ديشب دوباره كابوس ديدم، از آن كابوس ها نبود كه وحشت زده و جيغ زنان از خواب بپرم و خيس عرق شده باشم. اين يكي هميشه نفسم را مي برد و بيدار كه مي شوم، بيشتر از اينكه ترسيده باشم، بهت زده ام. از دو سال پيش، كابوس هايم را مي نويسم كه سه شنبه به سه شنبه براي اقاي گالوي تعريف كنم. اين يكي را اما، نمي توانم. 
كابوس هاي ديگر، فقط شبها و در خواب ترسناكند و بيدار كه مي شوم مثل سايه چوب لباسي كه در تاريكي ابهت دارد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین