رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2016

دیوارها

تمام مدتی که پدرجون بخاطر سکته قلبی روی تخت بیمارستان بودند و با آمبولانس از این بیمارستان به اون بیمارستان می‌بردیمش٬ اینقدر پریشان بودم که حتی نمی‌تونستم حس اون لحظه‌ام را تشخیص بدم. فکر اینکه مبادا اتفاقی براشون بیافته به اندازه کافی ترسناک بود و شوکه‌ام کرده بود. من اما بین غم و خشم و شاکر بودن دست و پا می‌زدم.
دردی که موقع آنژیوگرافی و بعدش تحمل می‌کردند دلم را آتش می‌زد و اینکه با قلب بیمارشون بخاطر دیدن ما اینهمه راه تا ترکیه امده بودند و حالا اینطور شده٬ غمم را بیشتر می‌کرد. اما بیشتر از غم٬ از موقعیتی که به‌همه مون تحمیل شده خشم داشتم. از اینکه پدر مادرهای مسن و بیمارمان برای چند روز دیدن‌ بچه‌هاشون باید اینقدر سختی بکشن و یک جایی وسط کار این‌طوری قلب‌شون تاب نیاره. پیرمرد ۸۰ ساله بعد از ۲۰ سال برای اولین بار تونسته بود همه بچه‌هاش و تنها نوه‌اش را کنار هم ببینه و یک ساعت از دیدارمان نگذشته٬ قلب نازنینش تاب نیاورده بود.
وسط این خشم و غم اما مدام شکر می‌کردم که توی این لحظه کنارشون هستم. دفعه قبل که پدر جون در ایران سکته کرده بودند٬‌ یک کابوس تمام و عیار بود. ما لندن بودیم. دست …

منتظر بمون

اميلي كه هنوز خاك ريختن روي تابوتش تموم نشده مي پرسه: اين احساس كي از بين مي ره؟ اينكه احساس كني هنوز يكي از اونهايي؟ تا چه مدت اين...
خانم گيبز كه سالهاست صندلي خودش را در جهان مردگان داره، جواب مي ده:هيش عزيزم صبور باش و منتظر بمون
**نمايشنامه شهر ما/تورنتون وايلدر
‏واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

ازآدمها

بعضي ها با بودنشون اينقدر همه جاهاي خالي را پر مي كنن كه يادت مي ره تنهايي مي تونه چه غول بي شاخ و دمي باشه. بعد چند روز كه نباشن، يعني نتونن كه باشن، ادم با واقعيت عرياني كه پشت سايه اون ادم مجال عرض اندام نداشت روبرو ميشه

مادريد

مادريد  مادريد با خيابان هاي پهن و روشنش  دل آدم را باز مي كنه.  بلوارهاي بزرگ شهر كه وسط شان پر از درخت هاي چنار بود، من را ياد خيابان وليعصر تهران انداخت. انقدر زياد كه اولين شب ورود به مادريد، بعد از ماه ها دوباره خواب تهران را ديدم و خوابم به كابوس ختم نشد. مركز شهر مادريد را ميشه به راحتي پياده گز كرد، ما  سه ساعت شب اول و ١٠ ساعت روز دوم كل شهر را زير و رو كرديم، از خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي قشنگ و كليساها و بازارچه معروف شهر، تا پارك و درياچه كنار موزه پرادو. موزه پرادو، معروف ترين موزه مادريد است كه شاهكارهاي فرانيسسكو گويا و ولاسگوئز آنجا هستند . كارهاي آخر گويا كه اسمشون "نقاشي سياه" بود خيلي متفاوت بود و به نسبت دوران خودش كارهاي خيلي مدرن و ساختارشكني بود و چهره ديومانندي كه آدمهاي تابلوهاش دارند و در كارهاي قبلي اش هم هاله اي از آن ديده مي شد، خيلي معنادار بود. اگر خيلي اهل هنر باشيد، يك روز كامل هم ميشه در اين موزه گشت و از تماشاي هزارن تابلوي نقاشي و مجسمه اين موزه لذت برد. من با سطح هنردوستي خودم و وقت كمي كه داشتم، ٣ ساعت در اين موزه تماشا كردم و بعد به پارك بز…

ريشه

ريشه هايش را گرفته دستش،  دنبال خاك مي گردد شايد هم آب آب روان
ريشه هايم را گرفته ام توي دستم خاكي براي ريشه هايم نيست شايد در آب بكارمشان در آب روان
ريشه هايش را گرفته بود دستش دنبال خاك مي گشت هيچ خاكي نمي تونه اين ريشه هاي در به در و زخم خورده را دوباره بارور كنه به آب سپردشون همه آب هاي جهان يك روزي به اقيانوس مي رسند
خاكي براي ريشه هايم نيست در آب مي كارمشان
يكي از لذت هاي سفر، خريدن سوغاتي براي او بود. حالا همه چيز طوري ويران شده كه حتي نمي تونم برايش سوغاتي بخرم به اميد اينكه بالاخره "يك روز خوب مياد"
ديشب دوباره كابوس ديدم، از آن كابوس ها نبود كه وحشت زده و جيغ زنان از خواب بپرم و خيس عرق شده باشم. اين يكي هميشه نفسم را مي برد و بيدار كه مي شوم، بيشتر از اينكه ترسيده باشم، بهت زده ام. از دو سال پيش، كابوس هايم را مي نويسم كه سه شنبه به سه شنبه براي اقاي گالوي تعريف كنم. اين يكي را اما، نمي توانم.  كابوس هاي ديگر، فقط شبها و در خواب ترسناكند و بيدار كه مي شوم مثل سايه چوب لباسي كه در تاريكي ابهت دارد
تولدو تولدو شهر آرامش است. پايتخت قديمي اسپانيا در فاصله نيم ساعتي با مادريد، با كوچه ها و ديوارهاي سنگي و پر از گوشه هاي دنج.  شهر دو قسمت مدرن و قديمي دارد، روي يك تپه بنا شده و كمربندي از آب شهر را دوره كرده.
رفته بودم سراغ نوشته هاي سال ٨٤-٨٦ وبلاگم و چند ساعتي وسطشون پرسه مي زدم. از اواخر سال ٨٤ تا اواسط سال ٨٦ جزو بهترين سالهاي زندگي ام بود.  چقدر دلم براي آن زن عاشق و كله شق و پراميد آن روزها تنگ شده.  زندگي ان روزها هم سخت بود و تلخي ها كم نبودند، اما يك نور ايماني هم در قلبم ( قلبهايمان) داشتيم. ايمان به اينكه مي توانيم.  همان موقع ها بود كه در وسط سخت ترين روزهايي كه به عمرم ديده ام، از ته ته قلبم مي خواندم: 
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین
احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین

گفتم آهن دلي كنم چندي

فرناز از سيلي نوشته كه آمده و كتاب هايش را برده، چه مي فهمم اندوهش را. چه بدتر از اينكه كتابهايت را چهار گوشه جهان به دندان بكشي، كم كم براي خودت از اول كتابخانه بسازي و آب همه را ببرد. درد دارد. حق دارد كه درد بكشد. من، هنوز بعد هشت سال، جاي زخمم خوب نشده، هنوز كه يادم به آن كتابخانه مفصلي مي افتد كه از ١٢-١٣ سالگي  دانه دانه و با عشق جمعش كرده بودم، نفسم سخت بالا مي آيد و مي توانم گريه كنم برايش. گريه نمي كنم اما، از دست دادن ها، هربار سخت ترم مي كنند. آهن دل تر. آن وقت ها، آن وقت هايي كه اول هر ماه، همين كه حقوق مي گرفتم، مقصدم نشر چشمه و ثالث و باغ و كتابفروشي فردوسي تجريش و انقلاب بود، هر كتابي را كه مي گرفتم از همان لحظه اول عاشقش مي شدم. كتاب امانت نمي دادم و براي انهايي كه دوستشان داشتم يكي ديگر از همان كتابي كه چشم شان را گرفته بود مي خريدم، كتاب خودم را بدهم: هرگز. حالا اما مي توانم در يك روز باراني، به غريبه اي بگويم هرچه مي خواهي بردار و باقي را بگذارم سر كوچه  كه هركه خواست ببرد. همه را جز همان چندتايي كه يادگار سالهاي دور اند و مي دانم به وقت پريشاني دواي دردم.چه مي دانم شاي…

کابوس نبود

هنوز گاهی وقت ها باورم نمیشه که همه اش واقعی بود و کابوس نبود. هنوز گاهی خودم را می بینم که جامانده ام آنجا. با همان شلوار گرم کن طوسی و کاپشن یشمی، چسبیده به لوله آبگرم کنج راهرو، همانطور مبهوت و ناباور. کاش بلد بودم بنویسمش. نمی شود. نمی توانم. هرچه می نویسم شبیه چیزی که دیده ام نیست  و نصفه کاره رها می شود.