پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2016
چي شد كه يك دفعه اينطور غريبه شدي؟ كه وقتي زنگ زدي دلم پر نكشيد گوشي را بردارم و به شنيدن چند باره پيامت اكتفا كردم؟ چي شد كه اينطور دارم دور مي شم ازت؟ مثل ادمي كه داره پرت ميشه از بلندي، از مركز، با سرگيجه و گيجي

تمام شد

اینم تمام شد. نه که امروز تمام شده باشد اما امروز بود که تمام شدنش باورم شد.
نشسته ام به نوشتن شان دوباره و اصلا هم کار آسانی نیست. خودم می دانم که خطر کرده ام و نمی دانم توانش را خواهم داشت یا نه؟ اما کار نیمه تمام را باید تمام کرد. از شش تایی که قبلا نوشتم دو تاش را ادیت کردم. یکی اش کاملا زیر و رو شد و خیلی شبیه به آنی که می خواستم. دومی اما کلا متوسط بود و ادیت زیادی هم نمی خواست. از یک جایی به بعد خودم را از خودم بیرون کشیدم و گذاشتم آن طرف اتاق پشت به من بنشیند کار خودش را بکند و شدم یک رباطی که حافظه ندارد، قلب ندارد، احساس ندارد و فقط باید این کلمه را یک طور قشنگی کنار هم ردیف کند. یک جاهایی روحم از وسط اتاق پرمی کشید به طرف رباط و من همینطور که تند و تند روی کیبرد می کوبیدم بین خودم و خودم دیوار می کشیدم که تمامش کنم و تمام شود.  دیروز عصر رفتم کافه کنار آتشی که جلز و ولز می کردم کار را دوباره شروع کردم و امشب گوشه اتاق خودم. باید هرشب بنویسم. باید یک بار تمامش کنم که تمام شود شاید و هر بار از زیر یک قالی درنیاید بیرون.

نمی خوام باور کنم که اون اول شخص مفرد به من برمی گرده. «نمی خوام» کلمه درستی نیست. حتی «نمی تونم» هم حق مطلب را ادا نمی کنه. طاقت بودن در میانه آن ماجرا را ندارم. اگر بخواهم تمامش کنم و از خودم جدایش کنم باید خودم را از میانه ماجرا بیرون بکشم.  انگار که مثل همه ماجراهای دیگه یکی داره روایت می کنه و من فقط می نویسم. همین که اون راوی من نباشم کافیه. هنوز وحشت می کنم وقتی می خونم که اون حرفها را برای من تعریف کرده. نه حتمن من نبودم. حتمن برای یکی دیگه گفته بودم و ن فقط از زبان «دیگران» شنیده ام. خوبی اش اینه که حافظه ام دیگه چیزی را بهم یاداوری نمی کنه. همه چیز همینه که همان روزها نوشتم. کلمه ها را که تغییر بدم و دست نویس ها را یک جای دور خاک کنم، همه چیز حل می شود. همین که من به اون میله ها تکیه نداده باشم  برایم کافیه