ام نیست.  حالا، حالا که خانه بودن این …

کناره چوبی

دیشب برای اولین بار بعد از سه سال و نیمی که توی این خانه هستم٬‌خواب «خانه‌مان» را دیدم. خواب دیدم که همین خانه کوچک‌مان که بیشتر از هرجایی در جهان به من امنیت داده است٬ خانه‌ام بود و مهمان خیلی عزیزی از راه خیلی دوری آمده بود خانه‌مان.من مثل همان اولین باری که به خانه‌مان آمد شوق زده بودم و دست و پایم را از خوشی گم کرده بودم.
رابطه من و جایی که اسمش را خانه می‌گذارم همیشه پیچیده بوده . اینقدر که اصلا در وبلاگم یک کتگوری به نام «خانه» دارم.
از بچگی«خانه» در همه خوابهایم٬‌خانه مادرجون و آقاجون در فومن بود. تازه همین چهار- پنج سال پیش بود که یک در میان خانه مامان بابا توی خوابهایم شد "خانه". خانه جدیدشان که ۸ سالی است آنجایند اما هنوز پایش به خوابهایم نرسیده و خانه خیابان بهار من و شهاب هم جایی بود که در خوابها همیشه یا درش به رویم بسته بود و یا راهش را گم می کردم. چندباری هم که جلوی درش ایستادم همه چیز آنقدر از آن خانه قشنگی که با عشق ساخته بودیم دور بود که حتی یادآوری‌شان دلم را آشوب می کند و خوشحالم که دیگر خوابش را نمی‌بینم و می‌دانم که خانه‌ام نیست.
حالا، حالا که خانه بودن…

صدا بزن مرا

براي اولين بار اسم منو صدا كرد، مامانش داشته مي گفته يك زنگي به مريم بزنم كه يه دفعه دخترك هم اسم منو صدا كرده و گفته "مريم"، مامانش كه تلفن كرد تا خودم هم مريم گفتنش را بشنوم، تا آسمان هفتم رفتم بالا از ذوق و خوشي. اينكه اسمم را ياد گرفته خودش محشره، ولي محشرترش اينه كه بدون اينكه كسي بهش چيزي بگه و بخواد تكرار كنه، منو صدا كرده. مني را كه كنارش هم نيستم و در واقع خاله دوره ام. خاله دور و نصفه نيمه اي كه هميشه پشت صفحه موبايل و تبلت و لپ تاپ بوده و تازه گاهي بچه خوف برش داشته كه چرا خاله اش گير كرده اونجا و نمي تونه بياد بيرون بغلش كنه. پارسال اين روزها دل توي دلمون نبود كه چه وقت به دنيا مياد و حالا طوري جزئي از دنيامون شده كه انگار هميشه بوده.

از روزهای دور

هرچی لباس داشتم، تنم کرده بودم و چسبیده بودم به لوله اب داغی که گوشه  راهرو بود.  شلوار گرمکن سبز لجنی ام را روی جین آبی کمرنگم پوشیده بودم و هر سه تا جوراب هایم هم پایم بود. اما هنوز می لرزیدم. مثل بید. جلو چشمم زندگی ادامه داشت. صف تلفن مثل همیشه شلوغ بود، چند نفر ته راهرو سیگار دود می کردند. طناب های  هواخوری پر ازلباس های شسته شده بود و حتی صدای دعوا و جیغ و داد هم مثل همیشه شنیده می شد. انگار همه بدون اینکه چیزی بهم بگن، تصمیم گرفته بودن فراموشی بگیرن و خیلی زود، بدون یک لحظه توقف برگردن به زندگی عادی. من اما، چسبیده بودم به تنها لوله گرمی که اونجا بود و  دندانهایم ازسرما و ترس بهم می خورد. اولین بارم بود که اینهمه به مرگ نزدیک شده بودم. به مرگ که نه٬ به کشتن. جلوی چشمم یک آدم را کشته بودند و من  فقط تماشا کرده بودم.
همه چیز ازخیلی وقت پیش شروع شد٬ از همان شبی که وسط  چند نفری که نمی شناختم کورمال کورمال یک راه پله طولانی را بالا می رفتم. چشم هایم با یک روسری ضخیم بسته  شده بودند  و یکی‌شان دستم را  محکم گرفته بود. پله ها  که تمام شد، اول صدای هیاهو بود. بعد باز شدن یک در، بعد سکوت…