پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2015
کنترلم روی احساساتم و خودم به شدت بالا رفته. هم خوبه و منِ احساساتی که غم و شادی و دلتنگی و عصبانیت و همه چی‌ام شدید است و گاه ممکنه چند روز درگیرم کنه را به  آدمی که می دونم باهاش چی‌کار کنم تبدیل می‌کنه و هم یک کمی ترسناکه. اینکه تصمیم می گیرم دلتنگ نشم و دلتنگی که تا همین چند ساعت پیش بیچاره ام کرده بود را هلش می ده به اعماق یک جایی دور٬ خیلی کاربردی و مفیده اما این آدم جدیده را که بلد افسار همه چی را محکم نگه داره هنوز خوب نمی شناسم.
چی می‌شه که یک دفعه دلتنگی بهت هجوم میاره؟ که اینهمه زنده و واقعی دوره‌ات می کنه و خودت را به در و دیوار می‌زنی  و راهی نیست.  راهی اگه بود که اینهمه دلتنگی نبود.

جغدی که باز بیدار شده

هرچی از ظهر می گذره موتورم فعال تر میشه و بهتر کار می کنم. فکر کنم جغد درونم بیدار شده دوباره. کاش میشد تا نصفه شب با همین صدای بلند داریوش و دفتر خالی بکوبم روی کیبرد  و خط و به خط جلو برم.