رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2015

امید

حتی آدم همیشه امیدواری مثل من هم یک وقت‌هایی هم لازم داره که یک نفر خیلی محکم و مصمم برایش از «امید» بگه. نه از آن امیدهای الکی و دل‌خوش کنی. از آن امیدهایی که می‌گه می‌دونم راه سخت و طولانی و پرسنگلاخ است، می‌دونم که چراغ روشنی که دنبالش هستیم، دور است و کم نور، اما هرقدمی که برداریم که از اینجایی که الان هستیم جلوتریم.
يك طرف مردها نشسته بودند، يك طرف زنها، من فقط زنها را مي ديدم، با روسري هايي كه زير گلو محكم گره زده بودند و چادرهاي مشكي كه سرشون كشيده بودند. وارد كه شدم، جمعيت هنوز داشت مي امد، رديف و پشت سر هم، انگار كه صف مدرسه باشد، تا وقتي صداي مردي كه پشت تريبون بود، همه را ميخكوب نكرد، نفهميدم كجاست. مرد كه شروع به حرف زدن كرد، جمعيت انگار مسخ شده بود، نگاه كردن به صورت زنها وحشت زده ام مي كرد ، برايم آشنا بود و نمي دانستم كجاست. پسرك ٢٢-٣ ساله كه شروع به مداحي كرد و زنها همه وحشت زده، چادرهاشان را كشيدن جلو، تازه فهميدم كجايم و آوار همه چيزهايي كه درباره حسينه اوين خونده بودم و شنيده بودم هوار شد سرم. به اندازه ادم هايي كه اون طور رديف نشسته بودند، هراسان بودم و هي بهشون مي گفتم كه همه تون را مي خوان بكشن. كاري از دستشون برنمي امد، حتي نمي دونم اصلا صداي منو مي شنيدن يا نه، مثل يك روح سرگردان بودم كه پرت شده بود به حسينه اوين و مي دونست تا چند ماه ديگه خون به پا ميشه.  چهره هاشون سنگ شده بود، مثل ادمهاي كتاب ميرا. يك لبخندي توي صورتشون كاشته بودند كه مي دونستم خنده نيست. نقابي بود كه كسي نبي…
بايد يك راديو بخرم و چندتا گلدون، چهار پنج تا كاكتوس براي قفسه هاي خالي كتابخانه چوبي، چند تا گل برگ دار شبيه حسن يوسف براي جلوي پنجره راديو، مي تونه به درد شبهاي طولاني زمستان بخوره كه انتظارم را مي كشه. شبهايي كه نشستم به نوشتن و اتاقم صدا كم داره. اين دو هفته نشسته ام به خواندن كتابي كه ١٥سال پيش خريده بودم، چهار جلد بودند و ان موقع يك سوم حقوق يك ماهم را برايش دادم. پارسال بود كه وقتي گفتند چه مي خواهي، كتابم را  خواستم، حتمن يك چيزي توي ناخوداگاهم مي دانست كه خيلي زود لازم شان خواهم داشت.