شادی ای که تمامی ندارد

چند ساله كه يك خبر خوب، يك خبر خوب واقعي نشنيدم؟ يك خبر خوبي كه اينقدر بزرگ و واقعي باشه كه از خود بيخود بشم، دور خودم بچرخم و دلم بخواد سور بدم.
بيشتر از خوشحالي فردي، به خوشي ها و موفقيت هاي جمعي فكر مي كنم. نه كه دستاوردي نبوده، اما همه اش يا در پروسه ايم و يا اگر موفقيتي بوده كه خوشحالمون كنه، با يك خبر تلخ يا بدي كه خيلي سريع پشتش آمده، جبران شده.
خوبه كه اينقدر پوست كلفت هستم/هستيم كه نااميد نمي شيم و حتي از خط سرعت هم خودمون را كنار نمي كشيم. الان كه فكر مي كنم تنها خبر خوش واقعي كه يادم مياد به دنيا امدن دخترك بود. هنوز هم كه يادش مي افتم دلم پر از شادي ميشه و بودنش همچنان ادامه آن شاديه

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین