رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

گفتم آهن دلي كنم چندي

فرناز از سيلي نوشته كه آمده و كتاب هايش را برده، چه مي فهمم اندوهش را. چه بدتر از اينكه كتابهايت را چهار گوشه جهان به دندان بكشي، كم كم براي خودت از اول كتابخانه بسازي و آب همه را ببرد.
درد دارد. حق دارد كه درد بكشد.
من، هنوز بعد هشت سال، جاي زخمم خوب نشده، هنوز كه يادم به آن كتابخانه مفصلي مي افتد كه از ١٢-١٣ سالگي  دانه دانه و با عشق جمعش كرده بودم، نفسم سخت بالا مي آيد و مي توانم گريه كنم برايش.
گريه نمي كنم اما، از دست دادن ها، هربار سخت ترم مي كنند. آهن دل تر. آن وقت ها، آن وقت هايي كه اول هر ماه، همين كه حقوق مي گرفتم، مقصدم نشر چشمه و ثالث و باغ و كتابفروشي فردوسي تجريش و انقلاب بود، هر كتابي را كه مي گرفتم از همان لحظه اول عاشقش مي شدم. كتاب امانت نمي دادم و براي انهايي كه دوستشان داشتم يكي ديگر از همان كتابي كه چشم شان را گرفته بود مي خريدم، كتاب خودم را بدهم: هرگز.
حالا اما مي توانم در يك روز باراني، به غريبه اي بگويم هرچه مي خواهي بردار و باقي را بگذارم سر كوچه  كه هركه خواست ببرد. همه را جز همان چندتايي كه يادگار سالهاي دور اند و مي دانم به وقت پريشاني دواي دردم.چه مي دانم شايد هم از سر عادت نگهشان داشته ام. از سر عادت اينكه وقتي سرت به ديوار محكم خورد و همه جا سياه شد: مادام دوبواري فراموشي مي آورد و وقتي قلمت خشكيد و فكر كردي ديگر نمي تواني بنويسي: چيزكي از ويرجينيا وولف، ان هم فقط از روي همان كتابي كه دوم ابان يك پاييز سرد از ان كتابفروشي دنج سر تخت طاووس خريده بودي و  پر از خط خطي ها و نوشته هايت است. 
آخ كه تا صبح مي توانم بنويسم كدام كتاب دواي كدام دردم بود و چه دست خالي شده ام اين همه سال.
همين جا، توي همين وبلاگ كم مرثيه ننوشته ام براي كتابخانه اي كه حالا مثال شير بي يال و دم  شده است و حتمن همان مرثيه هاست كه از دوباره دل بستن، ترسانم كرده. كه دست و دلبازم كرده و هرچه را مي خوانم مي دهم برود. حتي نه به ادم مناسب و قدر شناسش. به هركه خواست، به هرجا شد.
 فقط كتاب نيست، مي دانم، از دل بستن گريزان شده ام، از دل بستن به شهرها، خانه ها، ادم ها و قاب هاي روي ديوار. دوباره دارم  به ان ادم مهاجري كه با چمدان بيست كيلويي اش در كوچ مدام بود نزديك مي شوم. اين بار با اندوه كمتر. با ارامشي از سر پذيرفتن واقعيت. همين چند ماه پيش تا توانستم بخشيدم و دور ريختم و جا گذاشتم و مي دانم دفعه بعد از اين هم سبك تر خواهم بود. 
شايد هم آرام تر و شادتر، كسي چه مي داند. شايد يك روزي كتابخوان الكترونيكي نازكي كه كم كم، حافظه اش پر مي شود، به وقت غم و شادي و پريشاني مرهم شود و زندگي سبك بار و بدون بند را به جاي آهن دلي با شادي توصيف كنم.

نظرات

مینا گفت…
سلام. جمله ای که در تیتر وبلاگتان نوشته اید از کیست؟ از آسیه امینی یا از شما؟ ممنونم
Mina Oroujlu گفت…
ارزش جواب دادن نداشت سوال من یعنی؟
:)
...... گفت…
بله از آسیه امینی است آن شعر. اینجا خانه متروکی است که هرازگاهی چیزی می نویسم و درش را قفل می زنم و می روم. ندیده بودم کامنت تان را

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.