آلیس در سرزمین عجایب

امروز همینطور که اندی داتش توی گوشم «خوشگلا باید برقصن» می خوند و من داشتم توی  همستد هیت می دویدم فکر کردم باید برم کله ام را کچل کنم و  نوشتن اون داستان لعنتی و نیمه تمام را هم شروع کنم دوباره.
می دونستم که سلمونی های دور و بر خونه، روز یکشنبه تعطیل  و همینطوری که آهنگ قری گوش می دادم و می دویدم رفتم طرف محله سرکارم که ملت کمتر شیک هستند و ممکن بود سلمونی باز پیدا کنم. تنها مغازه ای که تعطیل نبود آرایشگاه مخصوص جنتلمن ها بود و منم که جز تیغ شماره دو چیز دیگه ای نمی خواستم رفتم تو و کچل کردم و آمدم بیرون.
به خوشگلی شش سال پیش نشدم به چشم خودم. اما راضی ام. اگه می موند به دوشنبه احتمال پشیمون شدنش کم نبود.

تصمیم کبری دومم این بود که خودم را از وسط قصه بکشم بیرون. این که این همه سال درفت مونده و هرکاریش می کنم اونی نمیشه که راضی ام کنه،اینه که من اون وسطم. من اون وسطم و واقعیت این که من هنوز نمی دونم خودم را وسط اون ماجراچطور باید توصیف کنم. 
این مبل کنار شومینه این بار را خیلی وقت بود که بهش چشم دوخته بودم. وسط این شلوغی دارم خودم را هی پاک می کنم و از قول اون زن جوان سرگردانی که می نویسم که مثل آلیس به سرزمین عجایب رفته بود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین