رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

از روزهای دور

هرچی لباس داشتم، تنم کرده بودم و چسبیده بودم به لوله اب داغی که گوشه  راهرو بود.  شلوار گرمکن سبز لجنی ام را روی جین آبی کمرنگم پوشیده بودم و هر سه تا جوراب هایم هم پایم بود. اما هنوز می لرزیدم. مثل بید.
جلو چشمم زندگی ادامه داشت. صف تلفن مثل همیشه شلوغ بود، چند نفر ته راهرو سیگار دود می کردند. طناب های  هواخوری پر ازلباس های شسته شده بود و حتی صدای دعوا و جیغ و داد هم مثل همیشه شنیده می شد. انگار همه بدون اینکه چیزی بهم بگن، تصمیم گرفته بودن فراموشی بگیرن و خیلی زود، بدون یک لحظه توقف برگردن به زندگی عادی.
من اما، چسبیده بودم به تنها لوله گرمی که اونجا بود و  دندانهایم ازسرما و ترس بهم می خورد. اولین بارم بود که اینهمه به مرگ نزدیک شده بودم. به مرگ که نه٬ به کشتن. جلوی چشمم یک آدم را کشته بودند و من  فقط تماشا کرده بودم.

همه چیز ازخیلی وقت پیش شروع شد٬ از همان شبی که وسط  چند نفری که نمی شناختم کورمال کورمال یک راه پله طولانی را بالا می رفتم. چشم هایم با یک روسری ضخیم بسته  شده بودند  و یکی‌شان دستم را  محکم گرفته بود. پله ها  که تمام شد، اول صدای هیاهو بود. بعد باز شدن یک در، بعد سکوت محض و بعد دری که پشت سرم بسته شد. روسری را که کنار زدم،  چند ده تا جفت چشم، به من خیره شده بودند. زن‌هیی با چادرهای چیت رنگ و رو پریده ٬چندتایی روسری بالای سرشان گره زده بودنُ یکی دو نفرشان هم چادرشان را دورکمرشان بسته بودند. یکی داشت گوشه اتاق رخت پهن می کرد و یکی کمی آنطرفتر بچه می خوابند. بیشترشان ردیف کنار هم نشسته بودند و  هیچ نمی کردند. من، هنوز وسط اتاق بودم و نمی دانستم کجایم. اتاقک در کوچکی به یک راه پله داشت و ته پله ها هیچ نبود. دو تا از زن‌ها روی اولین پله نشسته بودند و  سیگار می کشیدند. محو حلقه‌های دود سیگارشان بودم که از خواب پریدم. هشت سال پیش بود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.