رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
تا همین چند هفته پیش برایش « مَر مَر » بودم. این دفعه اما «می می» صدایم می کرد و یکی دوبار هم بهم خاله گفت. طبیعتا تا وسط آسمان می روم هربار که نگاهم می کند و می خندد، صدا کردن-به هر اسمی که عشقش بکشد- که جای خود دارد.
فقط  18 ماه دارد اما طوری آدم را سرشار از عشق می کند که هیچ جای خالی توی قلب باقی نمی ماند. وسط بازی یک دفعه بلند می شود می امد بغلم می کرد و می بوسیدم یا بدون آنکه چیزی بگوید و بخواهد می نشست توی بغلم. مثل آدم بزرگ ها صورتم را می گرفت بین دو دستش، خوب و با مهربانی نگاهم می کرد، موهایم را از صورتم کنار می زد و می بوسیدم. بعد یک دفعه چشمهایش دوباره پر از شیطنت می شد، می شد همان دختربچه فسقلی 18 ماهه و بالا پایین می پرید.
شب برای اینکه نخوابد بلند بلند حرف می زد، دستش را توی گوش و دماغم می کرد که منی که کنارش دراز کشیده و چشمانم را بسته بودم، دیگر ادای خواب درنیاورم و بازی کنیم با هم. خوابش که می برد دستم را می گرفت توی دستش  و آرام می خزید توی بغلم و صبح از همان لحظه ای که چشمهایش را باز می کرد بساط خنده و شیطنتش به راه بود. موقع جیش کردن باید برایش کتاب و شعر می خواندیم که بشیند سر صندلی مخصوصش و وسط کار راه نیافتد دور اتاق را آب پاشی کند.
دو روز و سه شب کنارش بودم و پر از خوشی ام، اینقدر که دنبالش بالا و پایین دویدم. تاپ بازی کردیم. کتاب خواندیم. شعر خواندیم. مسخره بازی کردیم. حمام رفتیم و همه عروسک ها و اسباب بازی هایش را سر صبر برایم معرفی کرد.
خیلی باورش سخته که آن لوبیایی که وقتی اولین عکسش را توی شکم مامانش دیدم گریه ام گرفت، اینهمه بزرگ شده، احساسات عمیق انسانی دارد. مهربانی  و دوست داشتن و احساس تعلق را می فهمد، آدم های دور و برش را می شناسد. می داند کدام ها را «بیگ» دوست دارد. به بعضی هاشان حتی حسودی می کند و ویشگون می گیردشان و مثل طوطی همه چیز را تکرار می کند.

َ

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.