۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

دیوارها

تمام مدتی که پدرجون بخاطر سکته قلبی روی تخت بیمارستان بودند و با آمبولانس از این بیمارستان به اون بیمارستان می‌بردیمش٬ اینقدر پریشان بودم که حتی نمی‌تونستم حس اون لحظه‌ام را تشخیص بدم. فکر اینکه مبادا اتفاقی براشون بیافته به اندازه کافی ترسناک بود و شوکه‌ام کرده بود. من اما بین غم و خشم و شاکر بودن دست و پا می‌زدم.
دردی که موقع آنژیوگرافی و بعدش تحمل می‌کردند دلم را آتش می‌زد و اینکه با قلب بیمارشون بخاطر دیدن ما اینهمه راه تا ترکیه امده بودند و حالا اینطور شده٬ غمم را بیشتر می‌کرد. اما بیشتر از غم٬ از موقعیتی که به‌همه مون تحمیل شده خشم داشتم. از اینکه پدر مادرهای مسن و بیمارمان برای چند روز دیدن‌ بچه‌هاشون باید اینقدر سختی بکشن و یک جایی وسط کار این‌طوری قلب‌شون تاب نیاره. پیرمرد ۸۰ ساله بعد از ۲۰ سال برای اولین بار تونسته بود همه بچه‌هاش و تنها نوه‌اش را کنار هم ببینه و یک ساعت از دیدارمان نگذشته٬ قلب نازنینش تاب نیاورده بود.
وسط این خشم و غم اما مدام شکر می‌کردم که توی این لحظه کنارشون هستم. دفعه قبل که پدر جون در ایران سکته کرده بودند٬‌ یک کابوس تمام و عیار بود. ما لندن بودیم. دست مان از همه جا کوتاه و پدرجون اون‌جا تنها٬ بدون اینکه بچه‌هاش کنار باشند. این‌بار وسط همه خشم و غمی که داشتم هی شکر می‌کردم که کنارشون هستم. که دستاشون توی دستم است و می‌تونم تمام شب بالاسرشون بیدار بمانم و حواسم به نفس‌هاشون باشه.
مرگ و بیماری عزیزان‌مان به اندازه کافی سخت و نفس‌گیر است٬ چیزی که برای همیشه تبدیل به کابوسش می‌کنه٬ اینه که موقع بیماری‌شون و بدتر از اون موقع آخرین دیدار هم چشم‌انتظار ما بمانند.
تمام آن چهار روزی که در بیمارستان ازمیر کنار پدرجون بودم و وقتی به سلامت راهی تهران کردیم‌شان٬ یاد همه دوستانم بودم که وقتی پدر و مادرشون بیمارستان بودند و خودشان ممنوع‌الورود به خانه٬ چطور مثل شمع آب شدند وهیچ وقت اون ادم قبلی نشدند. تمام مدت وسط همه نگرانی‌هام برای پدرجون و تکه تکه شدن قلبم برای دردی که تحمل می‌کردند٬ فکر می‌کردم ای کاش عدالتی در کار باشه و یک روزی کسانی که مسبب این درد و رنج و جدایی‌ها هستند٬ مجبور به پاسخگویی بشن.
توی این دوهفته‌ای که از ماجرا می‌گذره٬ نمی‌تونستم چیزی بنویسم از این دردی که هنوز سنگینی‌اش روی سینه‌ام است. مرگ پدر امید و بی‌تابی‌اش برای از دست دادن آخرین دیدار٬ اما بغضم را شکست.

۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

از تشویش‌ها


باید بشینم قصه اش را بنویسم، قصه این زنی را كه جلوم نشسته و نمی تونم ارامش كنم.
 امروز توی جلسه تراپی داشتم دست و پا می زدم كه بفهمم چه مرگمه؟ كه چه مرگم بوده این همه سال؟ بلد نبودم توضیح بدم، بلد نیستم، نمی دونم.  
الان فقط می دونم كه این دخترك بارون خورده ترس زده را باید پناه بدم، باید كمكش كنم كه دوباره از صفر بسازه، حتی اگه چیزی كه می سازه خونه هم نباشه.
راه كه افتادم گفتم من همون حلزونی‌ام كه  خونه اش را گذاشته روی كولش و راهی جاده شده. خونه ات كه  روی دوشت باشه چه باك از جاده هایی كه انتها ندارند.
حالا اما اون حلزون بارون خورده‌ای هستم كه حتی لاكش را هم یك گوشه جا گذاشته و حیران و شیدا دنبال حتما سبكی تحمل ناپذیر هستی می گرده.
امروز توی اتاق روانكاوی از ذهن پریشانم می گفتم كه هزارتا چرا داره.  بعدش فهمیدم  كه جهان به این سادگی نیست حداقل جهان من نیست، ان جهان ساده و ارام انتخاب من نبود. چرا حالا حسرتش را می خورم، كم اوردن در برابر این دنیای پر از اشوبم؟ نمی دونم... فعلا وسط ندانم‌ها افتاده ام و حتی نمی دونم دست و پا زدنم برای جواب دادن به این چراها چه سهمی از حماقت را برایم میاره؟ نمی‌دونم اصلا جوابی است یا نه؟ نمی دونم ساده كردن دشواری ها در جهانی كه من ساخته ام و خواسته ام بسازم ممكنه یا نه؟ نمی دونم و این صریح ترین جوابیه كه دارم. شاید هم تنها جواب. تنها جوایی كه برایم باقی مونده.

ناارام و حیران و گیجم و انفجار استانبول پریشان‌ترم كرده

۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه

منتظر بمون


اميلي كه هنوز خاك ريختن روي تابوتش تموم نشده مي پرسه: اين احساس كي از بين مي ره؟ اينكه احساس كني هنوز يكي از اونهايي؟ تا چه مدت اين...

خانم گيبز كه سالهاست صندلي خودش را در جهان مردگان داره، جواب مي ده:هيش عزيزم صبور باش و منتظر بمون

**نمايشنامه شهر ما/تورنتون وايلدر
‏واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

ازآدمها

بعضي ها با بودنشون اينقدر همه جاهاي خالي را پر مي كنن كه يادت مي ره تنهايي مي تونه چه غول بي شاخ و دمي باشه. بعد چند روز كه نباشن، يعني نتونن كه باشن، ادم با واقعيت عرياني كه پشت سايه اون ادم مجال عرض اندام نداشت روبرو ميشه   

مادريد

مادريد 
مادريد با خيابان هاي پهن و روشنش 
دل آدم را باز مي كنه. 
بلوارهاي بزرگ شهر كه وسط شان پر از درخت هاي چنار بود، من را ياد خيابان وليعصر تهران انداخت. انقدر زياد كه اولين شب ورود به مادريد، بعد از ماه ها دوباره خواب تهران را ديدم و خوابم به كابوس ختم نشد.
مركز شهر مادريد را ميشه به راحتي پياده گز كرد، ما  سه ساعت شب اول و ١٠ ساعت روز دوم كل شهر را زير و رو كرديم، از خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي قشنگ و كليساها و بازارچه معروف شهر، تا پارك و درياچه كنار موزه پرادو. موزه پرادو، معروف ترين موزه مادريد است كه شاهكارهاي فرانيسسكو گويا و ولاسگوئز آنجا هستند .
كارهاي آخر گويا كه اسمشون "نقاشي سياه" بود خيلي متفاوت بود و به نسبت دوران خودش كارهاي خيلي مدرن و ساختارشكني بود و چهره ديومانندي كه آدمهاي تابلوهاش دارند و در كارهاي قبلي اش هم هاله اي از آن ديده مي شد، خيلي معنادار بود.
اگر خيلي اهل هنر باشيد، يك روز كامل هم ميشه در اين موزه گشت و از تماشاي هزارن تابلوي نقاشي و مجسمه اين موزه لذت برد. من با سطح هنردوستي خودم و وقت كمي كه داشتم، ٣ ساعت در اين موزه تماشا كردم و بعد به پارك بزرگ  روبروي موزه رفتم و كنار درياچه وسط گنجشك ها نشستم به پفك و تخمه كدو خوردن. كدوها را از آقا بهرام گرفتيم. در واقع در حال خريد از فروشنده اهل پرو بوديم كه سر حرف باز شد و وقتي فهميد ايراني هستيم، گفت صاحب اين دكه هله هوله فروشي هم ايراني است و بايد صبر كنيد تا بيايد، آقا بهرام كه البته خودش مي گفت اسمش بهروز است، ٣٥ سال پيش آمده بود مادريد و در حومه شهر زندگي مي كرد. خورخه كه دكتراي ادم شناسي داره، همان وقتي كه اقا بهرام نزديكمان مي شد گفت از اون چپ هاي قديمي است، ولي اقا بهرام اصرار داشت كه اصلا سياسي نيست و تعريف كرد كه ٣٥ سال پيش امده مادريد و بعد ١٧ سال  كه يك سفر رفته بود ايران، اينقدر خوشش آمده كه حالا هرسال يكسري مي زند و حتي به فكر افتاده شايد كم كم جمع كند و برگردد وطن.
مادريد همانطور كه اقا بهرام هم تاييد كرد، مهربان است و روشن و تميز. 
خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي مدرنش گاهي ادم را ياد محله بشيكتاش استانبول مي اندازد، گاهي ياد ليسبون پرتغال و گاه هم تهران. 
چه چيزش را بيشتر از همه دوست داشتم: ميدان هاي بزرگش را. از ميدان مايو و سولو گرفته تا ميدان هاي كوچكتري كه شبها پر از نور و صدا و موسيقي و آدم بودند. نوشته اند كه مادريد زنده ترين شبهاي اروپا را دارد و من اگر به چشم خودم نمي ديدم كه شب شنبه، ملت تا ساعت ٦ صبح بيدار بودند و مشغول عيش و نوش و گفتگو باورم نمي شد. 
ما ساعت ٢ نيمه شب در حالي كه ديگه پا و كمرمان توان يك قدم بيشتر برداشتن را نداشت، برگشتيم خانه، اما ملت واقعا تا خود صبح بيدار بودند. خانه ما در مركز شهر بود و وقتي بالاخره صداي موسيقي و حرف زدن قطع شد كه خورشيد طلوع كرده بود.
صاحبخانه ما كه يك نقاش اسپانيايي بود و همه در و ديوار خانه را نقاشي كرده بود، مي گفت همه آخر هفته ها همين بساط است. اينها را البته به پانتيموم مي گفت، دريغ از دو كلمه انگليسي. در عوض اينقدر مهربان و علاقمند به ارتباط بود كه كلي درباره هنر و تاريخ اسپانيا با هم حرف زديم و گفت موزه رينا سوفيا را از دست ندهيد.
ما بيشتر جاها را پياده رفتيم و به رسم هميشگي سفرهايمان تور هم نگرفتيم. 
ولي كلا حمل و نقل  خيلي ارزان است و گويا يكي از ارزان ترين ها در اروپا است.بليط براي اتوبوس و مترو يك و نيم يورو و از فرودگاه هم با همين يك و نيم يورو با اتوبوس به وسط شهر امديم. 
براي سفر به شهرهاي ديگه اسپانيا راحت ترين راه قطار گرفتن از ايستگاه آتوچا است، ولي بعضي مسيرها با اتوبوس ارزان تر است و اطلاعاتش را ميشه از ايستگاه هاي اطلاع رساني كه داخل ايستگاه ها هستند و انگليسي هم حرف مي زنند پرسيد. 
غذا و محل اقامت اما خيلي با بقيه اروپا فرق نمي كند. بعضي جاها خيلي ارزان است و آبجوي يك يورويي و شراب دو يورويي هم مي دهند. اما بعضي جاها با نما و منظره بهتر و شيك تر مثل بقيه شهرهاي اروپايي است .   

ريشه

ريشه هايش را گرفته دستش، 
دنبال خاك مي گردد
شايد هم آب
آب روان

ريشه هايم را گرفته ام توي دستم
خاكي براي ريشه هايم نيست
شايد در آب بكارمشان
در آب روان

ريشه هايش را گرفته بود دستش
دنبال خاك مي گشت
هيچ خاكي نمي تونه اين ريشه هاي در به در و زخم خورده را دوباره بارور كنه
به آب سپردشون
همه آب هاي جهان يك روزي به اقيانوس مي رسند

خاكي براي ريشه هايم نيست
در آب مي كارمشان
اينكه چرا از استرس دارم كچل مي شم عجيب نيست، اينكه ازش تعجب مي كنم عجيبه
 
يكي از لذت هاي سفر، خريدن سوغاتي براي او بود. حالا همه چيز طوري ويران شده كه حتي نمي تونم برايش سوغاتي بخرم به اميد اينكه بالاخره "يك روز خوب مياد"
ديشب دوباره كابوس ديدم، از آن كابوس ها نبود كه وحشت زده و جيغ زنان از خواب بپرم و خيس عرق شده باشم. اين يكي هميشه نفسم را مي برد و بيدار كه مي شوم، بيشتر از اينكه ترسيده باشم، بهت زده ام. از دو سال پيش، كابوس هايم را مي نويسم كه سه شنبه به سه شنبه براي اقاي گالوي تعريف كنم. اين يكي را اما، نمي توانم. 
كابوس هاي ديگر، فقط شبها و در خواب ترسناكند و بيدار كه مي شوم مثل سايه چوب لباسي كه در تاريكي ابهت دارد
تولدو
تولدو شهر آرامش است. پايتخت قديمي اسپانيا در فاصله نيم ساعتي با مادريد، با كوچه ها و ديوارهاي سنگي و پر از گوشه هاي دنج. 
شهر دو قسمت مدرن و قديمي دارد، روي يك تپه بنا شده و كمربندي از آب شهر را دوره كرده.

رفته بودم سراغ نوشته هاي سال ٨٤-٨٦ وبلاگم و چند ساعتي وسطشون پرسه مي زدم. از اواخر سال ٨٤ تا اواسط سال ٨٦ جزو بهترين سالهاي زندگي ام بود. 
چقدر دلم براي آن زن عاشق و كله شق و پراميد آن روزها تنگ شده. 
زندگي ان روزها هم سخت بود و تلخي ها كم نبودند، اما يك نور ايماني هم در قلبم ( قلبهايمان) داشتيم. ايمان به اينكه مي توانيم. 
همان موقع ها بود كه در وسط سخت ترين روزهايي كه به عمرم ديده ام، از ته ته قلبم مي خواندم: 

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین

احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

آسمان های ندیده

من معمولا ادم تكرار اشتباهاتم نيستم، يك راهي كه جواب نده، يك رابطه اي كه كار نكنه، مي گذارمش و مي رم و مي دونم كه دنيا پر از راه هاي نرفته و اسمان هاي نديده است. 

۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

از رویاها

وسط زمین و هوا هستم و كاپیتان همین الان گفت كه كمربندها را محكم ببندید و از جاتون تكون نخورید كه این طوفانی كه وسطش افتادیم را رد كنیم. من، وسط خواندن كتاب جهانی دیگر جومپا لاهیری، هوایی شدم وداشتم به انگلیسی می‌نوشتم كه خیال كولی شدن به سر دارم. كلمه‌ها كه هی جلو رفت، فكر و خیالم اینقدر جدی شد كه كلمه كم اوردم به انگلیسی، یا بهتر بگم سرعت مغزم از سرعت دست‌هایم بیشتر شد.

برنامه قبلی این بود كه برم چهار سال هلند درس بخونم، حالا ( شاید بعد از حرف زدن با مریم) دارم فكر می كنم به جای درس خوندن یا در كنار درس خوندنی كه لزومن به مدرك منتهی نمیشه، شروع كنم به زندگی كردن همان رویای قدیمی‌ام. راه بیافتم شهر به شهر دنبال ادم‌های كه عامل تغییر بودند و هستند و از زندگی و تجربه‌شون بنویسم. من تلخ و ناامیدی كه دیگه خودم را عامل هیچ تغییر موثری در ایران نمی بینم و دیگه حلقه‌ای از اون زنجیر نیستم، ثبت كردن تجربه‌های خودم و دیگران را حداقل به خودم مدیونم. یا نه اصلا بذار این‌طوری نگاه نكنم، این گزارش دادن و نوشتن بیشتر از هرچیزی خوشحالم می كنه، مطمئنم.

۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

گفتم آهن دلي كنم چندي

فرناز از سيلي نوشته كه آمده و كتاب هايش را برده، چه مي فهمم اندوهش را. چه بدتر از اينكه كتابهايت را چهار گوشه جهان به دندان بكشي، كم كم براي خودت از اول كتابخانه بسازي و آب همه را ببرد.
درد دارد. حق دارد كه درد بكشد.
من، هنوز بعد هشت سال، جاي زخمم خوب نشده، هنوز كه يادم به آن كتابخانه مفصلي مي افتد كه از ١٢-١٣ سالگي  دانه دانه و با عشق جمعش كرده بودم، نفسم سخت بالا مي آيد و مي توانم گريه كنم برايش.
گريه نمي كنم اما، از دست دادن ها، هربار سخت ترم مي كنند. آهن دل تر. آن وقت ها، آن وقت هايي كه اول هر ماه، همين كه حقوق مي گرفتم، مقصدم نشر چشمه و ثالث و باغ و كتابفروشي فردوسي تجريش و انقلاب بود، هر كتابي را كه مي گرفتم از همان لحظه اول عاشقش مي شدم. كتاب امانت نمي دادم و براي انهايي كه دوستشان داشتم يكي ديگر از همان كتابي كه چشم شان را گرفته بود مي خريدم، كتاب خودم را بدهم: هرگز.
حالا اما مي توانم در يك روز باراني، به غريبه اي بگويم هرچه مي خواهي بردار و باقي را بگذارم سر كوچه  كه هركه خواست ببرد. همه را جز همان چندتايي كه يادگار سالهاي دور اند و مي دانم به وقت پريشاني دواي دردم.چه مي دانم شايد هم از سر عادت نگهشان داشته ام. از سر عادت اينكه وقتي سرت به ديوار محكم خورد و همه جا سياه شد: مادام دوبواري فراموشي مي آورد و وقتي قلمت خشكيد و فكر كردي ديگر نمي تواني بنويسي: چيزكي از ويرجينيا وولف، ان هم فقط از روي همان كتابي كه دوم ابان يك پاييز سرد از ان كتابفروشي دنج سر تخت طاووس خريده بودي و  پر از خط خطي ها و نوشته هايت است. 
آخ كه تا صبح مي توانم بنويسم كدام كتاب دواي كدام دردم بود و چه دست خالي شده ام اين همه سال.
همين جا، توي همين وبلاگ كم مرثيه ننوشته ام براي كتابخانه اي كه حالا مثال شير بي يال و دم  شده است و حتمن همان مرثيه هاست كه از دوباره دل بستن، ترسانم كرده. كه دست و دلبازم كرده و هرچه را مي خوانم مي دهم برود. حتي نه به ادم مناسب و قدر شناسش. به هركه خواست، به هرجا شد.
 فقط كتاب نيست، مي دانم، از دل بستن گريزان شده ام، از دل بستن به شهرها، خانه ها، ادم ها و قاب هاي روي ديوار. دوباره دارم  به ان ادم مهاجري كه با چمدان بيست كيلويي اش در كوچ مدام بود نزديك مي شوم. اين بار با اندوه كمتر. با ارامشي از سر پذيرفتن واقعيت. همين چند ماه پيش تا توانستم بخشيدم و دور ريختم و جا گذاشتم و مي دانم دفعه بعد از اين هم سبك تر خواهم بود. 
شايد هم آرام تر و شادتر، كسي چه مي داند. شايد يك روزي كتابخوان الكترونيكي نازكي كه كم كم، حافظه اش پر مي شود، به وقت غم و شادي و پريشاني مرهم شود و زندگي سبك بار و بدون بند را به جاي آهن دلي با شادي توصيف كنم.

حیرانی