پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2015

هر روز اندازه یک مورچه جلو برو

تا چند ساعت دیگه سال تمام می شود. سال پری بود. پر از تصمیم های مهم، قدم های محکم و کارهای به سرانجام رسیده. فردا که روز اول سال جدید است شاید بهانه خوبی باشه برای شروع کردن رویایی که چند ساله خوابش را می بینم. اگر هر روز یک قدم مورچه ای هم بهش نزدیک بشوم، خوشحال خواهم بود.

"خاله جان دوره"

دوباره خاله شده ام و حالا مي دانم كه چه جشن بي پاياني انتظارم را مي كشد. اولي كه به دنيا امد فقط اينقدر كه مادرش را دوست داشتم، از شوق او و براي او خوشحال بودم. از همان نگاه اول اما دخترك من را زير و رو كرد و تمام اين دوسالي كه گذشت، هربار كه نگاهم كرد و صدايم زد و در اغوش كشيدمش در بهشت بودم. از آن عشق هاي ناب و بي مثالي كه بلد نيستم توضيحش بدم و بگويم كه چطور اين عشق بي حساب و كتاب و بي انتظاري كه به من داد و اين پروسه آشنايي ما و خاله بودنش، هربار دلم را جلا داده است.   حالا دومي هم توي شكم مادرش است و تا چندماه ديگر مي ايد و خب من هم با تجربه ترم و مي دانم كه هر صدا و نگاهش چطور تكانم خواهد داد. تازه خاله اسكايپي بودن را هم بلدم ديگر و نمي ترسم كه اينطوري نشود خاله اش باشم.  حالا گيرم يك خاله نصفه و نيمه كه هردوشان مي توانند خاله جان دوره" صدايش كنند.  "خاله جان دوره" اي كه توي كامپيوتر زندگي مي كند و گاهي از اسكايپ بيرون مي ايد. اولها كه با دخترك اسكايپ مي كردم، نگران اين بودم كه من را چطور مي بيند و چه ذهنيتي از زني كه توي كامپيوتر قربان صدقه اش مي رود، دارد، حالا كه…
وقتي خودم را بيشتر دوست دارم، خوشگلتر مي شم
براي تعطيلات نقشه ريخته ام كه اون نوشته ناتمام را شروع كنم، شايد دوباره از صفر. يك بخش هايي را مي شود شبها، روي همين ميز گردوي قديمي نوشت. بايد كاغذهاي مچاله شده را باز كنم و نيرويم را براي خواندن كلمه هايش جمع كنم. يك بخش هايي را بايد بروم وسط كافه به نوشتنش. مي خواهم يك تبلت بخرم و هرجا كه پايم سست شد بنشينم به نوشتن. روياي چند ساله است اين.  روياي اينكه كلمه هاي پريشان رسط زمين و اسمان و قلب و مغزم را جمع كنم و بريزم توي جمله هايي كه بگويد آنجا چه خبر بود، كه ان داستاني كه حالا فكر مي كنم نصفش توي خواب بود، نصفش توي بيداري و نصفش اشوب هاي ذهن پريشان من را تعريف كند قبل از اينكه سال نو شود.... قبل از اينكه سال نو شود
اين يك هفته كه تمام بشه، ١١ روز تمام تعطيلم و هيچ برنامه اي هم براش ندارم.مدتهاي طولانيه كه هروقت تعطيل بودم يا سفر بودم يا مهمان داشتم يا از قبل اينقدر با هزارجور برنامه پر كرده بودمش كه جاي نفس كشيدن نبود. اين بار هم قرار بود بروم سفر و مثل هميشه به ويزا دير رسيدم ولي در عوض، براي ١١ روز ميشه كه بدون برنامه بيدار بشم و تا خود شب خوش بگذرونم. واقعيتش اينه كه دلم براي وقت گذراني با خودم و اينكه مثل آدم نامرئي ها توي شهر پرسه بزنم، تنگ شده. شهر از هميشه قشنگتره اين روزها و حيفه كه اينقدر وقت كم دارم كه حتي نمي رسم تماشاش كنم.
كابوس ها، حالا ديگه. بيشتر از اينكه بترسانندم، متعجبم مي كنن. ترس ها و ناامني هاي قديم، با رنگ و لعاب بيشتر و اگزجره شده مي ايند وسط كابوس و خيلي روشن مي بيني كه هنوز پاشنه آشيلت كجاست و از كجا ضربه مي خوري تنها خوبي اين كابوس هاي جديد اين است كه ديگر منفعل و ترس زده نيستم و اخر قصه وسط همه وحشت و فرياد و ترس، راهي براي فرار پيدا مي كنم توي خواب احتمالا خيلي مهم نيست ولي وقتي موقع بيداري يادم مي افتد كه حتي وسط كابوس هم راهي پيدا كردم، خوشحال مي شوم