رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

مادريد

مادريد 
مادريد با خيابان هاي پهن و روشنش 
دل آدم را باز مي كنه. 
بلوارهاي بزرگ شهر كه وسط شان پر از درخت هاي چنار بود، من را ياد خيابان وليعصر تهران انداخت. انقدر زياد كه اولين شب ورود به مادريد، بعد از ماه ها دوباره خواب تهران را ديدم و خوابم به كابوس ختم نشد.
مركز شهر مادريد را ميشه به راحتي پياده گز كرد، ما  سه ساعت شب اول و ١٠ ساعت روز دوم كل شهر را زير و رو كرديم، از خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي قشنگ و كليساها و بازارچه معروف شهر، تا پارك و درياچه كنار موزه پرادو. موزه پرادو، معروف ترين موزه مادريد است كه شاهكارهاي فرانيسسكو گويا و ولاسگوئز آنجا هستند .
كارهاي آخر گويا كه اسمشون "نقاشي سياه" بود خيلي متفاوت بود و به نسبت دوران خودش كارهاي خيلي مدرن و ساختارشكني بود و چهره ديومانندي كه آدمهاي تابلوهاش دارند و در كارهاي قبلي اش هم هاله اي از آن ديده مي شد، خيلي معنادار بود.
اگر خيلي اهل هنر باشيد، يك روز كامل هم ميشه در اين موزه گشت و از تماشاي هزارن تابلوي نقاشي و مجسمه اين موزه لذت برد. من با سطح هنردوستي خودم و وقت كمي كه داشتم، ٣ ساعت در اين موزه تماشا كردم و بعد به پارك بزرگ  روبروي موزه رفتم و كنار درياچه وسط گنجشك ها نشستم به پفك و تخمه كدو خوردن. كدوها را از آقا بهرام گرفتيم. در واقع در حال خريد از فروشنده اهل پرو بوديم كه سر حرف باز شد و وقتي فهميد ايراني هستيم، گفت صاحب اين دكه هله هوله فروشي هم ايراني است و بايد صبر كنيد تا بيايد، آقا بهرام كه البته خودش مي گفت اسمش بهروز است، ٣٥ سال پيش آمده بود مادريد و در حومه شهر زندگي مي كرد. خورخه كه دكتراي ادم شناسي داره، همان وقتي كه اقا بهرام نزديكمان مي شد گفت از اون چپ هاي قديمي است، ولي اقا بهرام اصرار داشت كه اصلا سياسي نيست و تعريف كرد كه ٣٥ سال پيش امده مادريد و بعد ١٧ سال  كه يك سفر رفته بود ايران، اينقدر خوشش آمده كه حالا هرسال يكسري مي زند و حتي به فكر افتاده شايد كم كم جمع كند و برگردد وطن.
مادريد همانطور كه اقا بهرام هم تاييد كرد، مهربان است و روشن و تميز. 
خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي مدرنش گاهي ادم را ياد محله بشيكتاش استانبول مي اندازد، گاهي ياد ليسبون پرتغال و گاه هم تهران. 
چه چيزش را بيشتر از همه دوست داشتم: ميدان هاي بزرگش را. از ميدان مايو و سولو گرفته تا ميدان هاي كوچكتري كه شبها پر از نور و صدا و موسيقي و آدم بودند. نوشته اند كه مادريد زنده ترين شبهاي اروپا را دارد و من اگر به چشم خودم نمي ديدم كه شب شنبه، ملت تا ساعت ٦ صبح بيدار بودند و مشغول عيش و نوش و گفتگو باورم نمي شد. 
ما ساعت ٢ نيمه شب در حالي كه ديگه پا و كمرمان توان يك قدم بيشتر برداشتن را نداشت، برگشتيم خانه، اما ملت واقعا تا خود صبح بيدار بودند. خانه ما در مركز شهر بود و وقتي بالاخره صداي موسيقي و حرف زدن قطع شد كه خورشيد طلوع كرده بود.
صاحبخانه ما كه يك نقاش اسپانيايي بود و همه در و ديوار خانه را نقاشي كرده بود، مي گفت همه آخر هفته ها همين بساط است. اينها را البته به پانتيموم مي گفت، دريغ از دو كلمه انگليسي. در عوض اينقدر مهربان و علاقمند به ارتباط بود كه كلي درباره هنر و تاريخ اسپانيا با هم حرف زديم و گفت موزه رينا سوفيا را از دست ندهيد.
ما بيشتر جاها را پياده رفتيم و به رسم هميشگي سفرهايمان تور هم نگرفتيم. 
ولي كلا حمل و نقل  خيلي ارزان است و گويا يكي از ارزان ترين ها در اروپا است.بليط براي اتوبوس و مترو يك و نيم يورو و از فرودگاه هم با همين يك و نيم يورو با اتوبوس به وسط شهر امديم. 
براي سفر به شهرهاي ديگه اسپانيا راحت ترين راه قطار گرفتن از ايستگاه آتوچا است، ولي بعضي مسيرها با اتوبوس ارزان تر است و اطلاعاتش را ميشه از ايستگاه هاي اطلاع رساني كه داخل ايستگاه ها هستند و انگليسي هم حرف مي زنند پرسيد. 
غذا و محل اقامت اما خيلي با بقيه اروپا فرق نمي كند. بعضي جاها خيلي ارزان است و آبجوي يك يورويي و شراب دو يورويي هم مي دهند. اما بعضي جاها با نما و منظره بهتر و شيك تر مثل بقيه شهرهاي اروپايي است .   

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.