رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2016

چند روز مانده به رفتن؟

اگر همه چیز همانطور که پیش‌بینی می‌کنم جلو بره، ۲۰ ژانویه می‌روم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا نهایتا ۱۰ روز به اسپانیا می‌روم
اینطور که من تحقیق کردم، جنوب اسپانیا و بخصوص مالگا یکی از گرم‌ترین نقاط اروپا در زمستان هستند و در فوریه دمایش تا ۱۸ درجه هم می‌رسد و برای همین فعلا اولین مقصدم همین شهر ساحلی است و بعدش چند ماهی دراندلس اسپانیا می گردم. امروز نشستم یک برنامه ریزی حدودی کردم. شش ماه اول را دقیق تر و بقیه را تقریبی. می‌دانم که با اولین شهری که پا به آن بگذارم خیلی از برنامه‌ریزی‌های الانم تغییر می‌کند اما همین که از همه چیز یک نمای کلی داشته باشم خوب است
کتاب لانلی پلانت همچنان یکی از بهترین منابع است. اسپانیایش را دست گرفته‌ام و مثل کتاب درسی می‌خوانم و خط می‌کشم و نت برمی‌دارم
یکی از چیزهایی که خیلی برایش هیجان دارم، دیدن خانه‌های سفید در جنوب اسپانیا است و حدود یک ماه را گذاشته‌ام در شهرها و روستاهایی که این معماری را دارند بچرخم. زمان فستیوال یک هفته‌ای عید پاک در سویل خواهم بود که گویا مفصل‌ترین مراسم عید پاک را دارد و کوردبا هم …

کریسمس

پریشب میشل دراتاقم را زد که دارم می‌رم خرید خوراکی برای تعطیلات کریسمس و بعدش هم می‌تونیم هرچی خریدیم را بدیم برامون بیارن درخانه، تا بیام همانطوری که سرم توی غارم بود، مِن و مِن کنم و بگم امسال توی مود کریسمس نیستم، گفت بعدش هم می‌ریم چرخی توی شهر بزنیم و کلی پیشنهادات فریبنده ردیف کرد. خب بدیهیه که کفش و کلاه کردم و رفتم و پای به پای میشل خرید کردم و اصلا نمی‌دونم تا وقتی اینجا هستم، می‌رسم اینها را بخورم یا نه؟ امروز صبح که رفتم فروشگاه ویتروس سر خیابان ماست و شیر بخرم هم مردم اینقدر شاد و شنگول و کریسمسی بودند که برای خودم گلدان و شمع کریسمسی و مینس پای خریدم و بعد هم که رسیدم خانه همه جا را تمیز کردم و حالا خودم و خانه اماده‌ایم که سال نو شود

از هراس‌ها

دارم گذشته‌هایی که با بدبختی فراموش‌شان کرده بودم، شخم می‌زنم و فلج شده‌ام. فلج شدگی مغزم شاید آخرین مقاومتش باشد برای اینکه بیشتر جلو نروم. روزهایی که از درد مچاله می‌شدم را خودم فراموش کرده‌ام اما مغزم حتما تصویر همه آن روزها را گوشه‌ای ذخیره کرده و بیشتر از خود من، محافظه‌کاری می کند. حق دارد شاید، طوری دارم پیش‌ می‌روم که از ۱۰ سال پیش هم گذشته‌ام و حالا رسیده‌ام به تلخی‌های روزهای جنگ و بمباران و موشک‌باران. چند روز پیش قصه بمبی که داداش علی را از ما گرفت نوشتم
بعد از ۳۰ سال هنوز همه چیز همانقدر زنده بود و درد داشت. برای مامان که فرستادمش گفت اینقدر واقعی بود که دوباره همه آن روزها برایش زنده شد، انگار سین دوباره د در آغوشش بود و من هراسان به او خیره شده بودم. نوشته بود کاش آن روزها دیگر برنگردد
برای رها شدن از این تصاویر باید از پستو بیرون بکشم‌شان، قابشان کنم، آویزان‌شان کنم روی دیوار. راه دیگری برای رهایی بلد نیستم

روز شمار

فکر می‌کردم که حداقل چهار تا پنج ماه دیگه اینجا خواهم بود. اما اینطوری که اوضاع داره جلو می‌ره ممکنه اواخر ژانویه بتونم راه بیافتم. همانقدر که هیجان انگیزه، ترسناک هم هست و دوباره دارم دنبال بهانه برای نرفتن می‌گردم
باید بارم را از اینی که هست کمتر کنم و تقریبا نصف یا حداکثر دوسوم و شاید حتی یک سومش را نگه دارم. با احتساب اینکه کلا با دوتا چمدان کابینی کوچک به اینجا آمدم و نصفش هم خوراکی و لوازم آرایش و لباس زمستانی بود، معلومه که چه تسویه حساب اساسی دوباره باید بکنم
فقط این نیست. هنوز کلی کار اداری دارم. باید بیمه اروپا بگیرم. وقت دکتر بگیرم یکسری چکاپ و آزمایش بدهم قبل از رفتن. باید کارت بانکی بین المللی بگیرم و تکلیف حساب بانکی ام را مشخص کنم و چند تا کار اداری خرده ریزه دیگر
تنها چیزی که می دونم اینه که چه چمدانی می‌خواهم بگیرم. بالاخره بعد از کلی تحقیق تصمیمم را گرفتم. یک کوله پشتی چرخ دار ۴۶۶ لیتری بدون کوله پشتی کوچک متصل بهش. در عوض یکی از این کوله پشتی هایی که جمع می‌شوند هم می‌خرم برای روزهایی که ساکن هستم

از ایستبورن

قشنگی‌ شهر جدید تمامی ندارد. روزهای اول چیزی که از شهر دیدم یک مرکز شهر جمع و جور بود، یک شهر قدیمی قشنگ برای پیاده روی و دریا که خب همیشه خوبه. حالا هرقدر که می‌گذره هی کوچه پس کوچه‌ها و کافه‌های قشنگ پیدا می‌کنم و مهمتر از اون دریا دریا دریا
ساحل دریاش را از هر طرف که بگیری میشه تا چند سال راه بری. دو تا شنبه‌ای که گذشت را فقط کنار ساحل رفتم. یک بار به شرق و یک بار به غرب. هردوش معرکه بود. هر دوبارش لپ‌تاپم را برداشته بودم که کمی قدم بزنم و بعد یک جایی بشینم به کار کردن و نوشتن. اما تا خود شب فقط راه رفتم و اصلا توان ایستادن نداشتم
دفعه بعد دیگه می‌دونم چی انتظارم را می‌کشه و حتما خودم و پاهایم و چشمهایم آماده‌تر خواهیم بود. خوبی ساحلش این است که طولانی است و در تمام مسیر، کنارش جاده‌های قشنگ برای پیاده روی و نیمکت‌های چوبی گذاشته‌اند و می‌شود تا جایی که پایت می‌کشد بروی و بروی. صدای دریا توی گوشت و آبی بی انتهایش جلوی چشمانت
دیروز ۶ کیلومتر کنار دریا راه رفتم. توی یک کافه نزدیک صخره‌های بزرگی که دریا را بغل کرده بودند، چایی و ساندویج بیکن خوردم. همه راه را پیاده برگشتم و اینقد…

