۱۳۹۵ دی ۷, سه‌شنبه

چند روز مانده به رفتن؟



اگر همه چیز همانطور که پیش‌بینی می‌کنم جلو بره، ۲۰ ژانویه می‌روم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا نهایتا ۱۰ روز به اسپانیا می‌روم

اینطور که من تحقیق کردم، جنوب اسپانیا و بخصوص مالگا یکی از گرم‌ترین نقاط اروپا در زمستان هستند و در فوریه دمایش تا ۱۸ درجه هم می‌رسد و برای همین فعلا اولین مقصدم همین شهر ساحلی است و بعدش چند ماهی دراندلس اسپانیا می گردم. امروز نشستم یک برنامه ریزی حدودی کردم. شش ماه اول را دقیق تر و بقیه را تقریبی. می‌دانم که با اولین شهری که پا به آن بگذارم خیلی از برنامه‌ریزی‌های الانم تغییر می‌کند اما همین که از همه چیز یک نمای کلی داشته باشم خوب است

کتاب لانلی پلانت همچنان یکی از بهترین منابع است. اسپانیایش را دست گرفته‌ام و مثل کتاب درسی می‌خوانم و خط می‌کشم و نت برمی‌دارم

یکی از چیزهایی که خیلی برایش هیجان دارم، دیدن خانه‌های سفید در جنوب اسپانیا است و حدود یک ماه را گذاشته‌ام در شهرها و روستاهایی که این معماری را دارند بچرخم. زمان فستیوال یک هفته‌ای عید پاک در سویل خواهم بود که گویا مفصل‌ترین مراسم عید پاک را دارد و کوردبا هم نمی‌روم. مجبور شدم برای تنظیم چند تا تاریخ از کوردبا بگذرم و خب همیشه باید انتخاب کرد و نمی‌شود همه چیز را با هم داشت

یک چیزهایی را هم اصلا نمی‌دانم، مثلا اینکه آیا تابستان بروم مامان را ببینم یا نه؟ اگر وضع مالی خوب باشد می شود که بروم ببینمشان و برگردم، اگر نه باید طوری برنامه بریزم که سرخر را کج کنم به آن طرف

حالا روزهای آینده جزییات بیشتری هم از برنامه‌ها و تحقیقاتم برای اسپانیا در اینجا می‌نویسم که هم ذهنم مرتبتر شود و هم برنامه‌ریزی‌ام دقیق‌تر

۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

کریسمس


پریشب میشل دراتاقم را زد که دارم می‌رم خرید خوراکی برای تعطیلات کریسمس و بعدش هم می‌تونیم هرچی خریدیم را بدیم برامون بیارن درخانه، تا بیام همانطوری که سرم توی غارم بود، مِن و مِن کنم و بگم امسال توی مود کریسمس نیستم، گفت بعدش هم می‌ریم چرخی توی شهر بزنیم و کلی پیشنهادات فریبنده ردیف کرد. خب بدیهیه که کفش و کلاه کردم و رفتم و پای به پای میشل خرید کردم و اصلا نمی‌دونم تا وقتی اینجا هستم، می‌رسم اینها را بخورم یا نه؟ امروز صبح که رفتم فروشگاه ویتروس سر خیابان ماست و شیر بخرم هم مردم اینقدر شاد و شنگول و کریسمسی بودند که برای خودم گلدان و شمع کریسمسی و مینس پای خریدم و بعد هم که رسیدم خانه همه جا را تمیز کردم و حالا خودم و خانه اماده‌ایم که سال نو شود

۱۳۹۵ آذر ۲۹, دوشنبه

از هراس‌ها


دارم گذشته‌هایی که با بدبختی فراموش‌شان کرده بودم، شخم می‌زنم و فلج شده‌ام. فلج شدگی مغزم شاید آخرین مقاومتش باشد برای اینکه بیشتر جلو نروم. روزهایی که از درد مچاله می‌شدم را خودم فراموش کرده‌ام اما مغزم حتما تصویر همه آن روزها را گوشه‌ای ذخیره کرده و بیشتر از خود من، محافظه‌کاری می کند. حق دارد شاید، طوری دارم پیش‌ می‌روم که از ۱۰ سال پیش هم گذشته‌ام و حالا رسیده‌ام به تلخی‌های روزهای جنگ و بمباران و موشک‌باران. چند روز پیش قصه بمبی که داداش علی را از ما گرفت نوشتم

بعد از ۳۰ سال هنوز همه چیز همانقدر زنده بود و درد داشت. برای مامان که فرستادمش گفت اینقدر واقعی بود که دوباره همه آن روزها برایش زنده شد، انگار سین دوباره د در آغوشش بود و من هراسان به او خیره شده بودم. نوشته بود کاش آن روزها دیگر برنگردد

برای رها شدن از این تصاویر باید از پستو بیرون بکشم‌شان، قابشان کنم، آویزان‌شان کنم روی دیوار. راه دیگری برای رهایی بلد نیستم

۱۳۹۵ آذر ۲۷, شنبه

روز شمار



فکر می‌کردم که حداقل چهار تا پنج ماه دیگه اینجا خواهم بود. اما اینطوری که اوضاع داره جلو می‌ره ممکنه اواخر ژانویه بتونم راه بیافتم. همانقدر که هیجان انگیزه، ترسناک هم هست و دوباره دارم دنبال بهانه برای نرفتن می‌گردم

باید بارم را از اینی که هست کمتر کنم و تقریبا نصف یا حداکثر دوسوم و شاید حتی یک سومش را نگه دارم. با احتساب اینکه کلا با دوتا چمدان کابینی کوچک به اینجا آمدم و نصفش هم خوراکی و لوازم آرایش و لباس زمستانی بود، معلومه که چه تسویه حساب اساسی دوباره باید بکنم

فقط این نیست. هنوز کلی کار اداری دارم. باید بیمه اروپا بگیرم. وقت دکتر بگیرم یکسری چکاپ و آزمایش بدهم قبل از رفتن. باید کارت بانکی بین المللی بگیرم و تکلیف حساب بانکی ام را مشخص کنم و چند تا کار اداری خرده ریزه دیگر

تنها چیزی که می دونم اینه که چه چمدانی می‌خواهم بگیرم. بالاخره بعد از کلی تحقیق تصمیمم را گرفتم. یک کوله پشتی چرخ دار ۴۶۶ لیتری بدون کوله پشتی کوچک متصل بهش. در عوض یکی از این کوله پشتی هایی که جمع می‌شوند هم می‌خرم برای روزهایی که ساکن هستم

۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

فاصله


باید ازشون فاصله بگیرم. تلاش بیهوده‌ایه که بخوام باهاشون صادق باشم. این صداقت فقط رنج میاره. هم برای اونا و هم برای من. بین ما ر هنوز یک دره عمیق فاصله است و تنها راه نیافتادن توی این دره اینه که نزدیکش نشم. تلاش برای پر کردن فاصله یک دست و پا زدن احمقانه است که هیچ وقت به هیچ جا نمی رسه

۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

از ایستبورن



قشنگی‌ شهر جدید تمامی ندارد. روزهای اول چیزی که از شهر دیدم یک مرکز شهر جمع و جور بود، یک شهر قدیمی قشنگ برای پیاده روی و دریا که خب همیشه خوبه. حالا هرقدر که می‌گذره هی کوچه پس کوچه‌ها و کافه‌های قشنگ پیدا می‌کنم و مهمتر از اون دریا دریا دریا

ساحل دریاش را از هر طرف که بگیری میشه تا چند سال راه بری. دو تا شنبه‌ای که گذشت را فقط کنار ساحل رفتم. یک بار به شرق و یک بار به غرب. هردوش معرکه بود. هر دوبارش لپ‌تاپم را برداشته بودم که کمی قدم بزنم و بعد یک جایی بشینم به کار کردن و نوشتن. اما تا خود شب فقط راه رفتم و اصلا توان ایستادن نداشتم

دفعه بعد دیگه می‌دونم چی انتظارم را می‌کشه و حتما خودم و پاهایم و چشمهایم آماده‌تر خواهیم بود. خوبی ساحلش این است که طولانی است و در تمام مسیر، کنارش جاده‌های قشنگ برای پیاده روی و نیمکت‌های چوبی گذاشته‌اند و می‌شود تا جایی که پایت می‌کشد بروی و بروی. صدای دریا توی گوشت و آبی بی انتهایش جلوی چشمانت

دیروز ۶ کیلومتر کنار دریا راه رفتم. توی یک کافه نزدیک صخره‌های بزرگی که دریا را بغل کرده بودند، چایی و ساندویج بیکن خوردم. همه راه را پیاده برگشتم و اینقدر پررو بودم که شب با دوستان جدیدم رفتم تماشای بازار محلی که توی خیابان بپا شده بود و شراب داغ نوشیدیم

تمام روز، انگار که مدیتیشن کنم فقط به دریا و شهر تازه و جاده پیش رویم فکر می‌کردم. مثل مسافر سرخوشی که فقط می‌خواهد سفر کند و دنیا را ببیند

۱۳۹۵ آذر ۱۲, جمعه

ته ته غار

چه روز سختی بود، دیروز. مدت‌ها بود که این‌طوری خالی از انرژی، گوشه‌ای نیافتاده بودم. ادم گاهی به خودش غره 

می‌شه و مانعی که می‌خواد از روی آن بپره را هی بالاتر و بالاتر می‌بره و یک جایی نه که زورش به پریدن نرسه اما بنزین خالی می‌کنه. مثل دیروز من

نشونده بودمش گوشه سوییت می‌خواستم که از آن شب لعنتی بگه و خب آسان نبود. باید همه چیز را از نو تصویر می‌کردم. باید خودم هم با او . گوشه سوییت می‌نشستم. گوشه همان سوییتی که می دانم چه شکلی است، چه بویی می‌دهد و آخرش کجاست. حق داشتم که فردایش انگشتم را هم نتونم تکان بدهم

حالا امروز، دوباره باید برگردم به همان سوییت. کار نیمه تمام را باید تمام کرد

۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

بپر



چقدر خسته و بی‌جان بودم و چه کار خوبی کردم قبل از اینکه سفر بزرگم را شروع کردم آمدم اینجا. شهر آرام است، خانه آرام است و همه چیز من را آرام می‌کند. هنوز یک ترسی در جانم است که این آرامش موقتی باشد. که کارم را از دست بدهم. که همه چیز دوباره بهم بریزد…. چند ماه قبل از آمدن به ایستبورن را اینقدر در ناامنی و تلاطم مدام بودم که زمان لازم دارم تا این آرامش به جانم بنشیند.
کم کم به روتینم نزدیک می‌شوم. امروز تا ظهر کار کردم. بعد دو ساعت رفتم پیاده روی و از عصر دوباره نشسته‌ام سر کار. هنوز جا دارد که منظم‌تر شود اما همین که عملی شده، خوشحالم. مهم‌تر از همه هم این‌که برای پاسپورت اقدام کردم و همه چیز را فرستادم رفت و خلاص. دیروز و روز قبلش مثل مرغ سرکنده بودم از اضطراب، اما هرچه بود تمام شد و حالا دیگر وقت صبوری و منتظر بودن است تا بیاید و من بالهایم را باز کنم و بپرم.

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

وقتی دل شیدایی، می‌رفت به بستان‌ها



تمام امروز را روی یک داستان جدید کار کردم. قرار بود یکی از مصاحبه‌ها را پیاده کنم اما خیلی اتفاقی گفتگوی ابی با من و تو درباره تبعید را شنیدم و با آهنگ‌هایش پرت شدم یک جای دور. یک جای دور شبیه جایی که چند سال پیش این داستان را درفت کرده بودم

نسخه اولش خیلی بد تمام می‌شد. کمی تغییرش داده بودم و گذاشته بودم کنار. آخرین ادیتش دو سال پیش بود. تمام روز نشستم سرش. اشک . ریختم و نوشتم. خوب شده به نظرم. فردا می فرستم که اگه دوستش داشتند، منتشرش کنند. کمی با این خود جدیدم غریبه ام هنوز. نه که جدید باشد، از هزار سال پیش بوده اما ساکت‌تر از الان. رشته کار دست زن‌های دیگر بوده و حالا این یکی. این شیدایی که دنبال کارهای نکرده است را نمی‌دانم چقدر می‌توانم بهش اعتماد کنم. هی می‌ترسم احساساتی باشد و هی به خودم می‌گویم احساساتی بودن خوب است و لازمش داری

پي نوشت: داستانم را دوست داشتند. خوشحالم

۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

از آدم‌ها: میشل

یکی از خوبی‌های بی‌شمار این به جاده زدن، آشنا شدن با آدم‌های تازه و ساختن دوستی‌های جدید است. من اگر همچنان سرخانه و زندگی‌ام در لندن نشسته بودم، چطور می‌توانستم  آدمی مثل میشل را بشناسم؟ همسایه جدیدم است که از همان روز اول آغوشش را برای دوستی باز کرد و به دو روز نرسیده فهمیدیم چقدر رگ و ریشه مشترک داریم. برای منی که قدم اول دوستی را سخت و دیر برمی‌دارم، آدمی مثل میشل که همان روز اول می‌گوید بیا شب‌نشینی از آن نعمت‌های بی‌بدیل است. هنوز دو هفته نشده، حسابی با هم جور شده‌ایم. اینقدر که من برایش قرمه‌سبزی پخته‌ام و او گوشه‌های شهر را نشانم داده و موقع خرید می‌آید دنبالم. هردومان خون کولی‌ها را داریم و یک‌جا بند نمی‌شویم. من نمی‌توانم بگویم  خانه‌ام کجاست و او بدتر از من حتی نمی‌داند اهل کجاست، اینقدر که خودش و چند نسل پیشش در رفت و آمد مدام بوده‌اند
مفصل باید بنویسم که تنها سفر کردن و تنها در جاده زندگی کردن به معنای تنها ماندن نیست و چطور می‌شود در هر توقف‌گاه آدمهای محلی و ادمهای مدل خودمان را پیدا کنیم. اما خیلی‌ وقت‌ها هم شانس خودش می‌اید در را می‌زند و ادمی مثل میشل را همسایه‌ات می‌کند. کافی است یک لبخند بزرگ و واقعی  داشته باشی و به آدمها اعتماد کنی

۱۳۹۵ آبان ۲۷, پنجشنبه

روز دوازدهم


چیزی که باید برای رسیدن بهش تلاش کنم یک روتین شخصی منظم است که در هر شرایطی تا حد زیادی بهش پایبند باشم. وقتی برای مدت طولانی، کار ۹ تا ۵ دفتری داری و هر روز سر ساعت مشخصی می ری و می آیی و حتی ملاقات با دوستانت هم یک نظم حداقلی داره و بعد یک دفعه می‌افتی توی زندگی‌ای که همه چیزش دست خودته و هیچ چیز ثابتی نداره، برقرار کردن نظمی که سررشته کارها از دستت بیرون نره کمی سخت می‌شه. این روزها گاهی صبح کار می‌کنم، گاهی عصر و گاهی آخر شب و راضی نیستم از این بی‌نظمی

چیزی که خودم دلم می‌خواد اینه که صبح حدود ساعت ۸ کار را شروع کنم. تا ۱۲ کار کنم و بعد برم پیاده روی و گشت و گذار توی شهر و وسطهایش هم به نوشتن دلی و کتاب‌خواندن از روی تلفن .ساعت ۴ عصر برگردم خانه، ناهار بخورم و تا ۸ شب کار کنم. بعد از ۸ هم فیلم ببنیم. کتاب بخوانم. با دوستان و خانواده حرف بزنم و وقت بگذارم برای پروژه شخصی که به شروعش امید بسته‌ام و درباره مقصد بعدی بخونم و خیال ببافم برای خودم

دلم می‌خواد این برنامه ثابتم باشه و هر وقت می‌خوام عصرها با کسی معاشرت کنم و با محلی‌ها قرار بگذارم، پیاده روی و گشت و گذار بشه دو ساعت و بیاد کله صبح و بعدش ۱۰ تا ۶ را کار کنم

الان با همه بی‌نظمی‌های این ۱۲ روزه از خودم راضی‌ام که دومین داستان را نوشتم و به نظرم بد هم نشد. خوبی این خونه اینه که چشم‌اندازم یک باغ کوچولوی قشنگه و شب و روز می‌تونه خیالم را بکشه و با خودش ببره. فقط کافیه که توی ایوان یا روی مبل نارنجی بشینم و خیره بشم به روبرو تا کلمه ها سرریز کنند روی مانیتورم. چی بهتر از این؟

۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

دلتنگی برای شهری که خانه بود



تجربه شخصی من این‌طور است که هرقدر خیالم از شهر و ماندنم راحت‌تر باشد، پروسه جا افتادن و شناختن شهر جدید کندتر می‌شود. هرقدر در کوالالامپور و گالوی و دابلین و حتی لاهه، زود جا افتادم و قلق شهر دستم آمد، در لندن این پروسه تا بخواهی طولانی بود. اینقدر که فکر می‌کردم آنجا ماندنی هستم و حتی برای اولین بار در عمرم به فکر خانه خریدن افتاده بودم. ماندنی نشدم اما. اصلا من آدم ماندن نیستم و لندن، لندن عزیز من، که بیشتر از هرشهری در جهان به من آرامش و شادی و امنیت و آزادی داد، نمی‌دانم چطور گولم زده بود که خودم را یادم رفته بود و واقعا داشتم رحل اقامتم را پهن می‌کردم

می‌خواستم از ایستبورن بنویسم و اینکه چطور۱۰ روز نشده عضو کتابخانه شهر شدم و کلاس زبان اسپانیایی ثبت‌نام کردم و و قرار میت‌آپی گذاشتم که بروم پیاده روی و مهمانی. اما از همان پاراگراف اول معلوم است که دلم برای لندن تنگ شده. فقط لندن هم نیست. خودم که می‌دانم دلم کجای لندن گیر است…. اما خب زندگی پر از رفتن و «دوستت دارم اما نمی‌خواهمت» و شاید هم برگشتن در یک روز دور و به یک شکل دیگر است. خاطره لندن و لندنی‌ها می‌تواند همین گوشه‌ها بماند و دلم را گرم کند، به یاد همه خنده‌های سرخوشانه‌ای که با هم داشته‌ایم

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

ايستبورن مه آلود



خب بالاخره مريضي تمام شد، ديروز سه تا كار را نهايي كردم و فرستادم و امروز هم بعد از صبحانه زدم بيرون به گشت و گذار و كشف شهر.

بخش قديمي شهر (Old Twon)تا جايي كه من امروز ديدم فقط به درد پياده روي و دويدني كه ادم بخواد خودش با خودش باشه و چشم انداز خانه ها و خيابان ها و طبيعت زيبا داشته باشه، مي خوره، به جز كليساي قشنگي كه كنار يك گورستان كوچك قديمي بود و تك توك بار و رستوران، هيچ مغازه ديگه اي نبود و حتي ادم پياده هم انگشت شمار بود. از قرار معلوم بخش شلوغ شهر همان مركز شهري استركه از ايستگاه قطار شروع مي شود و تا ساحل ادامه دارد و بخش شمالي شهر ققط فقط مسكوني است.

شهر روي پستي و بلندي ساخته شده و بخصوص در بخش قديمي اش، هرجا كه باشي درخت ها و خانه هاي قشنگ قديمي رنگانگ زير پايت هستند و آسمان باراني و مه الود امروز هم زيبايي اش را دو چندان كرده بود.

شهر قديمي را كه براي پياده روي هايم نشان كردم، سوار اتوبوس شدم كه بروم مركز شهر، ١٥ دقيقه بيشتر راه نبود اما خواستم اتوبوس سواري را هم امتحان كنم و كمي مردم را از نزديكتر ببينم. اول از همه كه بليط خيلي گران است. ٢ پوند و چهل سنت براي بليط يك طرفه يكبار مصرف، يعني هم قيمت لندن. حالا احتمالا كارت هفتگي و ماهانه شان بايد ارزان تر باشد. كلا اتوبوس سواري يكي از راه هاي خوب شناخت شهرهاي جديد است. از اين مدل ها كه يك اتوبوس را سوار شوي و تا ايستگاه اخر بروي و شهر را ببيني و از مسير ديگري برگردي. حتي اتوبوس هاي توريستي كه قبلا اصلا سوار نمي شدم و به نظرم مال توريست هاي بي دست و پايي بود كه بلد نبودند خودشان شهر را كشف كنند هم يكي از راه هاي خوب است و مي تواند راه هاي جديدي را نشان دهد كه بشود بعدتر سراغشان رفت و اگر ادم وقت زياد داشته باشد يا مثلا مسافر يك روزه باشد، گزينه خوبي است. ايستبورن شهر توريستي نيست و اتوبوس توريستي هم ندارد، حداقل در اين فصل سال، ولي ته و توي بليط اتوبوس را كه دربياورم، اتوبوس سواري هايم شروع مي شوند.

چرخيدن دوباره در مركز شهر هم جالب بود، بعد از ٥ سال زندگي در لندن، شهر كوچكي مثل ايستبورن برايم مثل يك ماكت است. كل شهر يك مركز خريد يك طبقه دارد با يك فروشگاه دبنهام كوچك و خيابان اصلي اي كه اينها و بقيه مغازه هايش انجايند. در واقع به غير از اپل استور، بقيه چيزهاي ضروري را دارد ( اپل استور الان برايم ضروري است چون چند تا كابل براي موبايل و لپ تابم مي خواهم ) اما همه چيز در مدل كوچك و مينيماليستي است. يك كتاب فروشي واتراستون، يك استارباكس، يك شعبه از هر بانك، انگار كه مثلا خيابان اصلي محله نورث فينچيلي لندن باشد.

شهر حتمن لايه هاي زيريني دارد كه كم كم بايد كشف كنم و براي مني كه مي خواستم بين سه تا شش ماه يك جاي دنج و ارام داشته باشم، عالي است.

امروز يك مغازه كردي پيدا كردم كه كلي مواد غذايي ايراني از برنج گلستان تا سبزي قرمه و ترشي يك و يك، داشت و دوتا رستوران تركي براي وقتي كه هوس كباب كنم. خوشبختانه شهر هم انطور كه روزهاي اول فكر كردم يك دست نيست و امروز هم از مليت هاي مختلف ديدم و هم زنان باحجاب.

الان هم در يك چايخانه وسط دريا نشسته ام و انگار كه روي عرشه كشتي باشم. اسم اسكله مانندي با طول ٣٠٠ متر كه داخل دريا رفته Eastbone Pier است و سال ١٨٦٥ ساخته شده. دورتا دورش صندلي و نيمكت است با يك چايخانه در وسط و يك رستوران و نايت كلاب در انتهايش و پله هايي كه به يك ساختمان گنبدي شكل مي رسند.

از کابوس‌ها


سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد.
چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در خوابم آنطور شلاق خورد و زخم دید هم خودش ماجرایی است که هنوز گیجش هستم.
دیشب هم خواب می‌دیدم که از یک جایی می‌پریدم که زیرم آتش بود و پیچ و مهره‌های پله‌ها شل بود و یک کامیون هم می‌خواست لهم کند و من از همه‌شان به سلامت گذشتم. 
اتش و کامیون و سستی زیر پایی که در بیداری به ان می‌خندم و می‌گذرم و حتی تلاش می‌کنم که ببخشم  و اگر زورم برسد فراموشش کنم.
خواب‌های سختی هستند و واقعا ترجیح می‌دهم به جای اینها همان کابوس‌های قدیمی‌ام را ببینم. اما خوبی‌شان این است که در خواب هم مثل بیداری، هر طوری که هست زیربار شلاق نمی‌روم و از آتش هم به سلامت می‌گذرم.

۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه

ایستبورن، روز پنجم


پنج روزه كه امدم ايستبورن اما جز يكشنبه كه چند ساعتي در مركز شهر قدم زدم، از خانه بيرون نرفته ام ، البته اگه دوتا خريد كوچك از مغازه و داروخانه سر خيابان را حساب نكنم. سرماخوردگي كوچكي كه دست كم گرفته بودمش حسابي خانه نشين و منگم كرده بود اما به نظر مي رسد كه تمام شده و از فردا واقعا مي توانم برگردم به روتينم، امروز اينقدر خوب شده بودم كه اديت متن و صداي يك مصاحبه را تمام كنم اما هنوز جان بيرون رفتن نداشتم. ولي تا همان سر خيابان‌مان هم كلي خبر بود. خانه من از جنوب به مركز شهر و دريا مي‌رسد كه يكشنبه كشفش كردم و از شمال به شهر قديمي. از خانه ده دقيقه‌اي كه به شمال بروم هم يك ويترىس كوچك است و هم چند پاب به نظر جذاب و هم يك فرش فروشي ايراني. راهي كه به مركز شهر مي رود خيلي براي پياده روي و دوييدن خوب نيست. باید بزرگراه را رد کنم تا به مرکز شهر برسم و برای پیاده روی سرخوشانه خودم را به ساحل برسانم، اما راه شمالي تا بخواهي زيبا است، پياده روهاي پهن و پر درخت و خلوتي كه دو طرفش خانه هاي قديمي است

بيشتر از همه چيز از اين كلافه ام كه پنج روزم هدر شد. وقتي براي هرجايي زمانرمحدودي داري واقعا يك روز هم مهم مي شود و دلت نمي خواهد از دستش بدهي. هرچند شايد همه اش هم مريضي جسماني ام نبود و به غير از بي جاني سرماخوردگي، لازم داشتم كمي كز كنم يك گوشه وگرم شوم و اماده راه افتادن شوم

اين ماجراي ترامپ هم كه ياداور روزهاي تلخ اولين دور راي اوردن احمدي نژاد و برگزيت بود هم واقعا خانه نشيني و كز كردن در يك گوشه را مي طلبيد كه مريضي بهانه اش را جور كرد

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

بهترین کردیت کارت در سفر



وقتی که سفر طولانی باشه و خارج از کشور محل زندگی، یکی از مشکلات هزینه‌ای است که برای هربار خرید کردن با کارت بانکی یا گرفتن پول نقد از ماشین‌های خودپرداز باید پرداخت. حداقل در انگلستان، همه بانک‌ها کم و زیاد هزینه‌ای را برای استفاده از کارت در خارج می‌گیرن و اگر قرار به سقر طولانی باشه هزینه‌اش سر به فلک می‌زنه.یک جوان بریتش روسی‌ الاصل اما مشکل را تا حد زیادی حل کرده است. کافیه یک اپلیکیشن روی موبایل دانلود شود و بعد هم یک مستر کارت فرستاده می‌شه که می‌توان هرقدر می‌خواهیم پول در ان بگذاریم و هرجای دنیا به پول محلی و بدون هزینه اضافی خرجش کنیم. گرفتن پول نقد هم تا ۵۰۰ پوند در ماه هزینه ندارد و بیشتر از آن ۲ درصد هزینه‌ اضافی‌اش است. با همه نظراتی که درباره‌اش خواندم به نظر می‌اید بهترین است.

براساس چیزی که خود سایت و دیگران نوشته‌اند در تبدیل پول کشورهای مختلف هم تقریبا یکی از بهترین تبدیل‌ها را دارد و تنها نکته‌اش گویا این است که خدمات مشتریانش کمی کند است و باید برای روز مبادایی که کارت گم بشه یا مشکلی برایش پیش بیاید یک برنامه دیگر داشته باشیم و فقط به امید همین کارت راهی سفر نشویم

این مقاله‌های سایت تجارت داخل انگلستان و گاردین تا حدی درباره‌اش توضیح دادند و اینجا هم سایت رسمی اپلیکیشن ریولت

اینجا هم یک توضیحات مفصلی درباره روش‌های مختلف صرفه‌جویی در هزینه‌ استفاده از کارت در خارج از کشور و بهترین بانک‌ها و خدمات مالی مسافرتی نوشته است برای کسی که بخواهد زیر و روی ماجرا را در بیاورد و بهترین روش‌ها را انتخاب کند

۱۳۹۵ آبان ۱۵, شنبه

زندگي در راه


لندن را ترك كردم و معنايش مي تواند ترك دوباره «خانه»باشد. دفعه اولي كه خانه را ترك كردم هشت سال پيش همين روزها بود، مثل الان با يك بليط يكطرفه، چمداني كه همه زندگي ام را جا داده بودم و خودم كه فقط مي خواستم بروم. حالا همه اينها را دارم بدون انكه ان غم و سردرگمي ان روزها را داشته باشم، نه كه جاده ديگر مه نداشته باشد اما حالا به جاي انكه مه جاده مضطربم كند، سرخوشم مي كند. ان روزها از جايي كه ديگر برايم امن نبود دنبال كمي امنيت و ازادي و شادي بودم. اين بار اما بدون اينكه احساس ناامني كنم، جاي امنم را كه تا هميشه درهايش به روي باز است به خواست خودم و نه از سراجبار، ترك مي كنم تا از ازادي اي كه حالا مال من است لذت ببرم و دور جهان بگردم.


امن و ازادم و داشتن اين امنيت و ازادي به همه سختي راهي كه اين هشت سال طي كردم، مي ارزد.


قطار تا ١٥ دقيقه ديگر به اولين مقصدم مي رسد: ايستبورن، شهر ساحلي كوچكي كه دو ساعت از لندن فاصله دارد و قرار است آرامم كند و آماده براي گام فيلي بعدي.

۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

راه افتادم


باورم نمي شد كه جمع كردن يك زندگي نصف و نيمه مثل چيزي كه بعد از چندبار تسويه حساب اساسي برايم مانده بود اين همه سخت و وقت گير باشد. اما هرچه بود واقعا واقعا تمام شد. كتابها را بخشيدم به يك كتابخانه تازه تاسيس و فقط چند جلد كتاب مرجع براي پروژه اي كه اميدوارم در ايستبورن شروع كنم، همراهم مي برم.

خيلي از دوستانم گفتند كتابهايي كه اينهمه سال دنبال خودم كشيده ام نبخشم جايي و برايم نگه مي دارند، اما واقعا لازم دارم كه هيچ چيزي نداشته باشم و اميدوارم بتوانم نسخه الكترونيك انهايي كه خيلي عزيزند را پيدا كنم.

به غير از این چمدان صورتي و كوله ابي كه فعلا همه زندگي ام هستند، يك چمدان كوچك مشكي هم با خودم مي برم فقط براي همين دوران ايستبورن: كتابها و چندتا لباس خوشگل زمستاني كه مي خواهم يك فصل ديگر بپوشم شان و كمي وسايل اشپزي.

حالا همه چيز اماده است و فردا صبح سفرم با يك بليط يك طرفه شروع مي شود.

۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

سبکباران ساحل‌ها



همه زندگي ام را جا كردم در يك چمدان و كوله كوچك. يك كوله كوچكتر هم يادگاري هايي كه نه مي توانم ببرم و نه مي شود ازشان دل كند كه مي رود خانه دوستي به امانت. بقيه، هرچه از تصفيه حساب هاي چندين و چندباره اين يكساله مانده بود، بسته بندي شده اند كه بروند خيريه و کتابخانه. اين بار واقعا تمام شد و خوشحالم كه اينقدر سبك شدم بالاخره. مثل خواب و خيال است كه همه همه همه زندگي ام همين كوله و چمدان شده و حتي اگر بخواهم نروم و بمانم هم، با همين ها زندگي خواهم كرد.
مسافران حرفه اي مي گويند اگر براي ٧روز زندگي بارت را بسته باشي، با همان مي شود، سالها زندگي كرد. بار من هنوز بيشتر از ٧ روز است و سبك تر هم خواهم شد.

۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

قصه به آخر نرسید



یک هفته دیگه بیشتر لندن نیستم و باید کم کم با شهر خداحافظی کنم. اگر در یک چیز بتوانم بگویم که واقعا خوبم و راضی‌ام از خودم، همین خداحافظی کردن است. منی که خیلی چیزها را به شدت دراماتیک می‌کنم، موقع رفتن از آدم‌ها و شهرها و خانه‌ها، احساساتم به نقطه صفر می‌رسد و رفتن برایم آنقدرها هم سخت نیست. بعدتر حتی بیشتر دلتنگی جایی یا ادمی که ترکش کرده‌ام را می‌کنم. اما در لحظه‌ای که قرار به رفتن است، فقط می‌روم

رفتن از لندن آسان‌تر هم هست، اینقدر که شهر، شهر دل‌بستن نیست. در لندن زیاد خوش گذراندم، شهر مهربان بود و غم غربت و دیگری بودن را هوار نمی‌کرد در دلم. شهر بزرگ است و گشاده دست و جا برای همه از هرجایی که آمده‌اند دارد و در عوض همه این خوبی‌ها، فاصله‌اش را هم با تو حفظ می‌کند. کاری که کوچه پس‌ کوچه‌های گالوی و حتی استانبول بلد نیستند. برای منی که اتفاقا دوری و دوستی می‌خواستم خوب بود و خوب هست و می‌توانم خیلی بالغانه و بدون آه و اشک ترکش کنم و هر وقت که خسته شدم دوباره به آن برگردم. فعلا تنها جایی که خوب می‌شناسمش، امتحانش را برای زندگی دراز مدت پس داده و هروقت بخواهم می‌توانم به آن برگردم و مرزی جلوی رویم نیست، همین‌جا است.حتی اگر احساساتم به تهران دست‌نیافتنی را کنار بگذارم، می‌توانم بگویم لندن شهرم شده است و این رفتن پایان قصه ما نیست و ماجراها با هم خواهیم داشت

۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه

خواب زده



اين زن جديدي كه داره جلوي چشمهاي من قد مي كشه و راه مي افته را بايد بيشتر بشناسم، اين روزها فرمان زندگيم دست اونه و من مثل يك ادم خواب زده دنبالش راه افتاده ام، خيلي وقتها واقعا من ( من به معناي مجموعه خودم با همه محاسباتي كه بهشون اعتقاد دارم) نيستم كه تصميم مي گيرم، خودم را سپرده ام به كله شق ترين و بي قرارترين زن وجودم و اونه که منو دنبال خودش مي بره و گاه حتي مي كشونه. كجا قرار است من را ببرد؟ خودش هم نمي داند و مي گويد اصلش همين بي مقصد بودنه.

خوشحالم؟ بله.

نمي ترسم؟ معلومه كه مي ترسم، ولي خب قرار نيست به ترسم بها بدهم و با ترسهام زندگي كنم، هيچ وقت قرارمون اين نبوده.

۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

از هردو جهان ازادم



احساسات ادميزاد چقدر پيچيده و گاه متناقض است، مگر خودم اين رفتن و دل كندن و در راه بودن و خانه نداشتن را نمي خواهم؟ چرا حالا كه واقعا دم رفتن شده اينقدر متناقض رفتار مي كنم و همه چيز سخت شده و دلم مي خواهد زمان را نگه دارم، بي هيچ تصميم و حركت و عبوري.

خودم مي دانم كه الان وقت بد تخمك گذاري و بهم ريختن هورمون ها است و اضطراب كارهاي اداري پاسپورت را هم دارم، اما همه اش اين نيست، انگار يك چيزهايي مثل خدا و خانه، نقطه ثقل توازن ادمي اند و تكانشان كه مي دهي، ايستادن روي پاهاي خودت بدون هيچ خدا و سقفي كه پناهت دهد، ترس دارد. حتي اگر انتخاب خودت باشد و در همان لحظه لرزيدن زانوهايت هم پشيمان نباشي از تصميمت.

۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه

یهودی سرگردان



اسم خودم را بايد بگذارم يهودي سرگردان، اينقدر كه واقعا همينم، حكايت الان هم نيست، خيلي وقت است كه تا يك جا بساطم را پهن مي كنم، يكي مي گويد «راه برو، راه برو»، اينقدر كه صدا رفته توي گوشم و حتي حالا كه بالاخره مي شود بساطم را واقعا پهن كنم و ريشه كنم، يكي توي سرم مي گويد «راه برو، راه برو» و خب دارم بساطم را جمع مي كنم كه راه بروم.

در راه بودنش را دوست دارم و روحم ( حالا بماند كه كدام روح؟؟) خيلي وقت است هواي رفتن دارد، اما حالا خودم هم واقعا دارم راه مي افتم، با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي احتمالا ١٠ كيلويي. در راه بودنش را دوست دارم اما اين جمع كردن بساط زندگي در يك چمدان و كوله، قشنگ خراشم مي دهد. خودم خواسته ام، خودم مي خواهم و عجيب است كه دل كندن از چندتكه لباس و زلم زيمبو و كتاب اينقدر سخت است، اما واقعيت اين است كه سخت است و دلم را خراش مي دهد. مي دانم همين كه با چمدان و كوله ام راه بيافتم، زندگي، مي‌شود هماني كه دارم با خودم مي‌برم، اما تا ان موقع بايد تاب بياورم.

چرا دارم اين سختي را به خودم تحميل مي كنم؟ كسي دنبالم نگداشته و نفرين هيچ مسيحي، برو بروي من نشده، فقط مي خواهم سبك باشم و بروم و زندگي را تجربه كنم، يك چيزهايي هم ربط به خانه دارد كه بماند براي بعد

يهودي سرگردان، فردا راهي شهر ديگري است و شايد اگر خوشش امد همين چند روزه واقعا راه بيافتد

نیوکاسل، وسط جایی که قرار نبود باشم



تا همین دیروز که در خیابان‌های ادینبورو برای خودم پرسه می‌زدم، هیچ یادم نبود که مدت‌ها است سفر تنهایی بدون دلیل نرفته‌ام. نه که تنها سفر نکرده باشم، اما بیشترشان یا برای کار بوده و با گروه همکاران و یا برای دیدن دوستانم و به خانه و شهر آنها. این مدلی که برای خودم راه بیافتم بروم جایی فقط برای سیر وسیاحت شاید آخرینش سفر ونیز باشد که ۲۰۱۰ بود. توی همین مدت و قبلترش ، تنها زیاد زندگی کرده‌ام در شهرها و کشورها و قاره‌های جدید، تنها زندگی جدید را دست تنها هم ساخته‌ام و خوش هم گذشته، اما سفر تنهای تنها نرفته بودم و پایم که به ادینبورو رسید، یک دفعه ترس برم داشت که نکند خوش نگذرد و در واقع بلد نباشم خوش بگذارنم. تازه انجا بود که یادم افتاد چقدر آماتورم و چقدر دست خالی می‌خواهم بروم رویایم را زندگی کنم.

حالا که حداقل بخش ادیینبورویش تمام شده، می‌توانم بگویم که روسفید درآمدم و خوش گذشت و حوصله‌ام سر نرفت و لذت بردم. فقط باید حواسم باشد که جای خواب و ماندن و خانه موقت و هرچه که می‌خواهم اسمش را بگذارم با دقت و حتی سخت‌گیری انتخاب کنم و حواسم باشد که اینترنت خوب داشته باشم. حالا این دفعه یک شب بود و یکهویی شد و شهر گرانی است و عیبی ندارد که یک شب نخوابیدم اما یادم باشد که اتاق مشترک با آدم‌های دیگر و هاستلی که در و دیوارش بوی کهنگی بدهد حالم را بد می‌کند و باید غرغر آن زنی که اصلا اصلا اصلا دلش نمی‌خواهد شهر و خانه‌اش را ترک کند را تحمل کنم.

هنوز نمی دانم بین اتاق شخصی در هاستل ( که خیلی دوست دارم اما همه هاستل ها ندارند و گاهی خیلی گران است) و اجاره اتاق از ایربی‌ان ابی که پای اعتماد به صاحبخانه به میان می‌اید کدام را انتخاب کنم؟ خوبی سفر دوتایی این است که این بخش ماجرا یعنی اعتماد و امنیت کمتر مساله ساز می‌شود. ولی وقتی خودت هستی و خودت باید حواست به همه چیز باشد. امروز وقتی گفتند ریل راه اهن از نیوکاسل به بعد مشکل پیدا کرده و قطار نمی‌تواند تا لندن برود، رفتم دنبال جای خواب و وقتی یک اتاق خوب پیدا کردم، اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که ادرسش را به دوستی بدهم که حداقل کسی بداند کجایم. رفتن به هاستل این تردیدها و نگرانی‌ها را ندارد و همان هاستل دیشب که اینقدر ادمها رفتند و امدند نتوانستم بخوابم هم فضای خوبی داشت. من عقب بودم و تا یک شب پای لپ‌تاپ مشغول کار بودم اما بقیه کلی بطری بازی و کارت بازی کردند و بعد هم رفتند ادامه خوش گذرانی در شهر. و من هم همانطور کله توی مانیتور خوش خوشانه کار می‌کردم.

یک چیز دیگر هم که درس امشبم است: بلیط هایم هیچ وقت به شب نخورند. موقع کنسلی و تاخیر، اگر روز به شهر جدید و ناشناس برسم، اداره موقعیت پیش‌بینی نشده خیلی آسان تر است. بخصوص در شهرهای کوچک که بعد از غروب آفتاب واقعا شهر خلوت می‌شود.

من قرار بود ساعت ۱۱ برسم لندن و برای لندن حتی اگر یک شب هم برسم اوکی است و ایرادی ندارد، اینقدر که شهر شلوغ و زنده است و ومن می‌شناسمش. اما شهر جدیدی که حتی قرار نبوده آنجا بمانم ماجرایش فرق می‌کند و باید یادم باشد که ار این اتفاق‌های پیش بینی نشده همیشه در انتظارم است و باید برایشان برنامه داشته باشم.

می‌توانستم امشب را در ادینبورو بمانم و فردا صبح با همان بلیط راه بیافتم. یا حتی از نیوکاسل اتوبوس بگیرم و شب تا صبح را توی راه باشم.اما فکر کردم یک شب پول هاستال بدهم و یک شهر جدید را ببنیم. امشب کلی کار کردم و فردا می‌روم که کمی شهر را ببینم و در یک کافه محلی کار کنم و عصر راه می افتم لندن.

۱۳۹۵ آبان ۱, شنبه

گيج و ويج


كار انلاين سه هفته است كه شروع شده و يك جانشيني برام بي معنيه حالا. تا به خودم ميام مي بينم كه در حال برنامه ريزي براي رفتنم. دلم مي خواد كمي در انگليس بگردم اما اصلا ارزان نيست و هرجا بروم اگه قرار به اقامت موقت باشه، تقريبا اندازه لندن بايد خرج كنم، حالا گيرم كمي كمتر.

خب بد نيست، اما چون سفر برايم به معناي كمتر خرج كردنه، كمي مشكله اينطوري.مي تونم همين الان هم دو ماه و سه هفته در اروپا باشم، اما منتظرم كه اول كارهاي اداري اينجا انجام بشه.

در واقع در همين شرايط هم گزينه هاي خوبي براي رفتن دارم، اما به گمانم، شروع و دل كندن از اين چيزي كه اينجا ساختم هنوز برايم اسان نيست و لازم دارم جايي به عنوان خانه كه بشه بهش برگشت، داشته باشم. رسيدن به انجايي كه مفهوم خانه برايم عوض شود، اولين قدم براي حركتم است و راستش فكر مي كنم، مثل خيلي تجربه هاي ديگه شايد بايد بپرم توي اب و اينقدر دست و پا بزنم تا شنا و پيش رفتن را ياد بگيرم.

با همه اينها، الان توي قطارم، جايي نزديك يورك و در راه رفتن به ادينبورو. قرار بود بروم اتاقي كه مي خواستم اجاره كنم را ببينم، اتاق قبل از رسيدن من به ادينبورو اجاره رفت اما من به هرحال راهي اسكاتلند هستم و شايد در همين سفر، تصميم انقلابي براي رفتن و شروع و دل كندن بگيرم

ادينبوروي هميشه زيبا


از همه شهرهاي قشنگي كه ديدم و گفتم برمي گردم، ادينبورو اولين شهري است كه به آن برگشتم و خوشحالم كه همچنان در چشمم زيبا و دلربا و صدالبته پرابهت است.

صبح ساعت هفت و نيم كه خودم را با بدبختي از تخت بيرون كشيدم، چند قدم بيشتر با اينكه قيد سفر را بزنم، فاصله نداشتم و مطمئنا يكي از توصيه هايم به خودم اين است بليط كله سحري نگيرم و سحرخيز نباش تا خوش اخلاق باشي. ( بله كله سحر همان ساعت ٩ است كه مجبورم به خاطرش از ٧ صبح بيدار شوم) با همه غرغري كه تا موقع دوش گرفتن و لباس پوشيدن هم ادامه داشت، خنكاي صبح كه به صورتم خورد خوش اخلاق شدم و حتي پر بودن قطاري كه قرار بود ٥ ساعت مسافرش باشم و نشستن روي زمين اخرين راهروي ته قطار هم خلق خوشم را خراب نكرد. من البته تنها مسافر بي صندلي قطار نبودم و مثل ميني بوس هاي بين راهي خودمان دو برابر ظرفيت بليط فروخته بودند و همه راهروهاي بين كوپه ها پر از ادمهاي سرپا و نشسته روي چمدان ها و حتي كف زمين بود. از انجا كه من معمولا سخت نااميد مي شوم تا ته قطار رفتم و چون ديگه راهي براي رفتن نبود نشستم. اول روي چمدان زن الوين، بعد كف راهرو و يك ساعت اخر را هم روي چمداني كه گوشه راهرو بود و حداقل مي شد بيرون را هم ببينم. الوين، يك آمريكايي ٧٢ ساله بارنمك بود كه با همسرش براي گردش امده بودند اين طرف زمين و در همان چند دقيقه اول تعريف كرد كه ٢٠ سال برزيل زندگي كرده و انجا با يك دختر ارژانتيني ازدواج كرده، دو دختر و چهار نوه دارد و چندتا زبان بلد است و چقدر هم به ادبيات و عرفان عربي و تركي و فارسي علاقمند است و خوانده درباره اش. ته و توي من و مرد ايرلندي كه استاد دانشگاه بود و از گالوي عزيز من مي امد و دختر لهستاني مدير يك رستوران زنجيره اي را هم در عرض چند دقيقه در اورد. بعد هم كه سه تا آمريكايي كه براي عروسي به يورك مي رفتند به جمع ما اضافه شدند و تمام دو ساعت به گپ و خنده گذشت، اخرش هم الوين متقاعد شد كه گوشي عهدبوقش را بدهد برود و ايفون بخرد و فيس بوك راه بياندازد و اسم و ايميل همه ما را هم گرفت كه به فيس بوكش اضافه مان كند. خيلي هم با مزه مي پرسيد كه اخه ادمهاي هم سن و سال من هستند در فيس بوك؟ اوكي هست كه منم بيام؟

از يورك به بعد كه قطار خلوت شد، الوين رفت پيش زنش نشست و منم صندلي پيدا كردم و تازه نشستم به تماشاي مسير. يكي از بهترين بخش هاي سفر به اسكاتلند، مسيرش است. اينقدر همه چيز زيبا و قشنگ است كه نمي شود چشم ار راه برداشت.

۱۳۹۵ مهر ۲۹, پنجشنبه

خاطرات انهدام یا چگونه از هیچ زندگی بسازم؟


آن روز که تراپیستم پرسید می‌خواهی فرار کنی؟ جواب با قطعیت، نه بود.
حالا اما بین نمی‌دانم و بله، در رفت و آمدم و آن «نه» قاطع را دیگر ندارم. نه اینکه ان موقع اشتباه می‌کردم و نمی‌ دانستم که چه می‌گویم. الان است که می‌خواهم فرار کنم. دلم یک جای آرام می‌خواهد و اینکه کاری به کارم نداشته باشد. می‌خواهم همین یک نفری که در دنیا پیگیرم است هم نباشد. واقعا بروم و بتوانم از نو خودم را بسازم. اگر دست از سرم برمی‌داشت شاید همینجا می‌ماندم. هرچند مطمین نیستم که نبودن فیزیکی‌ام هم راهگشا باشد. تلفن و ایمیل و مسیج می‌توانند هر لحظه هوار شوند روی سر منی که تاب تحمل سنگینی بال یک پشه را هم ندارم دیگر. ندارم واقعا.

کاش دست بشوید از من و بگذارد خودم را رها کنم. یا نه، کاش خودم اگر واقعا این را می خواهم محکم و مطمئن همین را بگویم و خودم را بکشم کنار. شاید ان موقع لازم به فرار هم نباشد و یا اگر می‌روم، اسمش فرار نباشد.

حیرانی