نمی خوام باور کنم که اون اول شخص مفرد به من برمی گرده. «نمی خوام» کلمه درستی نیست. حتی «نمی تونم» هم حق مطلب را ادا نمی کنه.
طاقت بودن در میانه آن ماجرا را ندارم. اگر بخواهم تمامش کنم و از خودم جدایش کنم باید خودم را از میانه ماجرا بیرون بکشم.  انگار که مثل همه ماجراهای دیگه یکی داره روایت می کنه و من فقط می نویسم. همین که اون راوی من نباشم کافیه. هنوز وحشت می کنم وقتی می خونم که اون حرفها را برای من تعریف کرده. نه حتمن من نبودم. حتمن برای یکی دیگه گفته بودم و ن فقط از زبان «دیگران» شنیده ام.
خوبی اش اینه که حافظه ام دیگه چیزی را بهم یاداوری نمی کنه. همه چیز همینه که همان روزها نوشتم. کلمه ها را که تغییر بدم و دست نویس ها را یک جای دور خاک کنم، همه چیز حل می شود. همین که من به اون میله ها تکیه نداده باشم  برایم کافیه

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین