نشسته ام به نوشتن شان دوباره و اصلا هم کار آسانی نیست. خودم می دانم که خطر کرده ام و نمی دانم توانش را خواهم داشت یا نه؟ اما کار نیمه تمام را باید تمام کرد.
از شش تایی که قبلا نوشتم دو تاش را ادیت کردم. یکی اش کاملا زیر و رو شد و خیلی شبیه به آنی که می خواستم. دومی اما کلا متوسط بود و ادیت زیادی هم نمی خواست.
از یک جایی به بعد خودم را از خودم بیرون کشیدم و گذاشتم آن طرف اتاق پشت به من بنشیند کار خودش را بکند و شدم یک رباطی که حافظه ندارد، قلب ندارد، احساس ندارد و فقط باید این کلمه را یک طور قشنگی کنار هم ردیف کند. یک جاهایی روحم از وسط اتاق پرمی کشید به طرف رباط و من همینطور که تند و تند روی کیبرد می کوبیدم بین خودم و خودم دیوار می کشیدم که تمامش کنم و تمام شود. 
دیروز عصر رفتم کافه کنار آتشی که جلز و ولز می کردم کار را دوباره شروع کردم و امشب گوشه اتاق خودم. باید هرشب بنویسم. باید یک بار تمامش کنم که تمام شود شاید و هر بار از زیر یک قالی درنیاید بیرون.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین