رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2015

اسپانيا

يك مرخصي دو هفته اي براي اين ذهن شلوغ و آشفته من، كار آساني نيست. يكي از زن هاي درونم، محكم چسبيده بود به لپ تاپ و جدا كردنش از كاري كه قرار بود تمام بشه و نشد، سخت بود.
الان هم كه آمده، توي فرودگاه چندتا مقاله دانلود كرد براي هواپيما و بقيه سفر... بقيه زن ها اميدوارم حريفش بشوند و اين دو هفته را فقط صرف تماشا و لذت و خوشگذراني كنند. شايد هم آن زني كه دلش مانده پيش كار نيمه تمامش را با همين هواپيما پس بفرستم لندن.
به رسم هميشگي سفرهايمان براي خودمان اسم هاي محلي انتخاب كرديم و اين بار، من كارمن هستم و همسفرم خورخه. قرار است كه از مادريد شروع كنيم و شهر به شهر جنوب اسپانيا را بگرديم
براي كسي كه دوست داره زياد سفر بره و درآمد متوسطي داره، مهمترين مسئله پيدا كردن راه هاي كم كردن مخارج سفر است.
براي من اولين قدم، سفر كردن با هواپيماهاي ارزان قيمتي مثل ايزي جت، رايان اير، جرمن وينگز و ... است. هواپيماهايي كه يك سري امكانات مثل غذاي داخل هواپيما و اجازه داشتن چمدان بزرگ را ندارند و صندلي هايشان هم ساده تر و كوچك تر است و فرودگاه هايشان گاه دورتر، اما در عوض قيمتشون به طرز قابل توجهي ارزان تر اس…

اسپانيا: سفر ارزان

يك مرخصي دو هفته اي براي اين ذهن شلوغ و آشفته من، كار آساني نيست. يكي از زن هاي درونم، محكم چسبيده بود به لپ تاپ و جدا كردنش از كاري كه قرار بود تمام بشه و نشد، سخت بود.  الان هم كه آمده، توي فرودگاه چندتا مقاله دانلود كرد براي هواپيما و بقيه سفر... بقيه زن ها اميدوارم حريفش بشوند و اين دو هفته  را فقط صرف تماشا و لذت و خوشگذراني كنند.
شايد هم آن زني كه دلش مانده پيش كار نيمه تمامش را با همين هواپيما پس بفرستم لندن. توي اين سفر من كارمن هستم و همسفرم خورخه. قرار كه از مادريد شروع كنيم و شهر به شهر جنوب اسپانيا را بگرديم.
سفر ارزان براي كسي كه دوست داره زياد سفر بره و درآمد متوسطي داره، مهمترين چيز پيدا كردن راه هاي كم كردن مخارج سفر است. براي من اولين قدم، سفر كردن با هواپيماهاي ارزان قيمتي مثل ايزي جت، رايان اير، جرمن وينگز و ... است. هواپيماهايي كه يك سري امكانات مثل غذاي داخل هواپيما و اجازه داشتن چمدان بزرگ را ندارند و صندلي هايشان هم ساده تر و كوچك تر است اما در عوض قيمتشون به طرز قابل توجهي ارزان تر است. با همين خطهاي ارزان كه شايد بعدن بتونم ليستي از اونها را اينجا بگذارم، با ٤٠ پوند…

یک نقطه روشن

یک لحظه‌ای است که بارها و بارها تجربه‌اش کردم: می‌رسم به جایی که احساس می‌کنم دیگه نمی‌تونم. هیچ چیز اونطوری که من انتظار دارم پیش نمی‌ره و کلمه‌ها و دانش و توانایی که دارم٬ کفایت کاری که می‌خوام به سرانجام برسونم را نمی‌کنند. درست همون وقتی که از فرط ناامیدی حتی انرژی تکون دادن انگشتهام را هم ندارم٬ وسط سرچ‌هایی که می‌دونم من را به هیچ جا نمی‌رسونن٬ یک نقطه روشن پیدا می‌کنم و انگشتهام دوباره جون می‌گیرن٬‌بدون اینکه یادم بیاد همین چند دقیقه پیش فقط دلم می‌خواست سر به کوه و بیابان بگذارم.

تمومش کن تو را به روحت

کابوس ها خیلی وقته تمام شدند. هنوز یادمه که با چه سختی هرهفته روبروی روانکاوم نشستم و حرف زدم و وسط همه ناامیدی‌هام از تمام شدن کابوس‌ها٬ یک روزی اومد که تونستم بگم چند ماهه کابوس نداشتم. برای منی که بیشتراز ۵ سال هر هفته و گاه هفته ای چندبار درگیر کابوس بودم این یعنی یک موفقیت.
خواب‌هایم اما دست از سرم برنمی‌دارند. برای منی که توی بیداری تمرین فراموشی می‌کنم٬ این خواب‌ها یعنی آینه‌ای که فکر می‌کردم شکستمش یا لااقل پنهانش کردم یک جای دور.
روحم تاخیر داره. تاخیرش فقط صبح‌ها نیست که طول می‌کشه به جسمم برگرده. واکنش‌هایش هم تاخیر داره. این اضطراب تمام نشدنی و رخوتی که حتی تکان دادن انگشت‌ها را هم گاهی سخت می‌کنه٬ وقتش الان نیست.
هی بهش می‌گم که عزیزجان: روزهای سخت را گذروندم. نه که تمام بشن. اما گریه هام را کردم و تو هم تمومش کن. تموم نمی‌کنه طبعا

داره قصه می‌نویسه

داره قصه می‌نویسه و هربار به یکی از کارکتراش دل می‌بازه. همراه‌شون می‌خنده، گریه می‌کنه، دلش مچاله می‌شه و بهشون افتخار می‌کنه. داره قصه می‌نویسه و گاهی دلش می‌خواد یک ذره فقط یک ذره قصه را طوری تغییر بده که یکی از آدم‌های قصه یک لحظه خنده به لبش بیاد و غصه از دلش بره.... داره قصه می‌نویسه و هی عاشق اون آدم‌هایی میشه که آدم‌های قصه‌اش عاشقشون بودن.




بعد از يك ماه كار فشرده با استرس و احساسات قاتي پاتي كه گاه تا ديروقت و آخر هفته طول كشيد، بالاخره مرحله اول كار را تحويل دادم و نفسم اومد بالا. شنبه افتاديم جون خونه و زير و بمش را از بالكن گرفته تا انباري، تميز كرديم. شبش با دلي خجسته رفتيم دوستامون را ديديم و غذاي هندي خورديم. امروز هم بعد از اينكه تا ساعت ٢ توي تخت بودم، دارم توي شهر مي چرخم براي خودم. مثل پوستي كه خشك شده و هرچي كرم مي زني، باز مي خواد، هنوز عطش آرامش و ول گردي دارم. خوبيش به اينه كه دوشنبه هم تعطيله، بديش به اينه كه از سه شنبه تا ١٥ روز بعد همچنان بايد سخت كار كنم تا خورده كاري ها هم تموم بشن.  اين چند وقت اينقدر فقط بين دفتر و خونه رفت و امد كردم، همه چيز شهر برام تازگي داره. خوبي گشت و گذار تنهايي و بي برنامه اينه كه تا دلم بخواد مي تونم توي بازارچه خياباني بگردم و بعد سه دور حياطش رازچرخيدن بالاخره يكي از غذاهاش را انتخاب كنم، كه توي ٢٠ تا مغازه سرك بكشم و هيچي نخرم و هي وسط دالان هاي تو در توش گم شم و اخرش هم خودم را برسونم كتابفروشي محبوبم و دوباره بعد از سه بار طبقه هاش را بالا پايين كردن دو تا كتاب بخرم.اخر …