دلتنگي

هرقدر كه دلتنگي را زير فرش و توي هزارتا بقچه قايم كني، بالاخره يه روزايي راه فرار نداري ازش وقتي كه ادمهاي زندگي ات به جبر جغرافيا و زمان و عقيده ازت دورن و دل هم نمي توني بكني ازشون

تنها شانسم اينه كه دير دل مي بندم، خيلي دير و ادمهايي كه اينطور از دلتنگي شون مچاله مي شم گاهي تعدادشون خيلي كمه.

 شايد بايد بدم اون ته قلبم را اسفالت كنن قفل بزنن روش بتون بريزن كه نتونم دل بببندم وقتي مي دونم تا ابد مسافرم و بدتر اينكه من و ادمها و زمانه تغيير مي كنيم

چرت مي گم مي دونم، 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین