يك طرف مردها نشسته بودند، يك طرف زنها، من فقط زنها را مي ديدم، با روسري هايي كه زير گلو محكم گره زده بودند و چادرهاي مشكي كه سرشون كشيده بودند. وارد كه شدم، جمعيت هنوز داشت مي امد، رديف و پشت سر هم، انگار كه صف مدرسه باشد، تا وقتي صداي مردي كه پشت تريبون بود، همه را ميخكوب نكرد، نفهميدم كجاست. مرد كه شروع به حرف زدن كرد، جمعيت انگار مسخ شده بود، نگاه كردن به صورت زنها وحشت زده ام مي كرد ، برايم آشنا بود و نمي دانستم كجاست. پسرك ٢٢-٣ ساله كه شروع به مداحي كرد و زنها همه وحشت زده، چادرهاشان را كشيدن جلو، تازه فهميدم كجايم و آوار همه چيزهايي كه درباره حسينه اوين خونده بودم و شنيده بودم هوار شد سرم. به اندازه ادم هايي كه اون طور رديف نشسته بودند، هراسان بودم و هي بهشون مي گفتم كه همه تون را مي خوان بكشن. كاري از دستشون برنمي امد، حتي نمي دونم اصلا صداي منو مي شنيدن يا نه، مثل يك روح سرگردان بودم كه پرت شده بود به حسينه اوين و مي دونست تا چند ماه ديگه خون به پا ميشه. 
چهره هاشون سنگ شده بود، مثل ادمهاي كتاب ميرا. يك لبخندي توي صورتشون كاشته بودند كه مي دونستم خنده نيست. نقابي بود كه كسي نبيندشون. 
اوين كه بودم، دو سه باري كه توي حسينه برنامه بود، نرفتم. جراتش را نداشتم كه بخواهم باهاش مواجه بشم، چه مي دونستم كه سالها بعد، يك طرف ديگه دنيا بايد وحشتش را تجربه كنم، گيرم كه وسط كابوس.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین