بعد از يك ماه كار فشرده با استرس و احساسات قاتي پاتي كه گاه تا ديروقت و آخر هفته طول كشيد، بالاخره مرحله اول كار را تحويل دادم و نفسم اومد بالا.
شنبه افتاديم جون خونه و زير و بمش را از بالكن گرفته تا انباري، تميز كرديم. شبش با دلي خجسته رفتيم دوستامون را ديديم و غذاي هندي خورديم. امروز هم بعد از اينكه تا ساعت ٢ توي تخت بودم، دارم توي شهر مي چرخم براي خودم. مثل پوستي كه خشك شده و هرچي كرم مي زني، باز مي خواد، هنوز عطش آرامش و ول گردي دارم.
خوبيش به اينه كه دوشنبه هم تعطيله، بديش به اينه كه از سه شنبه تا ١٥ روز بعد همچنان بايد سخت كار كنم تا خورده كاري ها هم تموم بشن. 
اين چند وقت اينقدر فقط بين دفتر و خونه رفت و امد كردم، همه چيز شهر برام تازگي داره. خوبي گشت و گذار تنهايي و بي برنامه اينه كه تا دلم بخواد مي تونم توي بازارچه خياباني بگردم و بعد سه دور حياطش رازچرخيدن بالاخره يكي از غذاهاش را انتخاب كنم، كه توي ٢٠ تا مغازه سرك بكشم و هيچي نخرم و هي وسط دالان هاي تو در توش گم شم و اخرش هم خودم را برسونم كتابفروشي محبوبم و دوباره بعد از سه بار طبقه هاش را بالا پايين كردن دو تا كتاب بخرم.اخر سر هم ولو بشم توي كافه و براي خودم خوش بگذرونم


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین