بچرخ تا بچرخيم

 شاید اتفاقی نباشه که توی همین لحظه ای که دوباره نشستم پای کار که ببینم چند چندم و دوباره چطوری باید از نو ساختن را شروع کنم، داریوش داره همونی را می خونه که هفت سال پیش اولین بار ازش شنیدم. همان روزهایی که بعد از یک دوره دلهره مدام به آرامشی رسیده بودم که دلم می خواست دایمی باشه و نشد و  افتادم روی موج ها دوباره و هی بچرخ تا بچرخیم.
موج ها هنوز پشت سرم دارنمیان و ازشون گریزی هم نیست. همین که بلدم باشم چطور سوارشون بشم و با چرخ اونا نچرخم خوبه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

از کابوس‌ها

مادريد