کابوس نبود

هنوز گاهی وقت ها باورم نمیشه که همه اش واقعی بود و کابوس نبود. هنوز گاهی خودم را می بینم که جامانده ام آنجا. با همان شلوار گرم کن طوسی و کاپشن یشمی، چسبیده به لوله آبگرم کنج راهرو، همانطور مبهوت و ناباور.
کاش بلد بودم بنویسمش. نمی شود. نمی توانم. هرچه می نویسم شبیه چیزی که دیده ام نیست  و نصفه کاره رها می شود.  

نظرات

Omid گفت…
نوشتن مثل سم مي ماند سمي كه داخل آدم يجايي تلمبار شده و با نوشتن بيدارش ميكني همين قدر هم كه سعي كردي بنويسي اش و در واژه بگنجاني خيلي كار است و از هر كسي ساخته نيست ...

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین