پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2015
خونه آشفته است. خودم آشفته تر. لازم دارم که برم همه چیز را مرتب کنم. از صبح سه بار خواستم  کسی را بگیرم و بیاد کمکم و دیدم نمیشه. همه چیز بهم ریخته تر از اونه که جز خودم کسی از پسش بربیاد. همه وسایلم همه جای خونه پخش شده. هر گوشه که نگاه می کنم یا گوشواره و انگشتر و گردنبندم افتاده یا شالگردنم و کتابم و رژلبم و عطرم. درست مثل اون هفت تا پرنده ای که تکه تکه شان کردن و تکه هایشان را با هم درآمیختند و روی قله های هفت کوه پخش کردند (همین بود دیگه؟ اگه نبود هم مهم نیست، مهم اینه که اوضاع من الان اینطوره) جمع کردن گوشواره ها و کتاب ها و خودکار و عطر و گل سرم چند ساعتی بیشتر طول نمی کشه، خودم را کی می خواد جمع کنه از این آشفته بازار؟
خونه نامرتبه، خودم آشفته. الان بهش اقرار میکنم اما ماجرا از خیلی وقت پیش شروع شده. ماجرای اینکه تعلق خاطر نداشته باشم

ايران خانوم

ديشب دوباره بعد از مدتها خوابش را ديدم، توي خواب همه چي معمولي بود، مي دونستم كه چقدر دور بودم ازش، حواسم بود كه دلتنگ چه چيزهايي شدم و نمي دونم چرا وقت براي هيچي نبود و عجله داشتم، برخلاف دفعه هاي قبل احساس ناامني نمي كردم، اين بار غريبگي مي كردم باهاش يا شايد هم اون با من، نمي دونم. خوابم يه جاي معمولي و آرام تمام شد، بدون هيچ گم شدگي و گريزي، اما صبح كه بيدار شدم به روال همه ديدارهايي كه توي خواب داريم، تپش قلب داشتم و ناآرام بودم #ايران خانوم
تا همین چند هفته پیش برایش « مَر مَر » بودم. این دفعه اما «می می» صدایم می کرد و یکی دوبار هم بهم خاله گفت. طبیعتا تا وسط آسمان می روم هربار که نگاهم می کند و می خندد، صدا کردن-به هر اسمی که عشقش بکشد- که جای خود دارد. فقط  18 ماه دارد اما طوری آدم را سرشار از عشق می کند که هیچ جای خالی توی قلب باقی نمی ماند. وسط بازی یک دفعه بلند می شود می امد بغلم می کرد و می بوسیدم یا بدون آنکه چیزی بگوید و بخواهد می نشست توی بغلم. مثل آدم بزرگ ها صورتم را می گرفت بین دو دستش، خوب و با مهربانی نگاهم می کرد، موهایم را از صورتم کنار می زد و می بوسیدم. بعد یک دفعه چشمهایش دوباره پر از شیطنت می شد، می شد همان دختربچه فسقلی 18 ماهه و بالا پایین می پرید. شب برای اینکه نخوابد بلند بلند حرف می زد، دستش را توی گوش و دماغم می کرد که منی که کنارش دراز کشیده و چشمانم را بسته بودم، دیگر ادای خواب درنیاورم و بازی کنیم با هم. خوابش که می برد دستم را می گرفت توی دستش  و آرام می خزید توی بغلم و صبح از همان لحظه ای که چشمهایش را باز می کرد بساط خنده و شیطنتش به راه بود. موقع جیش کردن باید برایش کتاب و شعر می خواندی…

لذت تماشا كردن