رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2015
دو مردی که چهره شان را نمی دیدم، دوطرفش بودند و می بردندش. جایی میانه راه، ایستادند، دستهایش را بستند. چوبه دار را نمی دیدم، اما می دانستم که نزدیک است. همه مان، نزدیک در بزرگی بودیم که خوب می شناختمش. چشمانش راکه بستند، همه چیز مغشوش شد. نمی دانستم که من ناظری هستم که رفتنش به پای چوبه دار را می بینم یا آنکه قدم به قدم به مرگ نزدیک می شود،خودم هستم. خودم را می دیدم،مثل خیلی وقتها که می بینمش، با آن شلوار گرم کن راه راه و کاپشن سبز. چسبیده به لوله های داغ راهرو تلفن.  بیدار که شدم، فقط وحشت بود. کابوس ها عوض شده اند. به جای داد و فریادهای شبانه، عرق سردی آمده که در بیداری هم ترسناک است.

دلم برایش زیاد تنگ می شود و هربار تعجب می کنم ازاین حجم دلتنگی‌ام برای آدمی که فقط دو سال و نیم است که به زندگی‌ام اضافه شده