پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2016

آلیس در سرزمین عجایب

امروز همینطور که اندی داتش توی گوشم «خوشگلا باید برقصن» می خوند و من داشتم توی  همستد هیت می دویدم فکر کردم باید برم کله ام را کچل کنم و  نوشتن اون داستان لعنتی و نیمه تمام را هم شروع کنم دوباره. می دونستم که سلمونی های دور و بر خونه، روز یکشنبه تعطیل  و همینطوری که آهنگ قری گوش می دادم و می دویدم رفتم طرف محله سرکارم که ملت کمتر شیک هستند و ممکن بود سلمونی باز پیدا کنم. تنها مغازه ای که تعطیل نبود آرایشگاه مخصوص جنتلمن ها بود و منم که جز تیغ شماره دو چیز دیگه ای نمی خواستم رفتم تو و کچل کردم و آمدم بیرون. به خوشگلی شش سال پیش نشدم به چشم خودم. اما راضی ام. اگه می موند به دوشنبه احتمال پشیمون شدنش کم نبود.
تصمیم کبری دومم این بود که خودم را از وسط قصه بکشم بیرون. این که این همه سال درفت مونده و هرکاریش می کنم اونی نمیشه که راضی ام کنه،اینه که من اون وسطم. من اون وسطم و واقعیت این که من هنوز نمی دونم خودم را وسط اون ماجراچطور باید توصیف کنم.  این مبل کنار شومینه این بار را خیلی وقت بود که بهش چشم دوخته بودم. وسط این شلوغی دارم خودم را هی پاک می کنم و از قول اون زن جوان سرگردانی که می …
فکرهای رهایی بخش اغلب موقع دویدن یا شنا به ذهنم می آیند. قبلا بین فکری که یک دفعه همه صورتم را پر از خنده کرده بودند و عملی کردنش یک فاصله نه چندان کوتاه بود.  حالا یاد گرفته ام که  حتی شده با همان لباس ورزشی بروم به سوی چیزی که دلم می خواهد.

تاريخ شفاهي، مهرانگيز دولتشاهي

كتاب خاطرات مهرانگيز دولتشاهي، از سري كتابهاي طرح تاريخ شفاهي  ايران مركز مطالعات خاورميانه دانشگاه هاروارد بالاخره تمام شد. مدتها بود كه دستم بود و وسط چندتا كتاب ديگه مي خواندمش. مهرانگيز دولتشاهي به اولين و تنها سفير زن ايران بودنش مشهور است، اما مهمتر از آن براي من تاسيس و مديريت انجمن راه نو از طرف او بود. در مصاحبه مفصلي كه با شاهرخ مسكوب داشته، مفصل شرح مي دهد كه در سالهاي دهه ٣٠ و ٤٠ و ٥٠ زنان چطور براي به دست اوردن حقوق حداقلي شان تلاش كردند و چقدر اشتباه است كه اصلاحات ان دوره در حقوق زنان را يك اقدام كاملا از بالا بدانيم كه دو دستي و در سيني زرين به زن ها تقديم شده است. قبلا در كتاب سناتور كه زندگينامه مهرانگيز منوچهريان، حقوق دان و سناتور دوران شاه بود، خوانده بودم كه زنان چطور براي تغيير شرايطشان و بخصوص تصويب لايحه خانواده جنگيده بودند و حالا اين كتاب تلاش هاي گروهي ديگر از زنان را در همين راستا روايت كرده است.  برنامه سال جديدم مطالعه بيشتر درباره تاريخ جنبش زنان در ايران و كشورهاي ديگر است. اولي اش تمام شد و دومي كه هنوز به نيمه نرسيده، زندگينامه املين پانكهرست از رهبران …

دفتر جدید الکترونیکی

بالاخره رفتم ارزونترین آیپدی که می شد را خریدم به این امید که نوشته هام اینقدر توی هزار تا دفتر نباشند. امروز هم اولش، رفتم دفتر كاغذي جدید خريدم ولي واقعيت اينكه ديگه نمي تونم توي دفتر بنويسم، مهمتر از نوشتن اينه كه ديگه نمي دونم با نوشته هايي كه مي مونن  روي  كاغذ چه كنم. آدمي كه يك كارتن بزرگ دست نوشته هايش را توي زيرزمين خونه اي كه ديگه مال اون نيست جا گذاشته، حق داره كه به هيچ كاغذي ديگه اطمينان نكنه. 

فرار

فرار کرد. یک روز بارش را بست و روی قلبش سنگ گذاشت و فرار کرد. آن اول ها اسمش فرار نبود، هزار اسم برایش می گذاشت. هزاربار دلتنگ برگشتن می شد. هزار بار کابوس برگشتن می دید. گریه می کرد حتی گاهی. بارگشتن برایش رویا می شد حتی.  از یک جایی به بعد، از یک لحظه ای که حتی یادش نمی آید کی بود، همه آن فرار و ترس و غمش، شد خاطره ای که هزار سال ازش گذشته است. از همان موقع بود که فهمید قرار در برگشت نیست و راهی که از ان فرار کرده برای او جاده نمی شود.  آدم فراری پریشان بی قرار، از یک روزی که حتی نمی داند چه وقت بود، بدون غم و خشم و تردید، قصه را از سرخط شروع کرد.
رابطه ام با آدم ها عوض شده، همیشه بین من و دیگران فاصله ای بوده است و حالا انگار بهتر می بینم این فاصله را. نه که ازش شاکی باشم یا مثلا بخواهم تغییرش بدهم. فقط بهتر می بینمش. از یک سری ادمهایی که آن همه وسط زندگی ام بودند حالا اینقدر دور شده ام که بعید می دانم جایی برای پل زدن مانده باشد. فقط هم فاصله جغرافیایی نیست. ارزش گذاری هم برایش ندارم.
به یک جای خوبی رسیده ام که تلخی ها و غم ها ته نشین شده اند. می دانم که هستند و بودنشان را پذیرفته ام و در عین حال آن قدرت ویران کننده برای سایه انداختن روی زندگی را هم ندارند. زندگی طوری می چرخد که مثل هیچ وقت دیگری نیست، اما خوبی اش به این است که همانی است که خودم می خواستم. که خودم می خواهم.  امروز همچنان ادامه تنبل خانه شاه عباس بود. نزدیک های صبح به تخت رسیدم و تا خود ظهر توی تخت بودم.  کار مفید امروزم راه انداختن گودریدر بود که بیشتر و بهتر بخوانم و دیدن دو قسمت سریال گود وایف.
اينطور كه من ساكت شده ام حتي براي خودم هم كم كم ترسناك مي شود، اولش فكر مي كردم موقت است. فكر مي كردم يك روز وسط مستي هم كه شده شروع مي كنم به حرف زدن و  يا دست كم به نوشتن.  نكردم اما، شش دنگ حواسم جمع است و مي ترسم كه همينطور بمانم تا هميشه. فكرش هم ترسناك است، شبيه ترين ترس بهش، ان ترس احمقانه اي بود كه تا هميشه زندان بمانم. كه ان راهروي ال شكل بند دو بالا ته نداشته باشد و هرقدر بروم به اخرش نرسم.