۱۳۹۵ مرداد ۷, پنجشنبه

استانبول

صداي شليك گلوله و انفجار بمب در فرودگاه آتاتورك استانبول، تا اينجاي دوري كه من هستم هم امد و وحشتش درست به قلبم نشست.
جاي امن اين سالهايم بود، جايي كه عزيزانم را بعد سالها دوري در اغوش كشيده بودم، از شوق امدنشان و دلتنگي رفتن شان اشكها ريخته بودم و هميشه اميدم به ديدار بعدي دم در ورودي همان فرودگاه بود كه مي شد در پناه امنيتش به امن ترين اغوش هاي جهان پناه ببرم و حالا....نه كه فقط غصه اميدي را بخورم كه انگار نااميد شده .... غصه جزيره هاي امني را مي خورم كه يك به يك زير اب مي روند.
حالم، حال ان روزي است كه فهميدم به خانه ام رفته اند و همه جا را زير و رو كرده اند. من، فرسنگها دور بودم و اميدي به برگشت دوباره نداشتم اما دلم مي خواست آن خانه، خانه اي كه با عشق ساخته بوديم و امن ترين جاي جهان برايم بود، تا هميشه امن بماند كه نماند.
عكس هاي انفجار در فرودگاه استانبول را نگاه نمي كنم كه باورم نشود، اين روزها هيچ آغوش امن و پذيرايي در جهان نمانده و از هرطرف كه رفتيم جز وحشت نبود.

۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

زني كه بدون بال مي پريد


دوباره برگشتم به تراپيستم و خوشحالم. بهانه برگشتنم بهش افسردگي عميقي بود كه سه ماه طول كشيد از چنبره اش بيرون بيايم، اما بعد از خلاصي ازش هم شجاعت به خرج دادم و خواستم بروم سراغ لمس كردن گره هاي كوري كه از سال ها قبل ته كوله ام مانده بودند و حتي نمي خواستم بودن شان يادم بيايد. همه چيز اما به خواست ما پيش نمي رود و روزهايي هستند كه مي بيني وسط همان گره هايي كه از همه و خودت مخفي شان كرده بودي گير كردي و دوباره فرستادنشان به ته كوله كار آساني نيست. 
فكر مي كردم روبرو شدن با گره هايم دردناك تر از ايني باشد كه دارم تجربه اش مي كنم، اما نبود. داشتن جاي امن و يك ادم امن و حرفه اي حتمن كمك بزرگي بود، اما من هم ديگر آن ادم قبلي نيستم و خيلي روشن تاثير اين دوتا پيرهن بيشتري كه پاره كردم و دو تار موي بيشتري كه سفيد شدند را دارم مي بينم. از آن زن جوان سركش و عاشق و شوريده، رسيده ام به اين زني كه حالا در كنار همه عشق و شوريدگي و سركشي اش، ايمان و آرامش هم دارد و دلش قرص است به زمين زيرپا و قوت قدم هايش.
قبلا، قبلا هاي ٢٤ تا ٢٧ سالگي گاهي پيش مي امد كه پاهايم روي زمين بود و هنوز يادم است حس ناب دانستن اينكه زمين زير پايم سفت است و پاهايم قوي و محكم روي زمين. 
بيشتر وقتهاي ديگر پرواز مي كردم، توي خواب و بيداري. يك جور بي وزني توصيف ناپذير. نه كه در اسمان بپرم، نزديك زمين بودم و پاهايم روي زمين نبود. يك روياي ثابت هميشگي بود كه زمان و مكان و اتفاقاتش تغيير مي كرد و من همچنان بي وزن و ميان زمين و اسمان و سرخوش بودم. توضيح اينكه در بيداري اين بي وزني سرخوشانه را چطور تجربه مي كردم، سخت تر و طولاني تر است، اما در بيداري هم همين بود و شبيه ترين تصوير به ان، كارت پستالي است كه دوتا ازش خريدم، يكي در همه اين سالها روي ديوار اتاقم است و ديگري را دادم به ياسمن كه مثل من  و آن دو زن نقاشي شده توي كارت، بدون بال پرواز مي كرد( شايد هنوز هم مي كند)
حالا، چند سالي ميشه كه خواب پرواز نمي بينم و عوضش خواب مي بينم كه  به جاده زدم.
خوبي دومي اينه كه قرار نيست، هميشه فقط رويا بمونه. نزديك و دم دست و زمينيه.
به اندازه روياهاي پروازم بي نقص و پرهيجان نيست، كه انگار هميشه ادمي بي وزن و رها در ميانه زمين و اسمان بوده ام.
 به جاده زدن هايم هميشه از اينجا شروع مي شود كه مي دانم رانندگي بلد نيستم ، اما مي خواهم برانم و بروم ، آرام آرام و با ترس و محافظه كاري راه مي افتم و كم كم، من و ماشين و جاده يكي مي شويم و مي رويم و مي رويم.
درست مثل خيلي كارهايي كه تجربه كردم و مي كنم. همين قدر شبيه زندگي و همين قدر واقعي و دست يافتني و زميني.
حالا كه فكر مي كنم دلم براي پروازهاي شبانه ام تنگ مي شود، اما اين رويايي كه مي شود هميشه رويا نباشد و اين  مواجه جديدم با دنيا كه پايش به خوابهايم هم كشيده شده را دوست دارم، حتي شايد هم دوست تر. 


بچرخ تا بچرخيم

 شاید اتفاقی نباشه که توی همین لحظه ای که دوباره نشستم پای کار که ببینم چند چندم و دوباره چطوری باید از نو ساختن را شروع کنم، داریوش داره همونی را می خونه که هفت سال پیش اولین بار ازش شنیدم. همان روزهایی که بعد از یک دوره دلهره مدام به آرامشی رسیده بودم که دلم می خواست دایمی باشه و نشد و  افتادم روی موج ها دوباره و هی بچرخ تا بچرخیم.
موج ها هنوز پشت سرم دارنمیان و ازشون گریزی هم نیست. همین که بلدم باشم چطور سوارشون بشم و با چرخ اونا نچرخم خوبه.

۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

دنیای موازی


اگه دنیا با تو نمی‌سازه، تو برای خودت دنیا را بساز. یک دنیای موازی کنار این دنیایی که زورت به دیوارهاش نمی‌سازه، جواب می‌ده؟ آره. برای من جواب داده. مثالش خانواده دومی که اینجا دارم. حالا نه اینجای اینجا و از فاصله‌ها انگار گریزی نیست. اما همین که فقط یک ساعت فاصله داریم و ویزا همیشه هست و خیلی که دلتنگشون بشم می‌شه شب سوار کشتی بشم و صبح کنارشان باشم خوبه.




۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

یه قصه می‌گی

«قصه یه دخترکوچولویی را بگو که آستینش درد می‌کنه»
اینودیشب از من خواست، وقتی که پای اسکایپ با اون چشم‌های قشنگ و درخشانش نگاهم کرد و گفت «یه قصه می‌گی؟»
دو و سال و شش ماهش است اما از حالا می‌دونه که جهان اطرافش را چطوری به دلخواه خودش بسازه. وسط قصه‌هایی که بیشتر از پای اسکایپ و هرچند ماه یک بار موقع خواب و غذاخوردن و دستشویی رفتن برایش تعریف می‌کنم، مثل یک کارگردان زبر دست هدایتم می‌کند. اسم ادم‌هاو حیوان‌های قصه را او می‌گذارد، او می‌گوید که کدامشان زن باشند و کدام مرد و راستش تعیین جنسیت‌هایش خیلی به تقسیم‌بندی های ما ربطی ندارد. جنسیت را می‌شناسد، اما گاهی دوست دارد که مثلا من آقای دکتر براون بیر باشم و پدرش خانم خرگوشه، عاشق قصه حسنی توی ده شلمرود است اما دوست دارد که مامان حسنی را هم بیاورد توی قصه و در مدرسه موش‌ها هم خانم معلم را جای آقا معلم نشانده است.

۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

 دیشب همه چیزهایی را که از 2012 تا حالا توی اون یکی وبلاگ متروکه تر از اینجا، نوشته بودم ( باچند تاسانسور و حذف کوچک) با دو تا کلیک فرستادم همین جا. چرا موقع نوشتن شان نمی شد حتی اینجا بگذارمشون؟ زمان همه چیزراآسان می کند انگار.
اینجا بیشتر ازهرچیزی جایی شده که بلند بلند با خودم حرف بزنم. کنارش آن اتاق بغلی هم هست که حالا می دانم چند ماه بعد یا چند سال بعد هرچه نوشته ام سریرز همین جا می شود و کمی انطرف تر در یک صفحه وردی که هرسال هی درازتر و درازتر می شود و هذیان ها و امیدهایش،  پریشان تر از آن است که فعلا بخواهم کسی بخواندش.


 

حیرانی