فرار

 فرار کرد. یک روز بارش را بست و روی قلبش سنگ گذاشت و فرار کرد. آن اول ها اسمش فرار نبود، هزار اسم برایش می گذاشت. هزاربار دلتنگ برگشتن می شد. هزار بار کابوس برگشتن می دید. گریه می کرد حتی گاهی. بارگشتن برایش رویا می شد حتی. 
از یک جایی به بعد، از یک لحظه ای که حتی یادش نمی آید کی بود، همه آن فرار و ترس و غمش، شد خاطره ای که هزار سال ازش گذشته است. از همان موقع بود که فهمید قرار در برگشت نیست و راهی که از ان فرار کرده برای او جاده نمی شود.
 آدم فراری پریشان بی قرار، از یک روزی که حتی نمی داند چه وقت بود، بدون غم و خشم و تردید، قصه را از سرخط شروع کرد. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین