پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2015
دیشب برای اولین بار بعد از سه سال و نیمی که توی این خانه هستم٬‌خواب «خانه‌مان» را دیدم. خواب دیدم که همین خانه کوچک‌مان که بیشتر از هرجایی در جهان به من امنیت داده است٬ خانه‌ام بود و مهمان خیلی عزیزی از راه خیلی دوری آمده بود خانه‌مان.من مثل همان اولین باری که به خانه‌مان آمد شوق زده بودم و دست و پایم را از خوشی گم کرده بودم.  رابطه من و جایی که اسمش را خانه می‌گذارم همیشه پیچیده بوده . اینقدر که اصلا در وبلاگم یک کتگوری به نام «خانه» دارم. از بچگی«خانه» در همه خوابهایم٬‌خانه مادرجون و آقاجون در فومن بود. تازه همین چهار- پنج سال پیش بود که یک در میان خانه مامان بابا توی خوابهایم شد "خانه". خانه جدیدشان که ۸ سالی است آنجایند اما هنوز پایش به خوابهایم نرسیده و خانه خیابان بهار هم جایی بود که در خوابها همیشه یا درش به رویم بسته بود  و یا راهش را گم می کردم. چندباری هم که جلوی درش ایستادم همه چیز آنقدر  از آن خانه قشنگی که با عشق ساخته بودیم دور بود که حتی یادآوری‌شان دلم را آشوب می کند و خوشحالم که دیگر خوابش را نمی‌بینم و می‌دانم که خانه‌ام نیست.  حالا، حالا که خانه بودن این …

کناره چوبی

دیشب برای اولین بار بعد از سه سال و نیمی که توی این خانه هستم٬‌خواب «خانه‌مان» را دیدم. خواب دیدم که همین خانه کوچک‌مان که بیشتر از هرجایی در جهان به من امنیت داده است٬ خانه‌ام بود و مهمان خیلی عزیزی از راه خیلی دوری آمده بود خانه‌مان.من مثل همان اولین باری که به خانه‌مان آمد شوق زده بودم و دست و پایم را از خوشی گم کرده بودم.
رابطه من و جایی که اسمش را خانه می‌گذارم همیشه پیچیده بوده . اینقدر که اصلا در وبلاگم یک کتگوری به نام «خانه» دارم.
از بچگی«خانه» در همه خوابهایم٬‌خانه مادرجون و آقاجون در فومن بود. تازه همین چهار- پنج سال پیش بود که یک در میان خانه مامان بابا توی خوابهایم شد "خانه". خانه جدیدشان که ۸ سالی است آنجایند اما هنوز پایش به خوابهایم نرسیده و خانه خیابان بهار من و شهاب هم جایی بود که در خوابها همیشه یا درش به رویم بسته بود و یا راهش را گم می کردم. چندباری هم که جلوی درش ایستادم همه چیز آنقدر از آن خانه قشنگی که با عشق ساخته بودیم دور بود که حتی یادآوری‌شان دلم را آشوب می کند و خوشحالم که دیگر خوابش را نمی‌بینم و می‌دانم که خانه‌ام نیست.
حالا، حالا که خانه بودن…

صدا بزن مرا

براي اولين بار اسم منو صدا كرد، مامانش داشته مي گفته يك زنگي به مريم بزنم كه يه دفعه دخترك هم اسم منو صدا كرده و گفته "مريم"، مامانش كه تلفن كرد تا خودم هم مريم گفتنش را بشنوم، تا آسمان هفتم رفتم بالا از ذوق و خوشي. اينكه اسمم را ياد گرفته خودش محشره، ولي محشرترش اينه كه بدون اينكه كسي بهش چيزي بگه و بخواد تكرار كنه، منو صدا كرده. مني را كه كنارش هم نيستم و در واقع خاله دوره ام. خاله دور و نصفه نيمه اي كه هميشه پشت صفحه موبايل و تبلت و لپ تاپ بوده و تازه گاهي بچه خوف برش داشته كه چرا خاله اش گير كرده اونجا و نمي تونه بياد بيرون بغلش كنه. پارسال اين روزها دل توي دلمون نبود كه چه وقت به دنيا مياد و حالا طوري جزئي از دنيامون شده كه انگار هميشه بوده.

از روزهای دور

هرچی لباس داشتم، تنم کرده بودم و چسبیده بودم به لوله اب داغی که گوشه  راهرو بود.  شلوار گرمکن سبز لجنی ام را روی جین آبی کمرنگم پوشیده بودم و هر سه تا جوراب هایم هم پایم بود. اما هنوز می لرزیدم. مثل بید. جلو چشمم زندگی ادامه داشت. صف تلفن مثل همیشه شلوغ بود، چند نفر ته راهرو سیگار دود می کردند. طناب های  هواخوری پر ازلباس های شسته شده بود و حتی صدای دعوا و جیغ و داد هم مثل همیشه شنیده می شد. انگار همه بدون اینکه چیزی بهم بگن، تصمیم گرفته بودن فراموشی بگیرن و خیلی زود، بدون یک لحظه توقف برگردن به زندگی عادی. من اما، چسبیده بودم به تنها لوله گرمی که اونجا بود و  دندانهایم ازسرما و ترس بهم می خورد. اولین بارم بود که اینهمه به مرگ نزدیک شده بودم. به مرگ که نه٬ به کشتن. جلوی چشمم یک آدم را کشته بودند و من  فقط تماشا کرده بودم.
همه چیز ازخیلی وقت پیش شروع شد٬ از همان شبی که وسط  چند نفری که نمی شناختم کورمال کورمال یک راه پله طولانی را بالا می رفتم. چشم هایم با یک روسری ضخیم بسته  شده بودند  و یکی‌شان دستم را  محکم گرفته بود. پله ها  که تمام شد، اول صدای هیاهو بود. بعد باز شدن یک در، بعد سکوت…