ته ته غار

چه روز سختی بود، دیروز. مدت‌ها بود که این‌طوری خالی از انرژی، گوشه‌ای نیافتاده بودم. ادم گاهی به خودش غره 
می‌شه و مانعی که می‌خواد از روی آن بپره را هی بالاتر و بالاتر می‌بره و یک جایی نه که زورش به پریدن نرسه اما بنزین خالی می‌کنه. مثل دیروز من
نشونده بودمش گوشه سوییت می‌خواستم که از آن شب لعنتی بگه و خب آسان نبود. باید همه چیز را از نو تصویر می‌کردم. باید خودم هم با او . گوشه سوییت می‌نشستم. گوشه همان سوییتی که می دانم چه شکلی است، چه بویی می‌دهد و آخرش کجاست. حق داشتم که فردایش انگشتم را هم نتونم تکان بدهم
حالا امروز، دوباره باید برگردم به همان سوییت. کار نیمه تمام را باید تمام کرد

بپر

چقدر خسته و بی‌جان بودم و چه کار خوبی کردم قبل از اینکه سفر بزرگم را شروع کردم آمدم اینجا. شهر آرام است، خانه آرام است و همه چیز من را آرام می‌کند. هنوز یک ترسی در جانم است که این آرامش موقتی باشد. که کارم را از دست بدهم. که همه چیز دوباره بهم بریزد…. چند ماه قبل از آمدن به ایستبورن را اینقدر در ناامنی و تلاطم مدام بودم که زمان لازم دارم تا این آرامش به جانم بنشیند. کم کم به روتینم نزدیک می‌شوم. امروز تا ظهر کار کردم. بعد دو ساعت رفتم پیاده روی و از عصر دوباره نشسته‌ام سر کار. هنوز جا دارد که منظم‌تر شود اما همین که عملی شده، خوشحالم. مهم‌تر از همه هم این‌که برای پاسپورت اقدام کردم و همه چیز را فرستادم رفت و خلاص. دیروز و روز قبلش مثل مرغ سرکنده بودم از اضطراب، اما هرچه بود تمام شد و حالا دیگر وقت صبوری و منتظر بودن است تا بیاید و من بالهایم را باز کنم و بپرم.

وقتی دل شیدایی، می‌رفت به بستان‌ها

تمام امروز را روی یک داستان جدید کار کردم. قرار بود یکی از مصاحبه‌ها را پیاده کنم اما خیلی اتفاقی گفتگوی ابی با من و تو درباره تبعید را شنیدم و با آهنگ‌هایش پرت شدم یک جای دور. یک جای دور شبیه جایی که چند سال پیش این داستان را درفت کرده بودم
نسخه اولش خیلی بد تمام می‌شد. کمی تغییرش داده بودم و گذاشته بودم کنار. آخرین ادیتش دو سال پیش بود. تمام روز نشستم سرش. اشک . ریختم و نوشتم. خوب شده به نظرم. فردا می فرستم که اگه دوستش داشتند، منتشرش کنند. کمی با این خود جدیدم غریبه ام هنوز. نه که جدید باشد، از هزار سال پیش بوده اما ساکت‌تر از الان. رشته کار دست زن‌های دیگر بوده و حالا این یکی. این شیدایی که دنبال کارهای نکرده است را نمی‌دانم چقدر می‌توانم بهش اعتماد کنم. هی می‌ترسم احساساتی باشد و هی به خودم می‌گویم احساساتی بودن خوب است و لازمش داری
پي نوشت: داستانم را دوست داشتند. خوشحالم

از آدم‌ها: میشل

یکی از خوبی‌های بی‌شمار این به جاده زدن، آشنا شدن با آدم‌های تازه و ساختن دوستی‌های جدید است. من اگر همچنان سرخانه و زندگی‌ام در لندن نشسته بودم، چطور می‌توانستم  آدمی مثل میشل را بشناسم؟ همسایه جدیدم است که از همان روز اول آغوشش را برای دوستی باز کرد و به دو روز نرسیده فهمیدیم چقدر رگ و ریشه مشترک داریم. برای منی که قدم اول دوستی را سخت و دیر برمی‌دارم، آدمی مثل میشل که همان روز اول می‌گوید بیا شب‌نشینی از آن نعمت‌های بی‌بدیل است. هنوز دو هفته نشده، حسابی با هم جور شده‌ایم. اینقدر که من برایش قرمه‌سبزی پخته‌ام و او گوشه‌های شهر را نشانم داده و موقع خرید می‌آید دنبالم. هردومان خون کولی‌ها را داریم و یک‌جا بند نمی‌شویم. من نمی‌توانم بگویم  خانه‌ام کجاست و او بدتر از من حتی نمی‌داند اهل کجاست، اینقدر که خودش و چند نسل پیشش در رفت و آمد مدام بوده‌اند مفصل باید بنویسم که تنها سفر کردن و تنها در جاده زندگی کردن به معنای تنها ماندن نیست و چطور می‌شود در هر توقف‌گاه آدمهای محلی و ادمهای مدل خودمان را پیدا کنیم. اما خیلی‌ وقت‌ها هم شانس خودش می‌اید در را می‌زند و ادمی مثل میشل را همسایه‌ات م…

روز دوازدهم

چیزی که باید برای رسیدن بهش تلاش کنم یک روتین شخصی منظم است که در هر شرایطی تا حد زیادی بهش پایبند باشم. وقتی برای مدت طولانی، کار ۹ تا ۵ دفتری داری و هر روز سر ساعت مشخصی می ری و می آیی و حتی ملاقات با دوستانت هم یک نظم حداقلی داره و بعد یک دفعه می‌افتی توی زندگی‌ای که همه چیزش دست خودته و هیچ چیز ثابتی نداره، برقرار کردن نظمی که سررشته کارها از دستت بیرون نره کمی سخت می‌شه. این روزها گاهی صبح کار می‌کنم، گاهی عصر و گاهی آخر شب و راضی نیستم از این بی‌نظمی
چیزی که خودم دلم می‌خواد اینه که صبح حدود ساعت ۸ کار را شروع کنم. تا ۱۲ کار کنم و بعد برم پیاده روی و گشت و گذار توی شهر و وسطهایش هم به نوشتن دلی و کتاب‌خواندن از روی تلفن .ساعت ۴ عصر برگردم خانه، ناهار بخورم و تا ۸ شب کار کنم. بعد از ۸ هم فیلم ببنیم. کتاب بخوانم. با دوستان و خانواده حرف بزنم و وقت بگذارم برای پروژه شخصی که به شروعش امید بسته‌ام و درباره مقصد بعدی بخونم و خیال ببافم برای خودم
دلم می‌خواد این برنامه ثابتم باشه و هر وقت می‌خوام عصرها با کسی معاشرت کنم و با محلی‌ها قرار بگذارم، پیاده روی و گشت و گذار بشه دو ساعت و…

دلتنگی برای شهری که خانه بود

تجربه شخصی من این‌طور است که هرقدر خیالم از شهر و ماندنم راحت‌تر باشد، پروسه جا افتادن و شناختن شهر جدید کندتر می‌شود. هرقدر در کوالالامپور و گالوی و دابلین و حتی لاهه، زود جا افتادم و قلق شهر دستم آمد، در لندن این پروسه تا بخواهی طولانی بود. اینقدر که فکر می‌کردم آنجا ماندنی هستم و حتی برای اولین بار در عمرم به فکر خانه خریدن افتاده بودم. ماندنی نشدم اما. اصلا من آدم ماندن نیستم و لندن، لندن عزیز من، که بیشتر از هرشهری در جهان به من آرامش و شادی و امنیت و آزادی داد، نمی‌دانم چطور گولم زده بود که خودم را یادم رفته بود و واقعا داشتم رحل اقامتم را پهن می‌کردم
می‌خواستم از ایستبورن بنویسم و اینکه چطور۱۰ روز نشده عضو کتابخانه شهر شدم و کلاس زبان اسپانیایی ثبت‌نام کردم و و قرار میت‌آپی گذاشتم که بروم پیاده روی و مهمانی. اما از همان پاراگراف اول معلوم است که دلم برای لندن تنگ شده. فقط لندن هم نیست. خودم که می‌دانم دلم کجای لندن گیر است…. اما خب زندگی پر از رفتن و «دوستت دارم اما نمی‌خواهمت» و شاید هم برگشتن در یک روز دور و به یک شکل دیگر است. خاطره لندن و لندنی‌ها می‌تواند همین گوشه‌ها ب…

ايستبورن مه آلود

خب بالاخره مريضي تمام شد، ديروز سه تا كار را نهايي كردم و فرستادم و امروز هم بعد از صبحانه زدم بيرون به گشت و گذار و كشف شهر.
بخش قديمي شهر (Old Twon)تا جايي كه من امروز ديدم فقط به درد پياده روي و دويدني كه ادم بخواد خودش با خودش باشه و چشم انداز خانه ها و خيابان ها و طبيعت زيبا داشته باشه، مي خوره، به جز كليساي قشنگي كه كنار يك گورستان كوچك قديمي بود و تك توك بار و رستوران، هيچ مغازه ديگه اي نبود و حتي ادم پياده هم انگشت شمار بود. از قرار معلوم بخش شلوغ شهر همان مركز شهري استركه از ايستگاه قطار شروع مي شود و تا ساحل ادامه دارد و بخش شمالي شهر ققط فقط مسكوني است.
شهر روي پستي و بلندي ساخته شده و بخصوص در بخش قديمي اش، هرجا كه باشي درخت ها و خانه هاي قشنگ قديمي رنگانگ زير پايت هستند و آسمان باراني و مه الود امروز هم زيبايي اش را دو چندان كرده بود.
شهر قديمي را كه براي پياده روي هايم نشان كردم، سوار اتوبوس شدم كه بروم مركز شهر، ١٥ دقيقه بيشتر راه نبود اما خواستم اتوبوس سواري را هم امتحان كنم و كمي مردم را از نزديكتر ببينم. اول از همه كه بليط خيلي گران است. ٢ پوند و چهل سنت براي بليط…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

ایستبورن، روز پنجم

پنج روزه كه امدم ايستبورن اما جز يكشنبه كه چند ساعتي در مركز شهر قدم زدم، از خانه بيرون نرفته ام ، البته اگه دوتا خريد كوچك از مغازه و داروخانه سر خيابان را حساب نكنم. سرماخوردگي كوچكي كه دست كم گرفته بودمش حسابي خانه نشين و منگم كرده بود اما به نظر مي رسد كه تمام شده و از فردا واقعا مي توانم برگردم به روتينم، امروز اينقدر خوب شده بودم كه اديت متن و صداي يك مصاحبه را تمام كنم اما هنوز جان بيرون رفتن نداشتم. ولي تا همان سر خيابان‌مان هم كلي خبر بود. خانه من از جنوب به مركز شهر و دريا مي‌رسد كه يكشنبه كشفش كردم و از شمال به شهر قديمي. از خانه ده دقيقه‌اي كه به شمال بروم هم يك ويترىس كوچك است و هم چند پاب به نظر جذاب و هم يك فرش فروشي ايراني. راهي كه به مركز شهر مي رود خيلي براي پياده روي و دوييدن خوب نيست. باید بزرگراه را رد کنم تا به مرکز شهر برسم و برای پیاده روی سرخوشانه خودم را به ساحل برسانم، اما راه شمالي تا بخواهي زيبا است، پياده روهاي پهن و پر درخت و خلوتي كه دو طرفش خانه هاي قديمي است
بيشتر از همه چيز از اين كلافه ام كه پنج روزم هدر شد. وقتي براي هرجايي زمانرمحدودي داري واقع…

بهترین کردیت کارت در سفر

وقتی که سفر طولانی باشه و خارج از کشور محل زندگی، یکی از مشکلات هزینه‌ای است که برای هربار خرید کردن با کارت بانکی یا گرفتن پول نقد از ماشین‌های خودپرداز باید پرداخت. حداقل در انگلستان، همه بانک‌ها کم و زیاد هزینه‌ای را برای استفاده از کارت در خارج می‌گیرن و اگر قرار به سقر طولانی باشه هزینه‌اش سر به فلک می‌زنه.یک جوان بریتش روسی‌ الاصل اما مشکل را تا حد زیادی حل کرده است. کافیه یک اپلیکیشن روی موبایل دانلود شود و بعد هم یک مستر کارت فرستاده می‌شه که می‌توان هرقدر می‌خواهیم پول در ان بگذاریم و هرجای دنیا به پول محلی و بدون هزینه اضافی خرجش کنیم. گرفتن پول نقد هم تا ۵۰۰ پوند در ماه هزینه ندارد و بیشتر از آن ۲ درصد هزینه‌ اضافی‌اش است. با همه نظراتی که درباره‌اش خواندم به نظر می‌اید بهترین است.
براساس چیزی که خود سایت و دیگران نوشته‌اند در تبدیل پول کشورهای مختلف هم تقریبا یکی از بهترین تبدیل‌ها را دارد و تنها نکته‌اش گویا این است که خدمات مشتریانش کمی کند است و باید برای روز مبادایی که کارت گم بشه یا مشکلی برایش پیش بیاید یک برنامه دیگر داشته باشیم و فقط به امید همین کارت راهی سفر …

زندگي در راه

لندن را ترك كردم و معنايش مي تواند ترك دوباره «خانه»باشد. دفعه اولي كه خانه را ترك كردم هشت سال پيش همين روزها بود، مثل الان با يك بليط يكطرفه، چمداني كه همه زندگي ام را جا داده بودم و خودم كه فقط مي خواستم بروم. حالا همه اينها را دارم بدون انكه ان غم و سردرگمي ان روزها را داشته باشم، نه كه جاده ديگر مه نداشته باشد اما حالا به جاي انكه مه جاده مضطربم كند، سرخوشم مي كند. ان روزها از جايي كه ديگر برايم امن نبود دنبال كمي امنيت و ازادي و شادي بودم. اين بار اما بدون اينكه احساس ناامني كنم، جاي امنم را كه تا هميشه درهايش به روي باز است به خواست خودم و نه از سراجبار، ترك مي كنم تا از ازادي اي كه حالا مال من است لذت ببرم و دور جهان بگردم.

امن و ازادم و داشتن اين امنيت و ازادي به همه سختي راهي كه اين هشت سال طي كردم، مي ارزد.

قطار تا ١٥ دقيقه ديگر به اولين مقصدم مي رسد: ايستبورن، شهر ساحلي كوچكي كه دو ساعت از لندن فاصله دارد و قرار است آرامم كند و آماده براي گام فيلي بعدي.

راه افتادم

باورم نمي شد كه جمع كردن يك زندگي نصف و نيمه مثل چيزي كه بعد از چندبار تسويه حساب اساسي برايم مانده بود اين همه سخت و وقت گير باشد. اما هرچه بود واقعا واقعا تمام شد. كتابها را بخشيدم به يك كتابخانه تازه تاسيس و فقط چند جلد كتاب مرجع براي پروژه اي كه اميدوارم در ايستبورن شروع كنم، همراهم مي برم.
خيلي از دوستانم گفتند كتابهايي كه اينهمه سال دنبال خودم كشيده ام نبخشم جايي و برايم نگه مي دارند، اما واقعا لازم دارم كه هيچ چيزي نداشته باشم و اميدوارم بتوانم نسخه الكترونيك انهايي كه خيلي عزيزند را پيدا كنم.
به غير از این چمدان صورتي و كوله ابي كه فعلا همه زندگي ام هستند، يك چمدان كوچك مشكي هم با خودم مي برم فقط براي همين دوران ايستبورن: كتابها و چندتا لباس خوشگل زمستاني كه مي خواهم يك فصل ديگر بپوشم شان و كمي وسايل اشپزي.
حالا همه چيز اماده است و فردا صبح سفرم با يك بليط يك طرفه شروع مي شود.

سبکباران ساحل‌ها

همه زندگي ام را جا كردم در يك چمدان و كوله كوچك. يك كوله كوچكتر هم يادگاري هايي كه نه مي توانم ببرم و نه مي شود ازشان دل كند كه مي رود خانه دوستي به امانت. بقيه، هرچه از تصفيه حساب هاي چندين و چندباره اين يكساله مانده بود، بسته بندي شده اند كه بروند خيريه و کتابخانه. اين بار واقعا تمام شد و خوشحالم كه اينقدر سبك شدم بالاخره. مثل خواب و خيال است كه همه همه همه زندگي ام همين كوله و چمدان شده و حتي اگر بخواهم نروم و بمانم هم، با همين ها زندگي خواهم كرد. مسافران حرفه اي مي گويند اگر براي ٧روز زندگي بارت را بسته باشي، با همان مي شود، سالها زندگي كرد. بار من هنوز بيشتر از ٧ روز است و سبك تر هم خواهم شد.

قصه به آخر نرسید

یک هفته دیگه بیشتر لندن نیستم و باید کم کم با شهر خداحافظی کنم. اگر در یک چیز بتوانم بگویم که واقعا خوبم و راضی‌ام از خودم، همین خداحافظی کردن است. منی که خیلی چیزها را به شدت دراماتیک می‌کنم، موقع رفتن از آدم‌ها و شهرها و خانه‌ها، احساساتم به نقطه صفر می‌رسد و رفتن برایم آنقدرها هم سخت نیست. بعدتر حتی بیشتر دلتنگی جایی یا ادمی که ترکش کرده‌ام را می‌کنم. اما در لحظه‌ای که قرار به رفتن است، فقط می‌روم
رفتن از لندن آسان‌تر هم هست، اینقدر که شهر، شهر دل‌بستن نیست. در لندن زیاد خوش گذراندم، شهر مهربان بود و غم غربت و دیگری بودن را هوار نمی‌کرد در دلم. شهر بزرگ است و گشاده دست و جا برای همه از هرجایی که آمده‌اند دارد و در عوض همه این خوبی‌ها، فاصله‌اش را هم با تو حفظ می‌کند. کاری که کوچه پس‌ کوچه‌های گالوی و حتی استانبول بلد نیستند. برای منی که اتفاقا دوری و دوستی می‌خواستم خوب بود و خوب هست و می‌توانم خیلی بالغانه و بدون آه و اشک ترکش کنم و هر وقت که خسته شدم دوباره به آن برگردم. فعلا تنها جایی که خوب می‌شناسمش، امتحانش را برای زندگی دراز مدت پس داده و هروقت بخواهم می‌توانم به آن برگردم…

خواب زده

اين زن جديدي كه داره جلوي چشمهاي من قد مي كشه و راه مي افته را بايد بيشتر بشناسم، اين روزها فرمان زندگيم دست اونه و من مثل يك ادم خواب زده دنبالش راه افتاده ام، خيلي وقتها واقعا من ( من به معناي مجموعه خودم با همه محاسباتي كه بهشون اعتقاد دارم) نيستم كه تصميم مي گيرم، خودم را سپرده ام به كله شق ترين و بي قرارترين زن وجودم و اونه که منو دنبال خودش مي بره و گاه حتي مي كشونه. كجا قرار است من را ببرد؟ خودش هم نمي داند و مي گويد اصلش همين بي مقصد بودنه.
خوشحالم؟ بله.
نمي ترسم؟ معلومه كه مي ترسم، ولي خب قرار نيست به ترسم بها بدهم و با ترسهام زندگي كنم، هيچ وقت قرارمون اين نبوده.

از هردو جهان ازادم

احساسات ادميزاد چقدر پيچيده و گاه متناقض است، مگر خودم اين رفتن و دل كندن و در راه بودن و خانه نداشتن را نمي خواهم؟ چرا حالا كه واقعا دم رفتن شده اينقدر متناقض رفتار مي كنم و همه چيز سخت شده و دلم مي خواهد زمان را نگه دارم، بي هيچ تصميم و حركت و عبوري.
خودم مي دانم كه الان وقت بد تخمك گذاري و بهم ريختن هورمون ها است و اضطراب كارهاي اداري پاسپورت را هم دارم، اما همه اش اين نيست، انگار يك چيزهايي مثل خدا و خانه، نقطه ثقل توازن ادمي اند و تكانشان كه مي دهي، ايستادن روي پاهاي خودت بدون هيچ خدا و سقفي كه پناهت دهد، ترس دارد. حتي اگر انتخاب خودت باشد و در همان لحظه لرزيدن زانوهايت هم پشيمان نباشي از تصميمت.

یهودی سرگردان

اسم خودم را بايد بگذارم يهودي سرگردان، اينقدر كه واقعا همينم، حكايت الان هم نيست، خيلي وقت است كه تا يك جا بساطم را پهن مي كنم، يكي مي گويد «راه برو، راه برو»، اينقدر كه صدا رفته توي گوشم و حتي حالا كه بالاخره مي شود بساطم را واقعا پهن كنم و ريشه كنم، يكي توي سرم مي گويد «راه برو، راه برو» و خب دارم بساطم را جمع مي كنم كه راه بروم.
در راه بودنش را دوست دارم و روحم ( حالا بماند كه كدام روح؟؟) خيلي وقت است هواي رفتن دارد، اما حالا خودم هم واقعا دارم راه مي افتم، با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي احتمالا ١٠ كيلويي. در راه بودنش را دوست دارم اما اين جمع كردن بساط زندگي در يك چمدان و كوله، قشنگ خراشم مي دهد. خودم خواسته ام، خودم مي خواهم و عجيب است كه دل كندن از چندتكه لباس و زلم زيمبو و كتاب اينقدر سخت است، اما واقعيت اين است كه سخت است و دلم را خراش مي دهد. مي دانم همين كه با چمدان و كوله ام راه بيافتم، زندگي، مي‌شود هماني كه دارم با خودم مي‌برم، اما تا ان موقع بايد تاب بياورم.
چرا دارم اين سختي را به خودم تحميل مي كنم؟ كسي دنبالم نگداشته و نفرين هيچ مسيحي، برو بروي من نشده، فقط مي خ…

نیوکاسل، وسط جایی که قرار نبود باشم

تا همین دیروز که در خیابان‌های ادینبورو برای خودم پرسه می‌زدم، هیچ یادم نبود که مدت‌ها است سفر تنهایی بدون دلیل نرفته‌ام. نه که تنها سفر نکرده باشم، اما بیشترشان یا برای کار بوده و با گروه همکاران و یا برای دیدن دوستانم و به خانه و شهر آنها. این مدلی که برای خودم راه بیافتم بروم جایی فقط برای سیر وسیاحت شاید آخرینش سفر ونیز باشد که ۲۰۱۰ بود. توی همین مدت و قبلترش ، تنها زیاد زندگی کرده‌ام در شهرها و کشورها و قاره‌های جدید، تنها زندگی جدید را دست تنها هم ساخته‌ام و خوش هم گذشته، اما سفر تنهای تنها نرفته بودم و پایم که به ادینبورو رسید، یک دفعه ترس برم داشت که نکند خوش نگذرد و در واقع بلد نباشم خوش بگذارنم. تازه انجا بود که یادم افتاد چقدر آماتورم و چقدر دست خالی می‌خواهم بروم رویایم را زندگی کنم.
حالا که حداقل بخش ادیینبورویش تمام شده، می‌توانم بگویم که روسفید درآمدم و خوش گذشت و حوصله‌ام سر نرفت و لذت بردم. فقط باید حواسم باشد که جای خواب و ماندن و خانه موقت و هرچه که می‌خواهم اسمش را بگذارم با دقت و حتی سخت‌گیری انتخاب کنم و حواسم باشد که اینترنت خوب داشته باشم. حالا این دفعه یک شب…

گيج و ويج

كار انلاين سه هفته است كه شروع شده و يك جانشيني برام بي معنيه حالا. تا به خودم ميام مي بينم كه در حال برنامه ريزي براي رفتنم. دلم مي خواد كمي در انگليس بگردم اما اصلا ارزان نيست و هرجا بروم اگه قرار به اقامت موقت باشه، تقريبا اندازه لندن بايد خرج كنم، حالا گيرم كمي كمتر.
خب بد نيست، اما چون سفر برايم به معناي كمتر خرج كردنه، كمي مشكله اينطوري.مي تونم همين الان هم دو ماه و سه هفته در اروپا باشم، اما منتظرم كه اول كارهاي اداري اينجا انجام بشه.
در واقع در همين شرايط هم گزينه هاي خوبي براي رفتن دارم، اما به گمانم، شروع و دل كندن از اين چيزي كه اينجا ساختم هنوز برايم اسان نيست و لازم دارم جايي به عنوان خانه كه بشه بهش برگشت، داشته باشم. رسيدن به انجايي كه مفهوم خانه برايم عوض شود، اولين قدم براي حركتم است و راستش فكر مي كنم، مثل خيلي تجربه هاي ديگه شايد بايد بپرم توي اب و اينقدر دست و پا بزنم تا شنا و پيش رفتن را ياد بگيرم.
با همه اينها، الان توي قطارم، جايي نزديك يورك و در راه رفتن به ادينبورو. قرار بود بروم اتاقي كه مي خواستم اجاره كنم را ببينم، اتاق قبل از رسيدن من به ادينبورو اجاره رف…

ادينبوروي هميشه زيبا

از همه شهرهاي قشنگي كه ديدم و گفتم برمي گردم، ادينبورو اولين شهري است كه به آن برگشتم و خوشحالم كه همچنان در چشمم زيبا و دلربا و صدالبته پرابهت است.
صبح ساعت هفت و نيم كه خودم را با بدبختي از تخت بيرون كشيدم، چند قدم بيشتر با اينكه قيد سفر را بزنم، فاصله نداشتم و مطمئنا يكي از توصيه هايم به خودم اين است بليط كله سحري نگيرم و سحرخيز نباش تا خوش اخلاق باشي. ( بله كله سحر همان ساعت ٩ است كه مجبورم به خاطرش از ٧ صبح بيدار شوم) با همه غرغري كه تا موقع دوش گرفتن و لباس پوشيدن هم ادامه داشت، خنكاي صبح كه به صورتم خورد خوش اخلاق شدم و حتي پر بودن قطاري كه قرار بود ٥ ساعت مسافرش باشم و نشستن روي زمين اخرين راهروي ته قطار هم خلق خوشم را خراب نكرد. من البته تنها مسافر بي صندلي قطار نبودم و مثل ميني بوس هاي بين راهي خودمان دو برابر ظرفيت بليط فروخته بودند و همه راهروهاي بين كوپه ها پر از ادمهاي سرپا و نشسته روي چمدان ها و حتي كف زمين بود. از انجا كه من معمولا سخت نااميد مي شوم تا ته قطار رفتم و چون ديگه راهي براي رفتن نبود نشستم. اول روي چمدان زن الوين، بعد كف راهرو و يك ساعت اخر را هم روي چمدا…

بپر

اين روزها تصميم گرفتن برايم سخت شده، تصميم هاي آساني مثل اينكه چندماه باقي مانده تا شروع سفرم را همين جا بمانم يا چمدان و كوله ام را بردارم و بروم جاي ديگر. ايراد از اينجايي كه هستم، نيست. ايراد از من بي قرار است كه يك جا بند نمي شوم ديگر، همه فكرم به رفتن است و مثل پرنده اي كه لب بلندي ايستاده، بالهايم را بهم مي زنم و منتظر پريدن هستم.
تا اخر اكتبر خيلي چيزها شفاف مي شود ووشايد بتوانم حداقل چند ماه اينده را قبل از درست و حسابي به جاده زدن، بروم به شهرهاي اطراف و كمي همين دور و برها سياحت كنم. فقط قبلش بايد يك تصميم كبري مهم بگيرم.

مرز، آشفتگی، بی قراری، سقف

یازده روزه که کار جدید را شروع کردم. هنوز روی آن روال و روتینی که مدنظرم است نیافتاده ام. وقت زیادی برای درست کردن دفتر مجازی‌ام گرفته شد. از خرید لپ‌تاپ و موبایل و اینترنت جدید و ست‌آپ کردن همه اینها و راه‌انداختن نرم‌افزارهای مختلف ضبط و ادیت صدا و ویدیو گرفته تا ثبت‌نام در کتابخانه تنظیم سیستم خودم با کار جدید که این اخری از همه سخت‌تر است و هنوز آنی نشده که می‌خواهم. گاهی اوقات مثل دیشب تا دو نصفه شب هم کار می‌کنم اما همچنان تا رسیدن به روتینی که انتظارش را دارم فاصله است.
تکلیف رفتنی‌ها و ماندنی‌ها مشخص شده و به غیر از چند دست لباس زمستانی که برای این چند ماه نگه داشته‌ام، با لباس‌های چمدانم زندگی می‌کنم که عادت کنم به سبک بودن.با همه اینها که خوب و بد دارد پیش می روم کمی ناآرامم و استرس دارم. تصویر پیش رویم هنوز شفاف نیست و من قرار است عادت کنم که به جای خط راست روی خط‌های کج و کوله و غیرشفاف راه بروم و خب این آسان نیست.
ایده گرفتن اتاق یک نفره در هاستل که به نظرم ایده خیلی درخشانی می امد حالا کمی خط خطی شده چون هم واقعا گران می افتد و هم خیلی جاها اصلا این گزینه را ندارند. اح…

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.

همه جاده‌های جهان صدایم می‌زنند

کارم را رسما تمام کردم و از فردا، کار آنلاین جدید شروع می‌شود. هنوز باورم نمی‌شود که همه چیز دارد مثل همان رویای همیشگی پیش می‌رود. خیلی زیاد هیجان‌زده‌ام و مهمترین چیزی که در ذهنم رژه می‌رود، تدارک دیدن یک روتین شخصی است که خیالم جمع باشد به همه‌ برنامه‌هایم می‌رسم.
پیاده روی منظم که قرار است به دویدن منتهی شود را از امروز شروع کردم. موهایم را کوتاه کردم و رفتم پدیکور. یک اولویه خیلی بدمزه هم پختم که چند روزی غذا داشته باشم. ولی واقعا بدمزه است و باید باقی‌اش را دور بریزم. یک لیست طولانی از کارهای اینطوری دارم که همه‌شان باید در اکتبر انجام شوند و فقط دوتا شان را تیک زده‌ام، اما مهمتر از آن، رسیدن به همان آرامش و روتین شخصی‌ام است. رسیدن به آنجایی که خیالم جمع باشد اینطوری سوار قایقی روی موج‌ بلدم خودم را سرپا نگه‌دارم. می‌دانم که بلدم اما فقط می‌خواهم خاطرم جمع باشد. به احتمال زیاد سفرم را از پرتغال شروع می‌کنم و تیک اول را هم از پرتو می‌زنم. می‌خواهم شروعم در عین حال که یک جای جدید باشد، جایی باشد که خیلی هم برایم غریبه نباشد. از پرتغال شروع می‌کنم و می‌روم اسپانیا و بعد ایتالیا. …

زندگی مینی‌مالیستی

دارم خودم را سبک می‌کنم و هرچه می‌شود را می‌دهم برود تا آنجا که همه زندگی‌ام در یک چمدان کابینی کوچک و یک کوله پشتی برای لپ‌تاپ و وسایل خرده‌ریز، جا شود.از هفته پیش طبقه بندی وسایلم را شروع کرده بودم اما حالا کار تمام شده . سه تا کیسه بزرگ، لباس و کفش و کیف گذاشته‌ام کنار بروند برای خیریه. دو تا ساک لباس‌هاو کیف‌های قشنگ و نو را هم می‌فرستم برای مادر و خواهرم. قرار بود یک چمدان یادگاری‌هایم را بگذارم پیش دوستی برای روزی که شاید دوباره خواستم «خانه» داشته باشم. اما آن را هم رساندم به یک کوله پشتی خیلی کوچک. حالا فقط مانده کتاب‌ها، که بدون یادآوری دوباره قصه پر از آه و اشکی که چطور از آن کتاب‌خانه با شکوهم حالا فقط دو طبقه کتاب مانده، این را هم می‌خواهم بدهم به کتابخانه محله‌مان. دوستی گفته که می‌توانم بگذارمشان در کتابخانه‌اش به امانت. اما یک چیزی در جانم افتاده که می‌خواهم هیچ‌چیز نداشته باشم. خودم باشم و چمدانم و کوله‌ام. حتمن دوباره یک‌جا نشین خواهم شد و قرار نیست تا همیشه در راه باشم. اما حتی برای وقتی که جایی لنگر انداختم هم سراغ خانه‌هایی که با وسیله اجاره  داده می‌شوند می‌روم ک…

ریزه‌کاری‌های قبل از حرکت

یک ریزه‌کاری‌هایی است که قبل از خواندن نوشته‌های «همیشه‌ مسافران» دیگر اصلا به آنها فکر هم نکرده بودم. ریزه‌کاری‌هایی مثل بیمه مسافرتی و خط تلفن و اینترنت

بیمه مسافرتی مسافران تمام وقت، بیمه مخصوص خودشان را دارند و بیمه‌های مسافرتی عادی برایشان کفایت نمی‌کند. بیمه‌های عادی، حتی اگر بیمه یک ساله باشند یک دوره اغلب سه ماهه را  برای سفر پوشش می‌دهند و اگر قرار است که بیشتر از سه ماه مدوام در سفر باشیم باید بیمه مخصوص بگیریم که از شش ماه تا ۱۸۸ ماهه هستند و البته بعضی از این بیمه‌ها طوری هستند که اگر طی این مدت برگردیم به خانه بیمه باطل می شود و بعضی‌دیگر تا سه بار هم جای برگشت به خانه گذاشته‌اند و همه شان را باید تا وقتی در محل اقامت دائم‌مان هستیم بخریم. تلفن و اینترنت یک ریزه‌کاری دیگر داشتن تلفنی است که در کشورهای دیگر هم اینترنت مجانی داشته باشیم. مثلا در انگلستان،  با خط تلفن در ۴۱ کشور جهان اینترنت خواهیم داشت و اینترنت نامحدوش کمتر از ۲۵ پوند در ماه است که می‌شود از ۳۰ گیگش هم در لپ تاپ و تبلت استفاده کرد.خط تلفن را هم مثل اینکه در داخل کشور باشیم می‌توانیم داشته باشیم و در واقع …

پازل بازي

تكه هاي پازلم كم كم داره كنار هم قرار مي گيره. حالا مي دانم كه دلم مي خواهد تا حد امكان با قطار سفر كنم و مسيرهاي كوتاه را با اتوبوس. دلم مي خواهد تا مي شود كنار دريا باشم و مسيرم را زميني طی کنم. فقط تكه هاي پازل نقشه راهم نيست كه داره كنار هم چيده ميشه، خودم را هم دارم دوباره از اول مي چينم، وسط يك دنياي جديدي كه فعلا همه چيزش برايم هيجان انگيزه

جای امن برای پول و مدارک

بزرگترین کابوس یک سفر طولانی  و تنهایی، از دست دادن پول و کارت بانک و پاسپورت است و بهترین راه چاره‌اش تهیه لباس‌های زیر جیب‌دار یا کمربند‌هایی با زیپ و جیب برای پول و تلفن و پاسپورت است.زیرپوش‌های جیب‌دار ایده خیلی خوبی هستند بخصوص برای کردیت کارت و مقداری اسکناس برای روز مبادا. کمربند‌هایی که مثل گن دورکمر را می‌گیرند هم برای پاسپورت و تلفن و کیف پول خوب هستند. خیلی هم که بخواهیم محکم‌کاری کنیم می‌شود کمی پول در این شورت‌های جیب دار و کیف‌های که بهپستان‌بند وصل هستند  و جوراب‌های زیپ دار هم گذاشت. این دو تا مقاله هم البته مفید هستند: 16 Tips for Carrying Cash While You Travel StashBelt: A New Take on the USB Stick Trick

کولی خانه به‌دوش

دیشب وقتی می‌گفتند که سفرطولانی چطور مفهوم «خانه» را دست‌کاری می‌کند و چقدر بعدش که برمی‌گردند دوباره این خانه داشتن مهم می‌شود، من ساکت بودم و نگفتم که خوش‌شانسی من همین بی‌خانه بودنم است. نه که برای خانه ساختن تلاش نکنم، کردم. خیلی هم سخت تلاش کردم. اما هیچ جا خانه نشد و یا اگر که شد مجبور شدم ویرانش کنم و بگذارمش و بروم. اینقدر این دور تکرار شد که یک  جایی گفتم اوکی من آدم خانه داشتن نیستم حتی اگر خانه‌ام مثل حلزون  روی دوشم باشد. یک جایی بین خودم و مفهموم خانه، با یک ماژیک کلفت خط کشیدم و قرار شد همان کولی خانه به‌دوش یا حتی بی‌خانه‌ای باشم که همیشه به شوخی و جدی حرفش را می‌زدم

چشم هايش

امروز به مامان كه با فيس تايم زنگ زدم، بعد از چند ثانيه را دوربين را برد جلوي مامان بزرگم، تا سلام عليك كردم خاله كوچيكه امد جلو و پشت سرش خاله وسطي، سالها بود همه شان را با هم نديده بودم و غافلگير شده بودم، گوشي را كه داد دست خاله بزرگه، ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير گريه. اينكه سالها بود همه شان را كنار هم نديده بودم، اينكه اين همه ازشان دور بودم و دلم پرمي كشيد برايشان،اينكه عادت كرده ام به غار تنهايي ام و ديدن اينهمه ادم كنار هم برايم زياد بود، يا اصلا خيلي ساده : حجم دلتنگي كه مخفي اش مي كنم و زد بيرون...همه شان اشكم را دراورد. من جلوي مامان هيچ وقت گريه نمي كنم. نمي دانم چرا؟ فكر مي كنم طاقت اشكم را ندارد؟ يا ياد گرفته ام دختر قوي او باشم؟ تنها استثنا دومين باري بود كه از زندان ازاد شدم. حتي موقع اخرين خداحافظي ام در ايران و خداحافظي هاي استانبول مان هم هيچ وقت گريه نكرده ام. اشك ريخته ام هر بار. اما بعد از رفتنش. اين بار اما از دستم در رفت، هرچند مامان كه دوربين را گرفت دست خودش زودي اشكم بند امد. يك چيزي توي چشم هاي مامان است كه وقتي مي بينم شان ديگر لازم نيست گريه…

با چی بروم؟

كتاب زندگي در قطار نورا را مي خوانم، سفرنامه  ١٣ روزي كه با قطار دور استراليا را گشته و ٣٠ روزي كه از ليسبون در پرتغال به سايگون در ويتنام رفته است. فعلا روز سوم سفرنامه اش هستم. اما خوبي اين خواندن ها اين است كه تكه هاي پازل نقشه سفر خودم را پيدا مي كنم. حالا مي دانم كه بيشتر سفرهايم با قطار خواهد بود و البته بايد دنبال راه هاي ارزان قطار سواري باشم. هواپيما و اتوبوس بيشتر وقتها ارزان ترند اما اگر قرار باشد از مسير سفر لذت ببرم، قطار بهترين گزينه است

ریشه زدن

توي قطاري كه من را به لندن مي آورد نوشته بودم: "پاهايم دارند اينجا ريشه مي كنند، دستانم با تبر ريشه ها را قطع مي كنند و خودم: فقط تماشا... دارم در غربت ريشه مي زنم و اين مي ترساندم."
اندازه هزارسال نوري از آن روزها دور شده ام و حالا مفهوم ريشه، غربت، تبري كه هنوز توي دستانم است و حتي نوع تماشا كردنم، همه عوض شده است.
* دارم زندگي ام را از ايني كه هست هم سبكتر مي كنم و مثل همه اسباب كشي ها غرق يادداشت ها و يادگاري هايم شده ام

کوله پشتی یا چمدان؟

وقتی به سفر طولانی و مسافر تمام وقت بودن فکر می‌کنیم، اولین تصویری که به ذهن می‌اید، یک آدم با کوله‌ای به دوش است. من هم همین بودم و دنبال این که چه کوله‌ای بهتر است. نظر خودم این بود که یک کوله پشتی چرخ‌دار بخرم که هروقت خسته شدم بکشمش دنبال خودم و یک کوله کوچک هم بهش وصل باشد هم برای لپ‌تاپ و وسایل ضروری و هم برای اینکه وقتی یک جایی مستقر می‌شوم  آن را با خودم بیرون ببرم و در هواپیما هم کنار دستم باشد. نورا هم در این پستش با من هم‌نظر بود. (نورا شش سال است که سفر  می‌کند و از سفرش می‌نویسد و من این روزها گام به گام با تجربه‌های او و چند مسافر تمام وقت دیگر جلو می‌روم و خودم را آماده می‌کنم) نورا نوشته بود که سفرش را با کوله پشتی مسافرتی که از قبل داشت، همان‌هایی که می‌بردیم کوه، شروع  کرد. ولی بعد از مدتی واقعا دیوانه شد، چون برای هر چیز کوچکی باید کل کوله را بهم و گاهی بیرون می‌ریخت و خب این اصلا کاربردی نبود. این که کوله خیلی سنگین بود و کم کم سر و کله درد کمر و شانه شروع شده بود هم یک دلیل دیگر بود که به فکر راه حل بیافتد و کوله چرخ دار با یک کوله کوچک وصل به آن بخرد. خوبی‌اش ای…

سبک شدن از بار اضافه و به فکر توشه راه بودن

شوق آماده رفتن شدن را دارم و دیشب کلی از لباس‌ها  و وسایلی که باید بدهم بروند را گذاشتم کنار و آنهایی را که فکر می کنم برای سفرم لازم باشند هم جدا گذاشتم. شاید بخواهم چند وقت مانده تا حرکت را با همان لباس‌ها و وسایلی که می‌خواهم توی کوله‌ام بگذارم زندگی‌ کنم که تمرین کرده باشم. همین یک سال پیش یک تصفیه خونین کردم و از خیلی وسایلم دست کشیدم و اینکه بخواهم دوباره دو سوم زندگی‌ام را بدهم که برود آسان نیست. اما از آن طرف هم واقعا دلم می‌خواهد که سبک  و رها باشم و خب باید تمرینش کنم. برای مقدمات کار دنبال یک کوله پشتی چرخ‌دار هستم که یک کوله کوچک هم به آن وصل باشد. فعلا بهترین نوع کوله‌ای را که می‌خواهم در این سایت پیدا کرده‌ام که علاوه بر کوله کلی وسایل جذاب  وکاربردی دیگر هم برای سفر دارد.

جدی جدی دارم می رم

سرعتم کمی زیاد شده و راستش یک کمی ترسیده‌ام. هرچند می‌دانم مثل بیشتر تجربه‌های قبلی آدم پریدن به آبم و همیشه اینقدر دست و پا می‌زنم تا شنا را یاد بگیرم. دلم می‌خواست کمی پول پس‌انداز کنم و کمی مهارت‌هایم را بیشتر کنم و بعد راه بیافتم. اما جاده واقعا دارد صدایم می‌کند و من انگار که سحر آوازش شده باشم راه افتاده‌ام. از کارم استعفا دادم و گفتم که کار جدید گرفته‌ام. آسان نبود برایم و اگر یک لحظه خودم را رها می‌کردم، اشکم می‌ریخت. قرار بود کار برایم فقط کار باشد و یک جایی میانه راه به خودم آمدم  و دیدم شده بخشی از زندگی‌ام. حتی بخش مهمی از زندگی‌ام. هزار تا قصه ناگفته این وسط است که باید ناگفته بماند و من هم دوباره خوب می‌شوم. مثل همه بارهای قبلی که خوب شده‌ام. نه که یادم برود. حالا می‌دانم هر از دست دادنی، چه ترک کنی و چه ترک شوی، زخمی می‌شود  و می نشیند گوشه دل. بعضی‌ها مثل خراشی هستند که زود ترمیم می‌شوند و بعضی هم آنقدر عمیق‌اند که توشه اندوه و تلخی‌ات می‌شوند. یک زمانی بود که می‌گفتم دل نمی‌بندم تا زخم نخورم. حالا می‌دانم که از دل بستن نمی‌ترسم. عمیق و شدید که زندگی کنی از دل بستن و …

جاده من را صدا می‌زند

تا همين يك هفته پيش فقط يك رويا بود كه دلم مي‌خواست دنبالش بروم و عملي‌اش كنم. زودترین پيش بيني‌ام براي اولين قدم‌ها ژانويه يا جون ٢٠١٧ بود اما حالا هنوز آگوست تمام نشده، اولين قدمي كه مهمترينش بود را برداشتم. كار آنلاين پيدا كردم و حالا مي‌توانم بقيه تكه‌هاي پازلم را بچينم. مي‌خواهم از همه زندگي‌ام، اندازه يك كوله پشتي نگه دارم، بقيه را بدهم برود و خودم راهي جاده شوم. كدام جاده؟ هرجاده‌اي كه صدايم بزند. از كي براي اين رويا، خيال مي بافم؟ از ١٤ سال قبل. ان روزها سقف خيالم فقط تا چهارگوشه ايران مي رفت. مي‌خواستم يك لندرور بخرم، پر كنم از كتاب و بشوم كتابخانه سيار براي بچه هاي روستاهاي دورافتاده و وسط راه هم زندگي ادم‌ها را بنويسم و براي روزنامه‌ها حق التحريري كار كنم. نشد كه بشود. فكر مي‌كردم تنهايي نمي‌شود و كسي را پيدا نكردم كه مثل من سوداي جاده داشته باشد.  چند سال بعد كه ديگر ايران نبودم، دوباره خيلي جدي به فكرش افتادم و منتظر فرصت مناسب بودم و كم كم وسط هزار مشغوليت ديگر كمرنگ شد و ماند براي اينده‌اي كه معلوم نبود كي بيايد. آن روزها کار آنلاین داشتم و درسم هم تازه تمام شده بود. اما…