پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2016

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده …

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.

چشم هايش

امروز به مامان كه با فيس تايم زنگ زدم، بعد از چند ثانيه را دوربين را برد جلوي مامان بزرگم، تا سلام عليك كردم خاله كوچيكه امد جلو و پشت سرش خاله وسطي، سالها بود همه شان را با هم نديده بودم و غافلگير شده بودم، گوشي را كه داد دست خاله بزرگه، ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير گريه. اينكه سالها بود همه شان را كنار هم نديده بودم، اينكه اين همه ازشان دور بودم و دلم پرمي كشيد برايشان،اينكه عادت كرده ام به غار تنهايي ام و ديدن اينهمه ادم كنار هم برايم زياد بود، يا اصلا خيلي ساده : حجم دلتنگي كه مخفي اش مي كنم و زد بيرون...همه شان اشكم را دراورد. من جلوي مامان هيچ وقت گريه نمي كنم. نمي دانم چرا؟ فكر مي كنم طاقت اشكم را ندارد؟ يا ياد گرفته ام دختر قوي او باشم؟ تنها استثنا دومين باري بود كه از زندان ازاد شدم. حتي موقع اخرين خداحافظي ام در ايران و خداحافظي هاي استانبول مان هم هيچ وقت گريه نكرده ام. اشك ريخته ام هر بار. اما بعد از رفتنش. اين بار اما از دستم در رفت، هرچند مامان كه دوربين را گرفت دست خودش زودي اشكم بند امد. يك چيزي توي چشم هاي مامان است كه وقتي مي بينم شان ديگر لازم نيست گريه…

زني كه بدون بال مي پريد

دوباره برگشتم به تراپيستم و خوشحالم. بهانه برگشتنم بهش افسردگي عميقي بود كه سه ماه طول كشيد از چنبره اش بيرون بيايم، اما بعد از خلاصي ازش هم شجاعت به خرج دادم و خواستم بروم سراغ لمس كردن گره هاي كوري كه از سال ها قبل ته كوله ام مانده بودند و حتي نمي خواستم بودن شان يادم بيايد. همه چيز اما به خواست ما پيش نمي رود و روزهايي هستند كه مي بيني وسط همان گره هايي كه از همه و خودت مخفي شان كرده بودي گير كردي و دوباره فرستادنشان به ته كوله كار آساني نيست.  فكر مي كردم روبرو شدن با گره هايم دردناك تر از ايني باشد كه دارم تجربه اش مي كنم، اما نبود. داشتن جاي امن و يك ادم امن و حرفه اي حتمن كمك بزرگي بود، اما من هم ديگر آن ادم قبلي نيستم و خيلي روشن تاثير اين دوتا پيرهن بيشتري كه پاره كردم و دو تار موي بيشتري كه سفيد شدند را دارم مي بينم. از آن زن جوان سركش و عاشق و شوريده، رسيده ام به اين زني كه حالا در كنار همه عشق و شوريدگي و سركشي اش، ايمان و آرامش هم دارد و دلش قرص است به زمين زيرپا و قوت قدم هايش. قبلا، قبلا هاي ٢٤ تا ٢٧ سالگي گاهي پيش مي امد كه پاهايم روي زمين بود و هنوز يادم است حس ناب د…

بچرخ تا بچرخيم

شاید اتفاقی نباشه که توی همین لحظه ای که دوباره نشستم پای کار که ببینم چند چندم و دوباره چطوری باید از نو ساختن را شروع کنم، داریوش داره همونی را می خونه که هفت سال پیش اولین بار ازش شنیدم. همان روزهایی که بعد از یک دوره دلهره مدام به آرامشی رسیده بودم که دلم می خواست دایمی باشه و نشد و  افتادم روی موج ها دوباره و هی بچرخ تا بچرخیم. موج ها هنوز پشت سرم دارنمیان و ازشون گریزی هم نیست. همین که بلدم باشم چطور سوارشون بشم و با چرخ اونا نچرخم خوبه.
دیشب همه چیزهایی را که از 2012 تا حالا توی اون یکی وبلاگ متروکه تر از اینجا، نوشته بودم ( باچند تاسانسور و حذف کوچک) با دو تا کلیک فرستادم همین جا. چرا موقع نوشتن شان نمی شد حتی اینجا بگذارمشون؟ زمان همه چیزراآسان می کند انگار. اینجا بیشتر ازهرچیزی جایی شده که بلند بلند با خودم حرف بزنم. کنارش آن اتاق بغلی هم هست که حالا می دانم چند ماه بعد یا چند سال بعد هرچه نوشته ام سریرز همین جا می شود و کمی انطرف تر در یک صفحه وردی که هرسال هی درازتر و درازتر می شود و هذیان ها و امیدهایش،  پریشان تر از آن است که فعلا بخواهم کسی بخواندش.

منتظر بمون

اميلي كه هنوز خاك ريختن روي تابوتش تموم نشده مي پرسه: اين احساس كي از بين مي ره؟ اينكه احساس كني هنوز يكي از اونهايي؟ تا چه مدت اين...
خانم گيبز كه سالهاست صندلي خودش را در جهان مردگان داره، جواب مي ده:هيش عزيزم صبور باش و منتظر بمون
**نمايشنامه شهر ما/تورنتون وايلدر
‏واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

ازآدمها

بعضي ها با بودنشون اينقدر همه جاهاي خالي را پر مي كنن كه يادت مي ره تنهايي مي تونه چه غول بي شاخ و دمي باشه. بعد چند روز كه نباشن، يعني نتونن كه باشن، ادم با واقعيت عرياني كه پشت سايه اون ادم مجال عرض اندام نداشت روبرو ميشه

مادريد

مادريد  مادريد با خيابان هاي پهن و روشنش  دل آدم را باز مي كنه.  بلوارهاي بزرگ شهر كه وسط شان پر از درخت هاي چنار بود، من را ياد خيابان وليعصر تهران انداخت. انقدر زياد كه اولين شب ورود به مادريد، بعد از ماه ها دوباره خواب تهران را ديدم و خوابم به كابوس ختم نشد. مركز شهر مادريد را ميشه به راحتي پياده گز كرد، ما  سه ساعت شب اول و ١٠ ساعت روز دوم كل شهر را زير و رو كرديم، از خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي قشنگ و كليساها و بازارچه معروف شهر، تا پارك و درياچه كنار موزه پرادو. موزه پرادو، معروف ترين موزه مادريد است كه شاهكارهاي فرانيسسكو گويا و ولاسگوئز آنجا هستند . كارهاي آخر گويا كه اسمشون "نقاشي سياه" بود خيلي متفاوت بود و به نسبت دوران خودش كارهاي خيلي مدرن و ساختارشكني بود و چهره ديومانندي كه آدمهاي تابلوهاش دارند و در كارهاي قبلي اش هم هاله اي از آن ديده مي شد، خيلي معنادار بود. اگر خيلي اهل هنر باشيد، يك روز كامل هم ميشه در اين موزه گشت و از تماشاي هزارن تابلوي نقاشي و مجسمه اين موزه لذت برد. من با سطح هنردوستي خودم و وقت كمي كه داشتم، ٣ ساعت در اين موزه تماشا كردم و بعد به پارك بز…

ريشه

ريشه هايش را گرفته دستش،  دنبال خاك مي گردد شايد هم آب آب روان
ريشه هايم را گرفته ام توي دستم خاكي براي ريشه هايم نيست شايد در آب بكارمشان در آب روان
ريشه هايش را گرفته بود دستش دنبال خاك مي گشت هيچ خاكي نمي تونه اين ريشه هاي در به در و زخم خورده را دوباره بارور كنه به آب سپردشون همه آب هاي جهان يك روزي به اقيانوس مي رسند
خاكي براي ريشه هايم نيست در آب مي كارمشان
اينكه چرا از استرس دارم كچل مي شم عجيب نيست، اينكه ازش تعجب مي كنم عجيبه
يكي از لذت هاي سفر، خريدن سوغاتي براي او بود. حالا همه چيز طوري ويران شده كه حتي نمي تونم برايش سوغاتي بخرم به اميد اينكه بالاخره "يك روز خوب مياد"
ديشب دوباره كابوس ديدم، از آن كابوس ها نبود كه وحشت زده و جيغ زنان از خواب بپرم و خيس عرق شده باشم. اين يكي هميشه نفسم را مي برد و بيدار كه مي شوم، بيشتر از اينكه ترسيده باشم، بهت زده ام. از دو سال پيش، كابوس هايم را مي نويسم كه سه شنبه به سه شنبه براي اقاي گالوي تعريف كنم. اين يكي را اما، نمي توانم.  كابوس هاي ديگر، فقط شبها و در خواب ترسناكند و بيدار كه مي شوم مثل سايه چوب لباسي كه در تاريكي ابهت دارد
تولدو تولدو شهر آرامش است. پايتخت قديمي اسپانيا در فاصله نيم ساعتي با مادريد، با كوچه ها و ديوارهاي سنگي و پر از گوشه هاي دنج.  شهر دو قسمت مدرن و قديمي دارد، روي يك تپه بنا شده و كمربندي از آب شهر را دوره كرده.
رفته بودم سراغ نوشته هاي سال ٨٤-٨٦ وبلاگم و چند ساعتي وسطشون پرسه مي زدم. از اواخر سال ٨٤ تا اواسط سال ٨٦ جزو بهترين سالهاي زندگي ام بود.  چقدر دلم براي آن زن عاشق و كله شق و پراميد آن روزها تنگ شده.  زندگي ان روزها هم سخت بود و تلخي ها كم نبودند، اما يك نور ايماني هم در قلبم ( قلبهايمان) داشتيم. ايمان به اينكه مي توانيم.  همان موقع ها بود كه در وسط سخت ترين روزهايي كه به عمرم ديده ام، از ته ته قلبم مي خواندم: 
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین
احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین

آسمان های ندیده

من معمولا ادم تكرار اشتباهاتم نيستم، يك راهي كه جواب نده، يك رابطه اي كه كار نكنه، مي گذارمش و مي رم و مي دونم كه دنيا پر از راه هاي نرفته و اسمان هاي نديده است.

گفتم آهن دلي كنم چندي

فرناز از سيلي نوشته كه آمده و كتاب هايش را برده، چه مي فهمم اندوهش را. چه بدتر از اينكه كتابهايت را چهار گوشه جهان به دندان بكشي، كم كم براي خودت از اول كتابخانه بسازي و آب همه را ببرد. درد دارد. حق دارد كه درد بكشد. من، هنوز بعد هشت سال، جاي زخمم خوب نشده، هنوز كه يادم به آن كتابخانه مفصلي مي افتد كه از ١٢-١٣ سالگي  دانه دانه و با عشق جمعش كرده بودم، نفسم سخت بالا مي آيد و مي توانم گريه كنم برايش. گريه نمي كنم اما، از دست دادن ها، هربار سخت ترم مي كنند. آهن دل تر. آن وقت ها، آن وقت هايي كه اول هر ماه، همين كه حقوق مي گرفتم، مقصدم نشر چشمه و ثالث و باغ و كتابفروشي فردوسي تجريش و انقلاب بود، هر كتابي را كه مي گرفتم از همان لحظه اول عاشقش مي شدم. كتاب امانت نمي دادم و براي انهايي كه دوستشان داشتم يكي ديگر از همان كتابي كه چشم شان را گرفته بود مي خريدم، كتاب خودم را بدهم: هرگز. حالا اما مي توانم در يك روز باراني، به غريبه اي بگويم هرچه مي خواهي بردار و باقي را بگذارم سر كوچه  كه هركه خواست ببرد. همه را جز همان چندتايي كه يادگار سالهاي دور اند و مي دانم به وقت پريشاني دواي دردم.چه مي دانم شاي…

کابوس نبود

هنوز گاهی وقت ها باورم نمیشه که همه اش واقعی بود و کابوس نبود. هنوز گاهی خودم را می بینم که جامانده ام آنجا. با همان شلوار گرم کن طوسی و کاپشن یشمی، چسبیده به لوله آبگرم کنج راهرو، همانطور مبهوت و ناباور. کاش بلد بودم بنویسمش. نمی شود. نمی توانم. هرچه می نویسم شبیه چیزی که دیده ام نیست  و نصفه کاره رها می شود.

دلتنگي

هرقدر كه دلتنگي را زير فرش و توي هزارتا بقچه قايم كني، بالاخره يه روزايي راه فرار نداري ازش وقتي كه ادمهاي زندگي ات به جبر جغرافيا و زمان و عقيده ازت دورن و دل هم نمي توني بكني ازشون
تنها شانسم اينه كه دير دل مي بندم، خيلي دير و ادمهايي كه اينطور از دلتنگي شون مچاله مي شم گاهي تعدادشون خيلي كمه.
 شايد بايد بدم اون ته قلبم را اسفالت كنن قفل بزنن روش بتون بريزن كه نتونم دل بببندم وقتي مي دونم تا ابد مسافرم و بدتر اينكه من و ادمها و زمانه تغيير مي كنيم
چرت مي گم مي دونم،
چي شد كه يك دفعه اينطور غريبه شدي؟ كه وقتي زنگ زدي دلم پر نكشيد گوشي را بردارم و به شنيدن چند باره پيامت اكتفا كردم؟ چي شد كه اينطور دارم دور مي شم ازت؟ مثل ادمي كه داره پرت ميشه از بلندي، از مركز، با سرگيجه و گيجي

تمام شد

اینم تمام شد. نه که امروز تمام شده باشد اما امروز بود که تمام شدنش باورم شد.
نشسته ام به نوشتن شان دوباره و اصلا هم کار آسانی نیست. خودم می دانم که خطر کرده ام و نمی دانم توانش را خواهم داشت یا نه؟ اما کار نیمه تمام را باید تمام کرد. از شش تایی که قبلا نوشتم دو تاش را ادیت کردم. یکی اش کاملا زیر و رو شد و خیلی شبیه به آنی که می خواستم. دومی اما کلا متوسط بود و ادیت زیادی هم نمی خواست. از یک جایی به بعد خودم را از خودم بیرون کشیدم و گذاشتم آن طرف اتاق پشت به من بنشیند کار خودش را بکند و شدم یک رباطی که حافظه ندارد، قلب ندارد، احساس ندارد و فقط باید این کلمه را یک طور قشنگی کنار هم ردیف کند. یک جاهایی روحم از وسط اتاق پرمی کشید به طرف رباط و من همینطور که تند و تند روی کیبرد می کوبیدم بین خودم و خودم دیوار می کشیدم که تمامش کنم و تمام شود.  دیروز عصر رفتم کافه کنار آتشی که جلز و ولز می کردم کار را دوباره شروع کردم و امشب گوشه اتاق خودم. باید هرشب بنویسم. باید یک بار تمامش کنم که تمام شود شاید و هر بار از زیر یک قالی درنیاید بیرون.

نمی خوام باور کنم که اون اول شخص مفرد به من برمی گرده. «نمی خوام» کلمه درستی نیست. حتی «نمی تونم» هم حق مطلب را ادا نمی کنه. طاقت بودن در میانه آن ماجرا را ندارم. اگر بخواهم تمامش کنم و از خودم جدایش کنم باید خودم را از میانه ماجرا بیرون بکشم.  انگار که مثل همه ماجراهای دیگه یکی داره روایت می کنه و من فقط می نویسم. همین که اون راوی من نباشم کافیه. هنوز وحشت می کنم وقتی می خونم که اون حرفها را برای من تعریف کرده. نه حتمن من نبودم. حتمن برای یکی دیگه گفته بودم و ن فقط از زبان «دیگران» شنیده ام. خوبی اش اینه که حافظه ام دیگه چیزی را بهم یاداوری نمی کنه. همه چیز همینه که همان روزها نوشتم. کلمه ها را که تغییر بدم و دست نویس ها را یک جای دور خاک کنم، همه چیز حل می شود. همین که من به اون میله ها تکیه نداده باشم  برایم کافیه

آلیس در سرزمین عجایب

امروز همینطور که اندی داتش توی گوشم «خوشگلا باید برقصن» می خوند و من داشتم توی  همستد هیت می دویدم فکر کردم باید برم کله ام را کچل کنم و  نوشتن اون داستان لعنتی و نیمه تمام را هم شروع کنم دوباره. می دونستم که سلمونی های دور و بر خونه، روز یکشنبه تعطیل  و همینطوری که آهنگ قری گوش می دادم و می دویدم رفتم طرف محله سرکارم که ملت کمتر شیک هستند و ممکن بود سلمونی باز پیدا کنم. تنها مغازه ای که تعطیل نبود آرایشگاه مخصوص جنتلمن ها بود و منم که جز تیغ شماره دو چیز دیگه ای نمی خواستم رفتم تو و کچل کردم و آمدم بیرون. به خوشگلی شش سال پیش نشدم به چشم خودم. اما راضی ام. اگه می موند به دوشنبه احتمال پشیمون شدنش کم نبود.
تصمیم کبری دومم این بود که خودم را از وسط قصه بکشم بیرون. این که این همه سال درفت مونده و هرکاریش می کنم اونی نمیشه که راضی ام کنه،اینه که من اون وسطم. من اون وسطم و واقعیت این که من هنوز نمی دونم خودم را وسط اون ماجراچطور باید توصیف کنم.  این مبل کنار شومینه این بار را خیلی وقت بود که بهش چشم دوخته بودم. وسط این شلوغی دارم خودم را هی پاک می کنم و از قول اون زن جوان سرگردانی که می …
فکرهای رهایی بخش اغلب موقع دویدن یا شنا به ذهنم می آیند. قبلا بین فکری که یک دفعه همه صورتم را پر از خنده کرده بودند و عملی کردنش یک فاصله نه چندان کوتاه بود.  حالا یاد گرفته ام که  حتی شده با همان لباس ورزشی بروم به سوی چیزی که دلم می خواهد.

تاريخ شفاهي، مهرانگيز دولتشاهي

كتاب خاطرات مهرانگيز دولتشاهي، از سري كتابهاي طرح تاريخ شفاهي  ايران مركز مطالعات خاورميانه دانشگاه هاروارد بالاخره تمام شد. مدتها بود كه دستم بود و وسط چندتا كتاب ديگه مي خواندمش. مهرانگيز دولتشاهي به اولين و تنها سفير زن ايران بودنش مشهور است، اما مهمتر از آن براي من تاسيس و مديريت انجمن راه نو از طرف او بود. در مصاحبه مفصلي كه با شاهرخ مسكوب داشته، مفصل شرح مي دهد كه در سالهاي دهه ٣٠ و ٤٠ و ٥٠ زنان چطور براي به دست اوردن حقوق حداقلي شان تلاش كردند و چقدر اشتباه است كه اصلاحات ان دوره در حقوق زنان را يك اقدام كاملا از بالا بدانيم كه دو دستي و در سيني زرين به زن ها تقديم شده است. قبلا در كتاب سناتور كه زندگينامه مهرانگيز منوچهريان، حقوق دان و سناتور دوران شاه بود، خوانده بودم كه زنان چطور براي تغيير شرايطشان و بخصوص تصويب لايحه خانواده جنگيده بودند و حالا اين كتاب تلاش هاي گروهي ديگر از زنان را در همين راستا روايت كرده است.  برنامه سال جديدم مطالعه بيشتر درباره تاريخ جنبش زنان در ايران و كشورهاي ديگر است. اولي اش تمام شد و دومي كه هنوز به نيمه نرسيده، زندگينامه املين پانكهرست از رهبران …

دفتر جدید الکترونیکی

بالاخره رفتم ارزونترین آیپدی که می شد را خریدم به این امید که نوشته هام اینقدر توی هزار تا دفتر نباشند. امروز هم اولش، رفتم دفتر كاغذي جدید خريدم ولي واقعيت اينكه ديگه نمي تونم توي دفتر بنويسم، مهمتر از نوشتن اينه كه ديگه نمي دونم با نوشته هايي كه مي مونن  روي  كاغذ چه كنم. آدمي كه يك كارتن بزرگ دست نوشته هايش را توي زيرزمين خونه اي كه ديگه مال اون نيست جا گذاشته، حق داره كه به هيچ كاغذي ديگه اطمينان نكنه. 

