یه قصه می‌گی

«قصه یه دخترکوچولویی را بگو که آستینش درد می‌کنه»
اینودیشب از من خواست، وقتی که پای اسکایپ با اون چشم‌های قشنگ و درخشانش نگاهم کرد و گفت «یه قصه می‌گی؟»
دو و سال و شش ماهش است اما از حالا می‌دونه که جهان اطرافش را چطوری به دلخواه خودش بسازه. وسط قصه‌هایی که بیشتر از پای اسکایپ و هرچند ماه یک بار موقع خواب و غذاخوردن و دستشویی رفتن برایش تعریف می‌کنم، مثل یک کارگردان زبر دست هدایتم می‌کند. اسم ادم‌هاو حیوان‌های قصه را او می‌گذارد، او می‌گوید که کدامشان زن باشند و کدام مرد و راستش تعیین جنسیت‌هایش خیلی به تقسیم‌بندی های ما ربطی ندارد. جنسیت را می‌شناسد، اما گاهی دوست دارد که مثلا من آقای دکتر براون بیر باشم و پدرش خانم خرگوشه، عاشق قصه حسنی توی ده شلمرود است اما دوست دارد که مامان حسنی را هم بیاورد توی قصه و در مدرسه موش‌ها هم خانم معلم را جای آقا معلم نشانده است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین