رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

اسپانيا: سفر ارزان

يك مرخصي دو هفته اي براي اين ذهن شلوغ و آشفته من، كار آساني نيست. يكي از زن هاي درونم، محكم چسبيده بود به لپ تاپ و جدا كردنش از كاري كه قرار بود تمام بشه و نشد، سخت بود. 
الان هم كه آمده، توي فرودگاه چندتا مقاله دانلود كرد براي هواپيما و بقيه سفر... بقيه زن ها اميدوارم حريفش بشوند و اين دو هفته  را فقط صرف تماشا و لذت و خوشگذراني كنند.

شايد هم آن زني كه دلش مانده پيش كار نيمه تمامش را با همين هواپيما پس بفرستم لندن.
توي اين سفر من كارمن هستم و همسفرم خورخه. قرار كه از مادريد شروع كنيم و شهر به شهر جنوب اسپانيا را بگرديم.

سفر ارزان 
براي كسي كه دوست داره زياد سفر بره و درآمد متوسطي داره، مهمترين چيز پيدا كردن راه هاي كم كردن مخارج سفر است.
براي من اولين قدم، سفر كردن با هواپيماهاي ارزان قيمتي مثل ايزي جت، رايان اير، جرمن وينگز و ... است. هواپيماهايي كه يك سري امكانات مثل غذاي داخل هواپيما و اجازه داشتن چمدان بزرگ را ندارند و صندلي هايشان هم ساده تر و كوچك تر است اما در عوض قيمتشون به طرز قابل توجهي ارزان تر است. با همين خطهاي ارزان كه شايد بعدن بتونم ليستي از اونها را اينجا بگذارم، با ٤٠ پوند بليط رفت و برگشت لندن به دابلين گرفتم، با ٢٠ يورو از لندن رفتم به پراگ و با ٦٠ پوند به رم سفر كردم و برگشتم. فقط بايد حداقل ٢ تا ٣ ماه زودتر بليط را خريد و گاهي هم صبح زود يا اخر شب سفر كرد. اين بار كه قصد اصلي ام از سفر استراحت بود و بليطها را وسط روز خريدم و البته دورتر هم هست، رفت و برگشتش ١١٠ پوند شد. 
براي پيدا كردن محل اقامت ارزان، يك گزينه هاستل هايي هستند كه ميشه يك تخت در يك اتاق چهار تا هشت نفره گرفت و بين ٨ تا ١٥ يورو هزينه اش ميشه، هاستل ها به غير از ارزان بودن بخاطر فضاي الترناتيوي كه بعضي هاشان دارند و آشنا شدن با ادمهاي جالبي كه ارزان و متفاوت و زياد سفر مي كنند هم گزينه خوبيه. طبيعتا گاهي مشكلاتي مثل خرخر هم اتاقي ها و سر و صداشون را هم داره. البته در همين هاستل ها هم با كمي پول بيشتر ميشه اتاق خصوصي گرفت كه هم به هر حال به صرفه تر از هتل است و هم اون مزيت فضا و ادم هاي جالب را داره. 

گزينه بهتري كه من بيشتر ترجيحش مي دم اجاره كردن يك  خونه يا يك اتاق از يك خونه است. بهترين سايتي كه براي اين كار مي شناسم Airbnb است. قيمتها از كمي گرانتر از هاستل تا اندازه يك هتل چهارستاره متفاوت است و مزيتش براي من رفتن به خانه مردم كشور يا شهري است كه به انجا سفر كردم. طبيعتا خانه هاي بسيار معمولي كه همه جاي دنيا شبيه شون پيدا ميشه هم بين شون هستند ولي من اينقدر مي گردم تا خانه هايي كه دكور و معماري شان مخصوص آن منطقه باشه و صاحبخانه هاي جالب داشته باشند، پيدا كنم. خواندن نظرات مسافرهاي قبلي هم به شدت توصيه ميشه و يكي از ملاك هاي اصلي ام براي انتخاب هستند. 
صاحب خونه اي كه در مادريد گرفتيم، يك زن نقاش اسپانيايي است كه همه در و ديوار خانه را نقاشي كرده و تزئينات خانه اش چرخ خياطي قديمي و ماشين تايپ و چمدان هاي چوبي است. خانه پر از رنگ هاي تند و گرم است و نماي بالكن باريك پر از شمعداني اش، يك كوچه تيپيكال اسپانيايي است.

تخت و صبحانه (Bed and Breakfast) هم مي تونه يك چيزي بين اين دو تا باشه، خانه هاي بزرگي كه چند اتاق براي اجاره دارند، خانه ها معمولا بر اساس حال و هواي ان كشور دكور شده اند و از طرف ديگه رسمي تر هم هستند و اينطور نيست كه واقعا رفته باشيد به خانه يكي. من وقتهايي كه حوصله يا فرصت گشتن دنبال خانه جذاب را در Airbnb  ندارم به سراغ اين گزينه مي رم و هميشه هم از انتخابهايم راضي بودم. يك مزيتش هم اينه كه اگه قبلا جا را رزرو نكرده باشم، بي اند بي ها هميشه تابلو دارند و ميشه مستقيم هم سراغشان رفت

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.