فرار

فرار کرد. یک روز بارش را بست و روی قلبش سنگ گذاشت و فرار کرد. آن اول ها اسمش فرار نبود، هزار اسم برایش می گذاشت. هزاربار دلتنگ برگشتن می شد. هزار بار کابوس برگشتن می دید. گریه می کرد حتی گاهی. بارگشتن برایش رویا می شد حتی.  از یک جایی به بعد، از یک لحظه ای که حتی یادش نمی آید کی بود، همه آن فرار و ترس و غمش، شد خاطره ای که هزار سال ازش گذشته است. از همان موقع بود که فهمید قرار در برگشت نیست و راهی که از ان فرار کرده برای او جاده نمی شود.  آدم فراری پریشان بی قرار، از یک روزی که حتی نمی داند چه وقت بود، بدون غم و خشم و تردید، قصه را از سرخط شروع کرد.
رابطه ام با آدم ها عوض شده، همیشه بین من و دیگران فاصله ای بوده است و حالا انگار بهتر می بینم این فاصله را. نه که ازش شاکی باشم یا مثلا بخواهم تغییرش بدهم. فقط بهتر می بینمش. از یک سری ادمهایی که آن همه وسط زندگی ام بودند حالا اینقدر دور شده ام که بعید می دانم جایی برای پل زدن مانده باشد. فقط هم فاصله جغرافیایی نیست. ارزش گذاری هم برایش ندارم.
به یک جای خوبی رسیده ام که تلخی ها و غم ها ته نشین شده اند. می دانم که هستند و بودنشان را پذیرفته ام و در عین حال آن قدرت ویران کننده برای سایه انداختن روی زندگی را هم ندارند. زندگی طوری می چرخد که مثل هیچ وقت دیگری نیست، اما خوبی اش به این است که همانی است که خودم می خواستم. که خودم می خواهم.  امروز همچنان ادامه تنبل خانه شاه عباس بود. نزدیک های صبح به تخت رسیدم و تا خود ظهر توی تخت بودم.  کار مفید امروزم راه انداختن گودریدر بود که بیشتر و بهتر بخوانم و دیدن دو قسمت سریال گود وایف.
اينطور كه من ساكت شده ام حتي براي خودم هم كم كم ترسناك مي شود، اولش فكر مي كردم موقت است. فكر مي كردم يك روز وسط مستي هم كه شده شروع مي كنم به حرف زدن و  يا دست كم به نوشتن.  نكردم اما، شش دنگ حواسم جمع است و مي ترسم كه همينطور بمانم تا هميشه. فكرش هم ترسناك است، شبيه ترين ترس بهش، ان ترس احمقانه اي بود كه تا هميشه زندان بمانم. كه ان راهروي ال شكل بند دو بالا ته نداشته باشد و هرقدر بروم به اخرش نرسم.

شادی ای که تمامی ندارد

چند ساله كه يك خبر خوب، يك خبر خوب واقعي نشنيدم؟ يك خبر خوبي كه اينقدر بزرگ و واقعي باشه كه از خود بيخود بشم، دور خودم بچرخم و دلم بخواد سور بدم. بيشتر از خوشحالي فردي، به خوشي ها و موفقيت هاي جمعي فكر مي كنم. نه كه دستاوردي نبوده، اما همه اش يا در پروسه ايم و يا اگر موفقيتي بوده كه خوشحالمون كنه، با يك خبر تلخ يا بدي كه خيلي سريع پشتش آمده، جبران شده. خوبه كه اينقدر پوست كلفت هستم/هستيم كه نااميد نمي شيم و حتي از خط سرعت هم خودمون را كنار نمي كشيم. الان كه فكر مي كنم تنها خبر خوش واقعي كه يادم مياد به دنيا امدن دخترك بود. هنوز هم كه يادش مي افتم دلم پر از شادي ميشه و بودنش همچنان ادامه آن شاديه
روز اول سالی، رفتم سراغ گودریدر تارعنکبوت گرفته، کمی آب و جارویش کردم و آرزوهایم برای خواندنی‌های سال جدید را توی قفسه هایش چیدم. برایم یک چیزی بین یک شبکه اجتماعی جمع و جور و تخصصی و یک اپ برای کتاب خواندن است. اینقدر که برای هر کاری یک اپ دارم احتمالا تا چند وقت دیگر نفس کشیدن بدون اپ هم برایم سخت می شود. فعلا همچنان کتاب «سافرجت» املینه پانکهرست را دستم دارم. ولی این کتاب و یکی دوتای دیگر که  خریده ام و مدت هاست منتظرم هستند، تمام شوند، پروژه دوست داشتنی خودم را شروع خواهم کرد.
به یک جای خوبی رسیده ام که تلخی ها و غم ها ته نشین شده اند. می دانم که هستند و بودنشان را پذیرفته ام و در عین حال آن قدرت ویران کننده برای سایه انداختن روی زندگی را هم ندارند و می شود که قدم های کوچک، محکم و آرام جلو بروند.