رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

بچه‌دار شدن یا نشدن مساله این است

عفو بین الملل گزارش خوبی درباره سیاست های جمعیتی در ایران داده و انتقاد کرده که این سیاست ها به دنبال تبدیل زنان به ماشین تولید بچه هستند.
درسته که سیاست‌های جدید جمعیتی در ایران که خیلی شدید و هدفمند٬‌خانه نشین کردن زنان از طریق کنترل بر بدنشان و افزایش زاد و ولد را نشانه رفته٬‌اما این نوع نگاه که زنان را «ماشین تولید بچه» می دونه و بچه دار شدن را وظیفه بدیهی و طبیعی هرزنی، فقط محدود به سیاستگزاران حکومتی نیست و هنوز برای خیلی ها باور اینکه یک زن نخواد بچه دار بشه، دشوار و در مواردی غیرقابل فهمه. من تقزیبا از ۲۳ سالگی می‌دونستم که بچه‌ نمی‌خواهم و وقتی در ۲۶ سالگی تصمیم برای ازدواج  قطعی شد٬‌یکی از اولین چیزهایی که درباره‌اش صحبت کردم تصمیم برای مادر نشدن بود. قبل از اینکه خیلی رسمی درباره این موضوع حرف بزنیم٬ براساس شناختی که از نظرات همدیگه داشتیم٬ می‌دونستیم که هیچ کداممان تصمیمی برای بچه‌دار شدن نداریم و اون صحبت رسمی و قطعی هم بیشتر جنبه فرمالیته داشت.
با همه اینها٬‌ من در همه این سال‌ها بیشتر از همسرم٬ زیر فشار و سوال درباره بچه دار شدن بودم و حتی بوده مواردی که از همسرم پرسیدن نکنه تو داری خواسته‌ات برای بچه‌دار نشدن را به مریم تحمیل می کنی؟ یا مریم چون تو را دوست داره٬‌ «بخاطر تو» پا روی دلش گذاشته و  از خواسته خودش برای مادر شدن چشم پوشیده...  و سوالهایی از این قبیل که کلا عاملیت زن برای تصمیم‌گیری درباره بچه دار شدن یا نشدن را به رسمیت نمی‌شناسه. این افراد هم لزوما فامیل و آشنای دور سنتی و قدیمی نیستن و همین آدم‌های دور و بر خودمونن.
من عاشق بچه‌ها هستم و شادترین اتفاق سال‌های اخیر زندگی‌ام به دنیا آمدن یک دختر کوچولوی شیرینه که تا چند روز دیگه ۱۴ ماهه می‌شه و من «خاله دوره اسکایپی‌» اش هستم٬ اما بدیهی ندونستن حق زن‌ها برای مادر شدن یا نشدن بدون هیچ سوال و پیش فرضی٬‌ اینقدر هنوز و همه‌جا به چشم میاد که گاه جلوی ابراز احساساتم برای بچه‌های شیرینی که دور و برم هستند را می‌گیرم٬ چون واقعا حوصله ندارم درباره تفاوت «دوست داشتن بچه‌ها» و «تصمیمت برای بچه‌داشتن» توضیح بدهم.
خلاصه اینکه همینطور که در این گزارش هم آمده٬‌تصمیم‌گیری درباره بچه‌دار شدن یا نشدن٬‌حق بدیهی و بدون سوال و جواب زنان است. 

نظرات

‏سارا گفت…
تا وقتی انتخاب های آدم با "اکثریت"
همرنگ و همشکل نباشه، براش ارزشی قائل نیستن. این شامل ازدواج کردن یا نکردن، بچه دار شدن یا نشدن و خیلی مسائل ریز و درشت دیگه ای توی زندگی همه ماها میشه. از همه دردناکتر اینه که می بینی بیشتر اطرافیان مثلا تحصیل کرده قابلیت خوندن و نوشتن رو با باسواد بودن و ذهنی آگاه و پویا داشتن اشتباه می گیرن. خب آدم که از نطفگی آگاه دنیا نمیاد. باید یه سری چیزا برای آدم سوال بشه و بعدش کتاب بخونه، فیلم ببینه و از هر راهی که امکانش هست ذهنش رو فعال و رو به رشد نگه داره. واسه بعضیا کل زندگی زیر سواله و برای بعضیا همینکه توی یه بازه مثلا چند هزار ساله یه رفتاری بازور و بدون فکر و منطق رواج داشته کافیه.
طرف کلکسیونی از مدارک تحصیلی از دانشگاه های مثلا معتبر و غیر معتبر جمع کرده و همینو دلیل باشعور دونستن خودش میدونه و هربار که میگی فلانی شاید اون چیزی که تورو خوشحال میکنه برای من جواب نده و من نگاهم با تو متفاوت باشه، اونوقت تنها جواب حکیمانه ای که میشنوی اینه که خب همه همینن و شروع میکنه زندگی جنسی و .... خزندگان و چرندگان و آدمهایی که زندگیاشون از نظر من یه مرداب راکد متعفنه! رو مثال زدن.
از سکوت و لبخند زدن جلوی آدمهایی که هیچ نیازی که بالا بردن درک خودشون نمیبینن خسته شدم.
توی همین مساله زاد و ولد!! خانوم ها باید بیشتر و بهتر از اینا واکنش نشون بدن! منتها تا می خوای حرفتو بزنی همیشه (حداقل برای منکه اینطور بوده) مخالف های سرسخت ترت خانوم های جمعن با ادبیاتی در حد اصغر آقا بقال محل!
اینکه بین هزار نقشی که یه زن میتونه تو جامعه داشته باشه نقش مادری و همسری پررنگ ترین و مهمترین نقش ها هستن رو فقط آقایون تبلیغ نمیکنن!
جالبه که هر خطایی رو می تونن بر یک زن ببخشن جز اینکه مادر باشه و بگه خسته شدم! نمی تونم ادامه بدم! یه روزایی از خودم هم بدم میاد چه برسه به بچم! چون تو مغز این جماعت نهادینه شده و هی با تلقین هم این توهم رو تقویت می کنن که بعد از مادر شدن هست که زندگی برای یه زن شروع میشه و قبل اون زندگی معنایی نداره!!!
یکی از همکاران خانوم با مدرک دکتری فیزیک طوری از بچش حرف میزد که انگار بدنیا اومده بوده که فقط رسالت بدنیا آوردن این بچه رو انجام بده! در حدی که روابطش طبق گفته های خودش (موقع ناهار و تو راه رفت و برگشت و هر فرصت دیگه ای که میومد!! و بنده ناخواسته فیض میبردم) رابطش با شوهرش هم به همین دلیل به آشفتگی کشیده شده بود.
اونوقت از زنانی که در خانواده های با سطح مالی ضعیف در محیط های بسته و دورافتاده چه انتظاری میشه داشت!
اونقدر مثال های رنگ و وارنگ تو این ساعت شب اومده تو ذهنم که نمیدونم کدومشو بنویسم.
این خودش شد یه پست1 ببخشید که طولانی شد:)
این روزا پیدا کردن کسی که حرفاشو بفهمی و به دلت بشینه خیلی سخت شده، واسه همینم تا نوشتت رو خوندم اونقدر بدلم نشست که نتونستم جواب ندم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.