رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2015

خواب خودم را مي بينم

تازگي ها خواب خودم را مي بينم. توي خواب دو تا هستيم، يكي كه وسط ماجراست و يكي كه با فاصله خودش را و بقيه ماجرا نگاه مي كند. گاهي هم در يك لحظه هايي اين دوتا يكي مي شوند، اما آن نظاره كردن خودم، همچنان است. فقط اين نيست، از آن فاصله اي كه خودم و ديگران را مي بينم، اينده را هم مي دانم. چند شب پيش وسط يك خواب پر از گريز و فرار، مي خواستم توي اتاق كوچكي بالاي پشت بام يك آرامگاه پنهان شوم، مسعود باستاني و سيامك قادري آنجا بودند و مي دانستم كه مي گيرندشان و هركدام چند سال زندان مي مانند، با سرعت از آنجا دور شدم كه من را هم نگيرند، مي دانستم آن زنهايي كه براي راه گم كردن چادر مشكي سرشان كرده اند و زده اند وسط جمعيت، به سلامت فرار مي كنند و حرصم درآمد كه نشد وسط آنها فرار كنم.